جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 495
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل۴۹۵: چه کسی جرأت مخالف با او را دارد؟
پس از اینکه سخنان امپراتور نژاد آشورا به پایان رسید، به آرامی آه کشید. با این حال، با تعجب متوجه شد که آه کوچکی که باید در میان تنفس بسیاری از موجودات زنده نادیده گرفته میشد، مانند آه یک اژدها طنین انداز شد.
نه تنها کل مکان به طرز عجیبی ساکت شده بود، بلکه حتی نسیمی که وزیده میشد و بوی خون را از زندگیهای بیشماری که از بین رفته بود پخش میکرد، نیز درآن لحظه متوقف شده بود.
لبخند زیبا روی صورت آسمانی اوریل که به تاناث خیره بود، خشک شد.
حتی مایکل با خلق و خوی غرورآمیز و خشنش دراین لحظه به نظر میرسید که زبانش را موش خورده بود، زیرا با وجود اینکه دهانش دائماً باز و بسته میشد، صدایی از آن بیرون نمیآمد.
همه در حالی که به امپراتور تاناث خیره شده بودند در خلا یا روی لبه دهانه غول پیکری که منطقه را احاطه کرده بود ایستاده بودند. اما امپراتور نژاد آشورا دریافت که هرچند همه این موجودات قدرتمند به او خیره بودند، مانند گذشته تحت فشار نبود... و به زودی دلیل آن را فهمید.
با وجود اینکه موجوداتی به قدرتمندی لوسیفر با بهت به تاناث زل زده بودند، در واقعیت به او خیره نشده بودند. همه موجودات برتر و مرتبه بالا هرچند چشمانشان باز بود، درحال حاضر واقعاً به چیزی نگاه نمیکردند، زیرا ذهنشان هنوز در تلاش بود تا آنچه را که تازه شنیده بودند پردازش کند، زیرا به قدری غیرقابل باور بود که ذهنشان قادر نبود آن را هضم کند.
قبل از اینکه دوباره حالت سرد و بیتفاوت همیشگی لیلیث بر چهره زیبایش حاکم شود، مردمکهایش برای کسری از ثانیه لرزیدند. با این حال، فقط او میدانست در زیر چهرهاش که با لایهای از بیتفاوتی و سردی پوشیانده شده بود، احساساتش چقدر آشفته شده بودند.
اگرچه او تقریباً ۶۰ تا ۷۰ درصد مطمئن بود که مقصر اصلی ویرانیهایی که به این جهان وارد شده بود، بای زهمین بود، ۴۰ تا ۳۰ درصد باقی مانده چیزی بود که لیلیث را آرام نگه میداشت. با این حال، حالا که تمام شک و تردیدهایش ناپدید شده بودند، حتی او هم نمیدانست در این لحظه درمورد آن باید چه احساسی داشته باشد.
اولین چیزی که لیلیث احساس کرد طبیعتاً نگرانی بود. چطور میتوانست نگران نباشد؟ به هر حال، بای زهمین به تازگی با موجوداتی بسیار فراتر از مقیاس قدرت خود روبرو شده بود و لیلیث ۱۰۰% مطمئن بود که حتی برای کسی مثل او، به هیچ وجه ممکن نبود پس از مبارزهای طولانی و بدون توقف و تا سرحد مرگ، با قرار گرفتن دربرابر چندین موجود مرتبه دوم، دو موجود مرتبه سوم و حتی دو موجود مرتبه چهارم، سالم بیرون بیاید.
بعد از آن، چيزي که ليليث حس کرد حیرتزدگی بود، در کمترین حالت ممکن، مبهوت شده بود.
حدود یک ماه پیش، بای زهمین یک ببر و یک عنکبوت را کشته بود، و همچنین یک میمون مرتبه دوم را نیمه جان گذاشته بود؛ او شخصا شاهد آن اتفاق بود. با این حال، در آن لحظه بای زهمین تنها به لطف این واقعیت موفق به انجام چنین کاری شده بود که قدرتمندترین حمله جادویی خود را با قدرت یک مهارت جادویی فوقالعاده قدرتمند دیگر آغاز کرده بود؛ علاوه بر این، در آن لحظه او به شکل غافلگیرانهای به موجودات مرتبه دوم حمله کرده بود. موجوداتی که وقتی با یکدیگر تا سرحد مرگ مبارزه میکردند، از توجه کردن به او متنفر بودند.
لیلیث به طور کلی نمیتوانست درک کند که چگونه همچین چیزی ممکن بود در مدت کمی بیشتر یا کمتر از یک ماه اتفاق افتاده باشد و بای زهمین توانایی مبارزه رودررو با یک موجود مرتبه سوم را به دست آورده باشد!
همچین چیزی به هیچ وجه ممکن نبود!
اگر کسی به لیلیث میگفت که تمام کاری که بای زهمین انجام داد حمله مخفیانه با استفاده از عدالت خون سرخ همراه با دستکاری جاذبه بود و در نتیجه توانست جان یک موجود مرتبه سوم را بگیرد، تنها در صورتی آن را باور میکرد که آن موجود مرتبه سوم بین سطوح ۱۰۰ تا ۱۲۰ با...