جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 494
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل۴۹۴: خبرهای که قادر است جهان را به لرزه بیاندازد
-
جذابیت اوريل بهقدری بالا بود که موجودات پایینتر از او قادر به مقاومت نبودند. درحقیقت، او این کار را با قصد و غرض انجام نداد، بلکه تنها به این دلیل که پس از صحبت ظاهر شد و صورت زیبای خود را نشان داد، باعث شد که در نهایت امپراتور نژاد آشورا مثل یک عروسک به کف دست او بیافتد.
شوربختانه برای تاناث، از آنجایی که اوریل هیچگاه نمیخواست از او استفاده کند، پس از گذشت روزها و ماهها کمکم به خودش آمد. البته لازم به ذکر است که، باید نشست و دید که آیا تاناث میتواند از ظهور بسیاری از موجودات قدرتمندی که میتوانستند در دنیایی ویرانشده و متروکهای همچون دنیای اوبلون رها شوند، جان سالم به در ببرد یا خیر.
«دلیل اینکه چرا من این دوتا موجود مرتبه اول رو هیولا صدا میکنم، فقط به دلیل قدرت کلی اونهاست. اصلا فرقی نمیکنه مرد باشه یا زن، هردوشون قدرتی دارن که هیچ موجود مرتبه اول نباید اون رو داشته باشه. اگرچه من اینها رو با چشمای خودم ندیدم، اما براساس مناظر و آثار جنگی که ازشون باقی مونده. ظاهراً اون زنی که مرد رو همراهی میکرد به اندازه کافی قدرت داشت که موجودات مرتبه دوم رو بدون هیچ مشکلی بکشد، همچین تمام اینهایی که گفتم درحالی هستش که با بیشتر از یک نفر درآن واحد روبرو شده بود.»
زیر چشمها و گوشهای مراقب تمام موجودات مرتبه بالا، امپراتور تاناث دوباره شروع کرد به روایت آهسته داستان با شگفتی ماندگار که از لحن و صدایش پیدا بو، در حالی که میخواست شروع کند چشمانش به الههبزرگ اوریل متمرکز بود.
«با این حال، اون مرد...... اون یه مرد جوون مرتبه اول هستش که به نظرم بهتره که اون رو پادشاه هیولاها در نظر بگیریم چرا که اون هیولایی در بین هیولاهاست! هاله موجود مرتبه اول که از بدنش سرچشمه میگرفت چیزی نبود که من هرگز دربارش اشتباه کنم اما با این حال اون هنوز قدرت کافی برای خردکردن و ازبینبردن موجودات مرتبه دوم رو داشت و حتی با دونفر از سه فرمانده باقیمانده دنیای اوبلون که در مرتبه سوم قرار داشتند و به من کمک میکردند تا از نژاد آشورا محافظت و حکومت کنم، جنگید و حتی اون دونفر رو کشت. همچنین در بین اون دونفری که در مرتبه سوم بودن و اون مرد جوون کشت، همسر مرحوم من هم حضور داشت.... گلینیرا یه جنگجو فوقالعاده قدرتمند بود که مهارت عالی تو استفاده از بدنش داشت، همچنین سطحش از ۱۸۰ فراتر رفته بود.»
وقتی که صحبت امپراتور تاناث تا اینجا رسید برای لحظهای مکث کرد، چون برای خودش هم به عنوان روايت کننده باورکردنی به نظر میرسید، بدين صورت صحنه در سکوت مطلق فرو رفت.
به گونهای ساکت بود که صدای افتادن برگ از درخت هم قابل شنیدن بود.
حتی تاناث هم آنچه را میگفت باور نمیکرد دیگر از دیگران چه انتظاری میتوان داشت.
لیلیث کمی اخم کرد زیرا هرچه بیشتر گوش میداد شک اینکه منظور او شانگوان بینگشو و بای زهمین باشد بیشتر میشد. با این حال باید بیشتر گوش میداد تا شَکش به یقین تبدیل شود. از اين گذشته با اینکه لیلیث میدانست بای زهمین چقدر قدرتمند است، همچنین با توجه به شناختی که از او داشت، او هنوز به سطحی نرسیده بود که بتواند یک موجود که از سطح ۱۸۰ فراتر رفته را بکشد.
فقط اینکه لیلیث در قلبش مطمئن بود که غیرممکن است که فردی با استعدادی بیشتر و بزرگتر از او وجود داشته باشد، به طور خیلی سادهای غیرممکن است موجودی با سازگاری و شانسبقای بهتر از بای زهمین وجود داشته باشد.
از طرفی دیگر، فایرسارو با چشمانی از حدقه بیرون زده به لوسیفر خیره شده بود گویی میخواست واکنش او را ببیند.
همین اتفاق در جناحهای دیگر نیز رخ داد، جایی که موجودات مرتبه هفتم که از قبل با رهبران خودشان درکنار هم بودند، باهم به سمت موجودات برتر رفتند، آنها به خوبی درک کردند که کلمات موجود پایینتر درمقابل آنها به چه معنا است.
لوسیفر از ارتش شیطانی، ماد از ارتش آسمان، نیکولای از خونخواهی جاودانه، سالازار از ارتش تکامل، ققنوس ابدی از شعله سرخ بیپایان، و در آخر ستاره بلعنده، رهبر و تنها عضو بلعندگان و نابودگران.
این شش نفر که رهبر موجودات مرتبه بالا هستند، بهم نگاهی انداختند گویی از پیش به توافق رسیدهاند، پس از مدتی سکوت، لوسیفر درحالی که سوت میزد، زمزمه کرد: «جالبه...... فکرش رو بکن که بعد از این همه مدت، یه نفر مثل این متولد شده باشه. قرار جالب بشه، نمیتونم صبر کنم ت...
کتابهای تصادفی

