جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 359
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۵۹ - خداحافظ کمپ شمالی، بازگشت به روستای آغازین
در مقابل چشمان درخشان بای زه مین و شانگوان، تعداد زیادی گوی گنجینه کنار هم چیده شده بود. این عدد ممکن است نه عظیم باشد و نه به اندازه ای باشد که جهان هایی را که دائماً در حال تکامل بوده اند شگفت زده کند، اما برای جهانی مانند زمین که فرآیند تکامل را کمتر از دو ماه پیش آغاز کرده بود، همزمان ظاهر شدن چنین تعدادی از گنجینه هایی را می توان نادر دانست.
شانگوان به طور اتفاقی پرسید: «دارم فکر میکنم که ممکنه هیچ جناح دیگهای یه شبه به این مقدار گنجینه دست پیدا کنه... قطعاً حداقل ۲۰۰ گوی گنجینه معمولی و چند مورد کمیاب اینجا وجود داره.»
بای زه مین سر تکان داد و اضافه کرد: «علاوه بر مهارتهای مختلف کتیبه ها، با این کار می تونیم گروه جدیدی از تکامل دهنده های روح رو ایجاد کنیم و یا حتی نیروهای فعلی رو قویتر کنیم.»
چون قدرت روح بای زه مین، پاک و پاکیزه تر می شد، به نظر می رسید روح او نیز در حال حساس شدن است. این چه معنی داشت؟ به عبارتی ساده و قابل فهم، مقدار زیادی از روحهای طبقه بندی نشده از گابلینهای سطح پایین توسط روح او طرد شدند.
این چه نتیجه ای داشت؟ آسان است.
از آنجایی که قدرت روح جذب نمیشد، ثبتروح، هرچه را که میتوانست به گنجینه یا مهارتهای کتیبه تبدیل کرد.
با وجود اینکه بای زه مین، ده ها هزار گابلینها را کشت، ده ها هزار گوی گنجینه وجود نداشت، اما همین چند صدتا برای شادی او کافی بود. حتی آرزو کرد که گابلینها دوباره برگردند تا چند صد گنجینه دیگر به دست آورد.
ناخودآگاه دستش به سمت کیف چرمی اش رفت و کمی آن را لمس کرد.
حرکت کوچکی بود، اما به اندازه ای بود که توجه شانگوان را به خود جلب کند. به او نگاه کرد و نیشخندی زد و لبخند بر لب گفت: «هر چند در این مورد فقط یک گوی سبز رنگ گرفتی، اما چند گوی زرد وجود داشت. فکر کنم بهزودی بتونی از یهسری گنجینه رده جادویی لذت ببری.»
«آره.» بای زه مین با لبخند کمرنگی سر تکان داد. «علاوه بر این، چیزهای خوبی هم گرفتم. بعداً بهت نشون میدم.»
کنجکاوی شانگوان با شنیدن این حرف برانگیخته شد. اما با دیدن رفتار مرموز بای زه مین، چیزی نپرسید و به سادگی سر تکان داد و تصمیم گرفت منتظر بماند و ببیند.
بای زهمین پس از جمعآوری تمام گوی گنجینهها، مهارتهای کتیبه و هر ذرهی دیگری که ممکن است گابلینها رها کرده باشند، تصمیم گرفت که اجازه ورود گروهی از بازماندگان را به پایگاه بدهد.
مدت زیادی گذشته بود و گابلینها هیچ نشانهای از بازگشت نشان نمیدادند، یعنی واقعاً دیگر باز نخواهند گشت. حداقل احتمال وقوع چنین چیزی بسیار کم بود و بای زه مین فکر نمی کرد که گابلین مرتبه دوم به نام کِرایر آنقدر احمق باشد که پس از مواجهه با تجسمی از نابودی برگردد.
تقریباً ده دقیقه بعد، گروه بزرگی از بازماندگان، سوار بر چند اتوبوس، به پایگاه بازگشتند. با دیدن این قتل عام، چهرههای بسیاری رنگ پریده شد و عدهای بودند که نتوانستند استفراغ نکنند زیرا بوی گندیده مرگ به آنها حمله میکرد.
معدود سربازانی که این بازماندگان را همراهی می کردند تا مطمئن شوند هیچ اتفاق بدی نیفتاده، به بای زه مین چنان نگاه کردند که گویی به خدای واقعی چشم دوخته بودند. چطور ممکن است به او احترام نگذارند؟ مرد جوانی که جلوی چشمان آنها ظاهر میشد، مظهر مردی بود که میتوانست به تنهایی یک ارتش را نابود کند!
خیلی ها احساس کردند قلبشان به شدت می تپد و خون چند نفر از آنها در رگهایشان سریع جریان پیدا ک...
کتابهای تصادفی
