جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 537
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 537 – غرور یخ زده ملکهی الف و نزدیک به پایان
صدها فکر به سرعت برق زدند و به یکباره به بای زهمین برخورد کردند. برخی از آنها قبلاً چندان مهم نبودند، اما اکنون بای زهمین مجبور شد برای لحظهای اقدامات خود را بازبینی کند.
در گذشته، همانطور که لیلیث در ابتدای آخرالزمان گفته بود، انسانها برای تغذیه، خوکها و گوسفندان را میکشتند، و حتی اکنون، پس از آخرالزمان، انسانهای تکامل یافته برای شکار جانوران به جنگلهای جهش یافته میرفتند تا گوشت آنها را بخورند.
سپس بای زهمین برای اولین بار به فکری افتاد که در گذشته هرگز به ذهنش خطور نکرده بود... این ایدهای بود که نمیتوانست به سادگی به آن فکر کند چون مانند هر انسان دیگری به دنیا آمدنش او را محدود کرده بود؛ بالاخره بدون توجه به اینکه چقدر قوی بود، بای زهمین هم انسان بود.
در گذشته، این نوع تفکر را میتوان احمقانه یا ساده لوحانه دانست. حتی ایده آرامان گرایانه. اما با روز به روز پیشرفت بدون وقفه جهان، بای زهمین احساس کرد که برای رشد خود و به خاطر آینده خود، باید آن را در نظر بگیرد.
پیش از این، انسانها گوسفندان را برای غذا میکشتند. اکنون، انسانها جانوران جهش یافته را برای غذا میکشند. با این حال، برخلاف گذشته، اگر امروز یک انسان بخواهد گوشت موجود X را بخورد، ابتدا باید برای پیروزی در یک نبرد مرگبار بجنگد.
اگر انسانی برای غذا و تقویت یک ببر را بکشد، خوب بود. اما اگر انسانی در پنجههای یک ببر جهش یافته بمیرد، خانواده آن انسان تا پایان عمر رنج بی پایانی را تحمل میکردند.
پس، خانواده آن ببر چطور؟ آیا حیوانات خانوادههای خود را نداشتند؟ در گذشته، این دو سؤال برای بیشتر افراد بیاهمیت بود، اما اکنون که حیوانات جهش یافتهاند و هوش و احساسات به دست آوردند، این موضوع باید در نظر گرفته میشد.
اکنون، بای زهمین احساس کرد که مواردی مانند میمون کوچک بیشتر اتفاق میافتاد. این مورد خاص او را به شدت شگفت زده کرده بود زیرا اولین بار بود که چنین چیزی برای او اتفاق میافتاد.
اما ... چه کسی قرار بود بگوید چنین چیزی دیگر تکرار نمیشود؟ فردا، بای زهمین یا هر یک از زیردستانش میتوانند یک حیوان جهش یافته را بکشند بدون اینکه بدانند جانور کشته شده شریک یا فرزندی دارد، بدون اینکه بدانند احساسات دیگران را جریحه دار میکنند و بدون اینکه بدانند خانوادهای را از بین میبرند. بدون اینکه بدانند ممکن است موجودی را به خود جذب کرده باشند که هیچ چیز جلودار انتقام گرفتنش نخواهد بود.
- اگر کسی یکی از اعضای خانوادم رو به قتل برسونه چی کار میکنم؟
بای زهمین کمی وقت گذاشت و چنین سوالی را از خود پرسید، اما فکر کردن به آن باعث شد خون در رگهایش یخ ببندد و خشم در دلش موج بزند.
او حتماً به دنبال مقصر یا مقصران میگشت، حتی اگر مجبور بود به جهنم برود. پس چرا موجودات آگاه دیگر، مانند او چنین نکنند؟ این فقط برای حیواناتی که به جانوران جهش یافته بودند صرق نمیکرد، بلکه هر نژاد دیگری که از این به بعد در زمین متولد میشد.
اما در نهایت بای زهمین سریعتر از آنچه انتظار داشت جواب را یافت.
پاسخ بسیار سادهای بود. آنقدرها هم که به نظر میرسید سخت نبود.
«برای زنده موندن کسایی که برام مهم هستن، صرفاً کاری رو انجام میدم که باید انجام بشه... ایجاد دشمن توی این دنیا قطعیه، غیرممکنه که وقتی قوانین محکمی وجود نداره دشمنی ایجاد نشه... ناگفته نمونه که برای رشد، چارهای جز کشتن ندارم.»
بادهای سرد شب یخبندان به سختی میوزید و صدای او را کیلومترها به همراه خود برد. سخنان او برای مدت طولانی در اطراف طنین انداز شد.
کسی که آنها را گفته بود دیگر دیده نمیشد و جسد موجودی که با وجود چند دقیقه شناختنش به او درس مهمی داده بود نیز همراه با صاحب صدا ناپدید شد.
چند ثانیه بعد خورشیدی غول پیکر پر از قدرت جادویی به قطر بیش از ۱۰۰۰ متر به دریا افتاد. آب آتش را بلعید و هنگامی که ابر بخار به ارتفاعات عظیمی رسید، انفجاری که میتوانست برای بشریت فاجعه بار باشد در عمق بیش از ۲۰۰۰ متری...
کتابهای تصادفی


