فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 459

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

در فضایی ناشناخته

در این مکان هیچ حسی از زندگی وجود نداشت.

زمین خشک بود و علف نمی‌رویید و درختان رشد نمی‌کردند.

رودخانه‌ها همه خشک شده بودند. جز کانال‌های عظیمی که زمانی مملو از جانوران دریایی بودند اما اکنون فاقد هر گونه زیبایی.

حتی آسمان را لایه‌ای ضخیمی به رنگ قرمز پر رنگ پوشانده بود که اجازه رسیدن نور خورشید به زمین را نمی‌دادند.

کوه‌های طبیعی توسط نیروهای آشکارا غیر طبیعی درهم کوبیده شده بودند و زمین که در اثر حملات قدرتمند مسطح شده بود، در قسمت‌هایی فرو رفت و در برخی دیگر بالا آمد و در نهایت صدها و حتی هزاران کوه را به وجود آورد که از حملات مخربی که در سال 2018 انجام شد به وجود آمده بودند.

هوای این مکان به جای بی‌بو بودن، بوی آهن عجیبی داشت و اگر کسی دهانش را باز می‌کرد، فورا متوجه طعم عجیبی می‌شد که جوانه‌های چشایی احساس می‌کردند. طعم عجیبی که احتمالاً همه در زندگی چشیده بودند، مهم نیست که تشخیص آن چقدر سخت باشد.

این دنیا واقعاً اسفناک بود و اصلا شبیه جهانی نبود که موجودات زنده‌ای بتوانند در آن وجود داشته باشند. شبیه به جهنمی بود که شیاطین، همان شیاطین افسانه‌ها در آن مسکن داشتند.

در بالای کوه، مردی تنها روی صخره‌ای بزرگ نشسته بود و با حالتی بی‌تفاوت به جلو نگاه می‌کرد. اما بی‌تفاوتی این مرد با بی‌تفاوتی با خونسردی شانگوان بینگ‌شو متفاوت بود. حتی متفاوت از بی‌تفاوتی بای زه‌مین.

تنها کلمه‌ای که می‌شد بیان مرد را با ان توصیف کرد کلمه مرده بود. بی‌تفاوتی در نگاه و بیانش به اوج مطلق و غیرقابل عبوری رسیده بود. گویی حتی اگر آسمان‌ها در همین لحظه جلوی او فرو بریزند، او حتی پلکی نخواهد زد.

یک فرد باید چه تجربه‌هایی را پشت سر بگذارد تا برق چشمانش از بین برود؟ گفتنش سخت بود. اما شاید بهتر بود آن را نمی‌دانستم.

این مرد به اندازه کافی روی همان سنگ و در همان حالت نشسته بود تا عضلات بدنش بی‌حس شوند. اما حتی آن بی‌حسی و شاید درد هم نتوانسته بود حتی به منقبض شدن یک عضله در صورت او منجر شود.

درست در سمت راست مرد، یک شمشیر غول‌پیکر با یک ریسمان عجیب و غریب به طول چندین متر که به قبضه بسته شده بود، بی‌صدا منتظر بود تا یک بار دیگر از آن استفاده شود. هاله خونینی که از بدنه شمشیر تراوش می‌کرد به گونه‌ای بود که حتی شیاطین و ارواح نیز می‌ترسیدند و با بیشترین سرعت ممکن فرار می‌کردند.

ناگهان مردی که حتی یک اینچ هم بدنش را تکان نداده بود و مدتی نامعلوم حتی پلک نزده بود، بالاخره حرکت کرد.

سرش که کمی خم شده بود بلند شد و انگار چیزی را حس کرد به آسمان دور نگاه کرد. به نظر می‌رسید که چشمان بی‌جان و کسل کننده‌اش شور عجیبی به خود گرفته بود، زیرا برای لحظه‌ای کوتاه چنان درخشیدند که انگار یک کهکشان کامل از ستارگان را در خود جای داده بودند.

سپس، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است، مرد به آرامی سرش را برگرداند و به حالت اولیه خود بازگشت.

به نظر می‌رسید که هیچ چیز تغییر نکرده است، جز این که اگر با دقت به آن نگاه می‌شد و کسی توجه کافی داشت می‌شد فهمید که گوشه‌های لب مرد اندکی بالا رفته. به حالتی که لبخند می‌نمود.

جایی ناشناخته در جهان پهناور و ظاهرا بی‌نهایت.

این منطقه کمترین تعداد ستاره را داشت. علاوه بر این، منطقه‌ای بود که تنها یک صورت فلکی در آن وجود داشت. به طرز عجیبی، علی‌رغم این واقعیت که تعداد ستارگان کمتری وجود داشت، نه تنها تاریک‌ترین نقطه جهان نبود، بلکه درخشان‌ترین آن‌هات به حساب می‌آمد.

زیرا که درخشان‌ترین صورت فلکی در کل فلک در این منطقه قرار داشت که ظاهراً توسط خدایان و شیاطین فراموش شده بود. صورت فلکی گرگ آسمانی سیریوس با احترام به نامی که از زمان‌های بسی...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی