جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 456
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 456 – خشم دیوانه خون: بای زهمین مرتبه اول در مقابل جنان مرتبه سوم
«اوف... اوف... اوف...»
شانگوان بینگشو در حالی که وزن بدنش را روی شمشیرش گذاشته بود و هر دو دستش را روی دسته قرار داده بود تا خودش را ثابت نگه دارد، در حالی که نوک تیغه محکم در زمین فرو رفته بود، نفس نفس زد.
موهای نقرهای روشن و تقریباً سفید او به هم ریخته بود. ظاهر همیشه تمیز او تقریباً به طور کامل از بین رفته بود، صورتش برافروخته و عرق کرده بود و زره روی سینهاش حرکت پی در پی سینهاش را در یک صعود و سقوط به ظاهر ابدی همراهی میکرد.
با این حال، شکی وجود نداشت که او به جای بد به نظر رسیدن، عالی به نظر میرسید. فقط این بود که نوع سرد و بیتفاوت زیبایی دیگر در هیچ جا دیده نمیشد و در عوض با نوعی زیبایی فریبنده جایگزین شده بود که یافتن آن بسیار نادر بود.
در اطراف او جسدهای بیشماری وجود داشت و اگر از آسمان به پایین نگاه میکردید، یک نقطه صاف ایستاده را میدیدید که با خطوط کوچک بیشمار و نقاط ناهموار متعلق به اندامهای بریده شده و اعضای بدن احاطه شده بود.
«حالت خوبه؟»
شانگوان بینگشو به آرامی سرش را بالا گرفت و چشمان آبی آسمانیاش که پر از خستگی بود با یک جفت چشم سیاه مانند شب که پر از انرژی بود روبرو شد.
او در حالی که نفس نفس میزد پرسید: «... تو... چطور... هیچوقت خسته نمیشی؟»
«...» بای زهمین پاسخی نداد و در عوض با آرامش اطراف را بررسی کرد.
برخلاف میدان جنگی که شانگوان بینگشو در آن جنگیده بود، مکانی که بای زهمین در آن ایستاده بود واقعاً آشفته بود. یکی در سمت راست و یکی در سمت چپ جنگیده بودند، هر دو از پشت یکدیگر محافظت میکردند و به هیچ دشمنی اجازه نمیدادند که به دیگری صدمه بزند، حتی اگر در این راه آسیب میدیدند.
میدان نبردی که شانگوان بینگشو در آن جنگیده بود عملاً با لایهای سبک از یخ پوشیده شده بود، بر خلاف میدان جنگی که بای زهمین در آن جنگیده بود که حتی اکنون نیز غرق در خون بود زیرا به نظر میرسید زمین برای جذب این حجم از خون در مدت زمان کوتاهی دچار مشکل شده است.
با صدای آهسته و آرامی پرسید: «...چقدر طول کشید تا همشونو از بین ببریم؟»
اگرچه شانگوان بینگشو در حال حاضر چندین متر دورتر بود و باید به دنبال آخرین دشمن میرفت، سکوت طبیعی مکان باعث شد صدای او را به راحتی بشنود.
شانگوان بینگشو چند نفس عمیق کشید و پس از اینکه حالش بهتر شد، سرانجام حالت خود را صاف کرد و قبل از اینکه به سمت بای زهمین برود شمشیرش را از زمین بیرون کشید.
او در حالی که در کنار او ایستاده بود و با شگفتی به اطراف نگاه میکرد، پاسخ داد: «من میگم حداکثر 20 دقیقه طول کشید. هنوز برام سخته باور کنم که تو این مدت کوتاه تونستیم همچین ارتش بزرگی از تکاملیافتههای روح رو از بین ببریم.»
در حدود 20 دقیقه، ارتش آشوراها که به قصد عبور از شکاف فضایی برای رسیدن به زمین آمده بودند، با تلاش بای زهمین و شانگوان بینگشو به طور کامل نابود شدند.
100 هزار دشمن؛ 60 هزار نفر از آنها موجودات طبقه بندی نشده، 40 هزار نفر از آنها موجودات مرتبه اول و در نهایت 20 ژنرال که در مجموع ارتش را با قدرت موجودات مرتبه دوم رهبری میکردند.
بای زهمین با خونسردی، اما پر از قصد قتل گفت: «ما واقعاً نمیتونیم اجازه بدیم این نژاد به زمین برسه وگرنه باعث عذاب نسل بشر ما میشن. ترکیب ارتشی که ما شکست دادیم میتونست به راحتی تموم چین و با وقت کافی، کل جهان رو از بین ببره.»
«اوه؟» شانگوان بینگشو با یک لبخند کوچک بازیگوش به او نگاه کرد و پرسید: «داری میگی که تو قدرتمندترین موجود تموم بشر هستی؟»
«از تموم بشریت؟» بای زهمین تمسخر کرد و با طعنه گفت: «من شک دارم موجود زندهای روی زمین باشه که بتونه در برابر من ایستادگی کنه!»
لبخند کوچک و بازیگوش روی صورت شانگوان بینگشو با شنیدن این کلمات به آرامی از بین رفت. کمی اخم کرد و با صدایی کمی نگران گفت: «بای زهمین این اواخر رفتارت یکم عجیب نشده؟»
کتابهای تصادفی