جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 529
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۵۲۹ - رهبر انسانها، رهبر زامبیها، رهبر جانوران، پرنسس دریا: جنگ کشنده (قسمت ۳)
بر روی پل...
بای زهمین اولین کسی بود که واکنش نشان داد و بدون اینکه به رهبر زامبی ها زمان پاسخ دهد، مانند صاعقه با سرعت بالا به جلو هجوم آورد و فاصلهای کمی بیش از سی متر را در یک لحظه بست.
فوش!
نیزه طلایی او مانند نور درخشید و به سمت جمجمه زامبی حملهور شد. اما با این حال، تموم کردن کلر این موجود به هیچ وجه نمی توانست به این راحتی نبود.
«ای انسان! من حتما گوشتتو میخورم و خونت را مینوشم!!» رهبر زامبیها غرش کرد و با شاخک راستش به جلو ضربه زد.
بوم!!
به نظر می رسید که شاخک جانور از فلز ساخته شده باشد و نه گوشت یا ماده دیگری، زیرا زمانی که [نابودی آسمان در حال ریزش ] با سلاح پر از تیغ زامبی برخورد کرد، احساس بی حسی خفیفی را به دستان بای زهمین منتقل کرد.
بوم!! بوم!! بوم!! بوم!! بوم!!....
بای زهمین به تهدید زامبی پیشرو پاسخی نداد و در عوض با جنگندگی به حمله خود ادامه داد. نیزه طلایی او مانند یک طوفان دهشتناک بود که دوباره و دوباره با رهبر زامبیها برخورد میکرد، و با این حملات انفجارها شدیدتر و شدیدتر شدند و بالاخره باعث شدند تا کمکم زامبی مجبور به عقب نشینی شود.
هر دو در تلاش برای کشتن دیگری ضربات خود را رد و بدل کردند و تنها در یک ثانیه حداقل پانصد حمله را بین خودشان رد و بدل کردند.
تمامی بدن رهبر زامبیها در تلاش برای دفع حملات پیدرپی بای زهمین منقبض شده بود . با این حال، جراحات خونین بیشتر و بیشتر با عمقهای مختلف بدن او را درحال دربرگرفتن بود.
لرزش!!!
پل ناگهان با صدای بلندی تکان خورد و بای زهمین را از حالت خشمگین خود که گویی تا سر دشمنش را از بدنش جدا نکند آرام نمیگرفت بیرون آورد.
«زنجیره های خونین!» بای زهمین با صدای بلند فریاد زد.
رهبر زامبیها هم بلافاصله از مهارت عجیب غریب دیگری استفاده کرد و بدنش توسط تیغهای بنفش احاطه شد. اما در این حال اتفاق شگفت انگیزی رخ داد!
ووش!! ووش!! ووش!!ووش!!...
چیزی که از زمین بیرون آمد زنجیرهای خونین نبود، بلکه صدها میخ غول پیکر بودند که با کنترل بای زهمین به بدن زامبی نفوذ کردند.
زامبی پیشرو متوجه شد که این انسان او را فریب داده است و برای جلوگیری از آنکه صدمه بیشتری ببیند بر روی سپر خونی که روی آن ایستاده بود پا گذاشت و با تمام قدرت به آسمان پرید.
واضح بود که نبرد و حملات مرگباری که بای زهمین بیوقفه انجام میداد، در سکوت و به صورت غیر مستقیم به رهبر زامبیها گفته بود که با وجود اینکه بای زهمین یک موجود مرتبه اول بود، قدرت واقعی رزمی او چیزی بود که حتی رهبر زامبیها هم باید از آن میترسید!
حتی اگر رهبر زامبی ها فقط باید در حد یک خراش به بای زهمین آسی میرسوند تا پیروز شود، اگر حملات او به هدف خود نمی رسید، فایده ای نداشت!
نگاه بای زهمین مثل یخ سرد بود. با وجود اینکه خودش هم نمیدانست اما به هر دلیل بدن و ذهن بای زهمین چنان با یکدیگر هماهنگ بودند که حرکات و حملات او پختهتر شده بودند.
بای زهمین در تعقیب رهبر زامبی ها به زمین لگد زد و به پرواز درآمد. آمار قدرت او به وضوح برتر از زامبی بود، زیرا با وجود آنکه بعد از زامبی پرید، با این وجود در عرض چند ثانیه فاصله را بست و به هدفش رسید.
چشمان بای زهمین و رهبر زامبیها برای لحظهای با یکدیگر قفل شد. در همان رهبر زامبیها دهانش را به طور کامل باز کرد.
بای زمی متوجه شد که گلوی این موجود به طرز عجیبی حرکت می کند و دوباره حس کرد که نوری در حال برخورد با او است. در همین حال یک ایده ساده اما در عین حال مضحک که هیچکس به فکرش نمیرسید به ذهن بای زهمین خطور کرد و در یک حالت کاملا ریلکس تصمیم گرفت آن را عملی کند. حتی اگرچه او در وسط مبارزه بود.
رهبر زامبی ها و بای زهمین دهان خود را باز کردند و سپس در ارتفاع بیش از دو هزار متری حالی که به یکدیگر خیره شده بودند هوا را از ریه های خود خارج کردند.
غرش!
غرش!
دو غرش ...
کتابهای تصادفی

