جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 426
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 426 – خطر مرگ
چن هه به معنای واقعی کلمه دشمن روبرویش را داشت در هم می شکست. هر کاریکه طرف مقابل برای انجامش تلاش میکرد به نوعی همه اش با او مقابله میشد.
دشمن، سعی کرد که از بمباران متمرکز استفاده کند تا با مسدود کردن تمام راه های فرارش او را بکشد، اما این کار، هیچ فایده ای نداشت. چن هه مانند یک روباه حیله گر از چابکی و رفلکس های تیز خود برای یافتن بهترین نقطه برای حرکت در کوتاه ترین زمان ممکن و از زمین ناآشنا به نفع خود استفاده میکرد و حتی دشمن را مجبور میکرد تا بمباران را متوقف کند زیرا تعداد زیادی از یگان های متحدین در مناطقی وجود داشت و خطر بمباران آن ها نیز تهدید میکرد.
یک ضربه، تمام چیزی بود که آنها برای پیروزی نیاز داشتند. هم چن هه و هم دشمن می دانستند که یک شلیک به معنای پایان همه چیز است.
پیاده نظام ها یا افراد سوار برماشینهای جنگی خشن که از سلاحهای سنگین استفاده میکردند، معتقد بودند که در نهایت، مزیت عددی، آنها را به پیروزی میرساند، اما معلوم شد که این ایده خام، بسیار از واقعیت ظالمانه به دور است.
فضای داخلی شهر ویران شده عملا غیرقابل تشخیص بود و اکنون واقعاً با نامی که بازماندگان کمپ بایکوان به آن داده بودند، مطابقت داشت. تقریباً هیچ ساختمان کاملی وجود نداشت و آنهایی که هنوز به سختی سرپا بودند، در وضعیت بدی قرار داشتند، به طوری که حتی یک نفس، به راحتی میتوانست آن ها را خراب کند.
گروهی از سربازان، متشکل از حدود 12 نفر پیاده نظام که در میان آنها دو تکاملدهنده سطح 12 و 13 وجود داشت، به آرامی در یکی از خیابانهای منطقه شمال غربی پیشروی میکردند.
«اون کجاست؟» یکی از سربازان، در حالی که زمزمه می کرد، پلک زد تا عرق ناشی از عصبی بودنش که روی پلک چپش می خزید، از بین ببرد.
هم تیمی هایش پاسخی ندادند.
همه آنها به شدت تنش داشتند. آنها با چشمان خود دیده بودند که این هیولا با تیرهای خود چه می کند و با چه سرعتی می تواند حرکت کند. هیچ یک از آنها فریب ظاهر زیبای دشمن را نمی خورد. انجام چنین کاری، یعنی قضاوت در مورد او تنها بر اساس جوان بودنش، تفاوتی با کندن قبر خودشان نداشت.
روشی که آنها اسلحه های گرم خود را به دست می گرفتند، دیگر مانند ابتدا مطمئن و سبک نبود؛ این از این که چگونه گهگاه بازوهایشان می لرزید و چگونه مشت هایشان را انقدر فشرده بودند که حتی گردش خون به مشکل در آمده بود و مشت هایشان سفید شده بود معلوم بود. کف دستهایشان پوشیده از عرق بود. این مکان نه جایی بود که آن ها میخواستند باشند و نه جایی که آن ها در آن راحت بودند.
رهبران جوخههای بزرگتر تصمیم گرفتند تیمهای خود را به حداقل دوازده نفر در هر گروه تقسیم کنند، برای اینکه کار آنها به راحتی به پایان نرسد، به طوری که آنها شانس بیشتری برای آسیب رساندن به طرف مقابل داشته باشند.
«من هنوز فکر نمی کنم که جدایی ایده خوبی باشه.» همان مرد قبلی به صحبت خود ادامه داد.
او به سادگی نمی توانست ساکت بماند، فقط با صحبت می توانست آن استرسی را که او را به جنون می کشاند، فرو نشاند... هیچکس او را به خاطر این موضوع سرزنش نکرد. خیلی ها همین احساس را داشتند.
وقتی مرگ در کمین بود و می دانستی که آنجاست، حتی زمانی که قادر به دیدنش نبودی، فقط در آن لحظه می توانستی بفهمی که زندگی چقدر ارزشمند است.
«تیر های اونا برد تخریبشون خیلی زیاده... ». تکاملگر روح سطح بالاتر با صدای آهسته پاسخ داد و با چشمانش به ساختمان ویران شده اشاره کرد و سپس با تیمش به سمت آنجا رفت....
کتابهای تصادفی

