فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 561

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل 561 - هاله گرگ تنها و فریاد نبرد

لیلیث و بای زه‌مین چندین دقیقه بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنند در همان حالت ماندند.

پس از اینکه بای زه‌مین از شور و شوق شدیدی که وقتی فهمید آن معبد چوبی کوچک چه معنی نه تنها برای او بلکه برای هر انسانی داشت، احساس کرده بود، فارق شد، تنها کاری که کرد این بود که چشمانش را ببندد و به راحتی آن کمر باریک را که از میان لباس ابریشمی مشکی به رنگ شب، نرم به نظر می‌رسید با بازوهایش نگه دارد. او از این لحظه نادری که پس از وقوع همزمان یک سری شرایط به دست آمده بود، لذت می‌برد.

کوچکترین اثری از شهوت در ذهن بای زه‌مین نمانده نبود، او از نفس‌های نرم زن دوست داشتنی در آغو*شش لذت می‌برد و حتی با وجود اینکه می‌توانست هر سانتی متر از بدن فریبنده او را از میان لباس احساس کند، تنها چیزی که احساس می‌کرد آسودگی و سپاس گزاری بود.

این فقط یک آغو*ش بود که برای خیلی‌ها معنی چندانی نداشت زیرا در زندگی روزمره می‌توانستند هر وقت که می‌خواستند دیگران را در بغل بگیرند. با این حال، این اولین آغو*شی بود که بای زه‌مین از زمان شروع آخرالزمان از عزیزی دریافت کرده بود و برای اولین بار چیزی شبیه به آن احساس خجسته‌ی بازگشت به خانه را احساس کرد.

لیلیث می‌توانست احترام و محبتی را که از طریق بازوان بای زه‌مین به بدنش منتقل می‌شد، احساس کند، زیرا روشی که او دستانش را دور کمرش حلقه می‌کرد، بسیار خالص و عاری از هر گونه افکار پلید یا قصد باطنی بود. همچون آغو*شی که یک عاشق پس از یک روز کاری طولانی بعد از برگشتن به خانه، به شریک زندگی خود می‌داد.

هرچند لیلیث عملاً در دسترس او بود و با وجود اینکه می‌دانست در این لحظه او از چیزی شکایت نمی‌کند، تنها کاری که بای زه‌مین انجام داد این بود که به شکل حرکاتی به سمت بالا پشت او را نوا*زش کرد.

اگرچه هر دوی آن‌ها از این لحظه خاص که در آن سکوت بلندتر از هزاران کلمه بود، بسیار لذت می‌بردند، اما اوضاع جهان به آن‌ها اجازه استراحت نمی‌داد. این به ویژه در مورد بای زه‌مین صدق می‌کرد. با نزدیک شدن به دومین تکامل زمین، هر ثانیه شمارش می‌شد و بای زه‌مین زمان زیادی را برای بهبودی زخم‌های روحش در خواب عمیق از دست داده بود.

بعد از حدود ۲۰ دقیقه، وقتی لیلیث احساس کرد که ضربان قلب هیجان‌زده بای زه‌مین آرام شده بود، به آرامی صورت کوچک زیبایش را از مخفیگاهش بیرون آورد تا به چشمان او نگاه کند. اگرچه وقتی آن عطر مردانه مست کننده که فقط متعلق به او بود از بین رفت، قلب لیلیث کمی احساس شکست کرد، اما دیدن چشمان سیاه او که به روشنی مرواریدها بودند، قطعاً و بدون شک جبران کرد.

بای زه‌مین در حالی که خود را در آن دو یاقوت زیبای پیش رویش گم کرده بود زمزمه کرد: «هی...»

در فاصله‌ای که به شکل خطرناکی نزدیک بود، چشمان لیلیث ناخودآگاه به لب‌های او دوخته شدند. با لحنی مشابه او گفت: «... هی.»

یک لحظه آن دو طوری به هم نگاه کردند که انگار به موضوع بسیار مهمی فکر می‌کردند. اما لیلیث به جای نزدیک‌تر شدن برای رسیدن به آنچه هر دو انتظارش را داشتند، بدنش را به عقب هل داد تا گونه نرمش را روی شکم بای زه‌مین قرار دهد.

«پس بذار ببینم این معبد چی داره که تو رو اینقدر هیجان زده کرده.» در حالی که با لبخند بزرگی به او نگاه می‌کرد، دستش را به جلو دراز کرد.

نگاه بای زه‌مین در حالی که دور شدن لیلیث را تماشا می‌کرد، برق زد، اما طولی نکشید که این احساس فریبکارانه را نیز از خود...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی