جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 606
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 606
قلب بای زهمین طوری میتپید که انگار میخواست از سینهاش به بیرون پرواز کند؛ در عینحال احساساتش را مهار میکرد و سعی داشت با مهارت قلب سنگیاش مقابله کند که عملاً میخواست او را مجبور کند برای دیدار با پدرش قدمی به سمت جلو بردارد. مردی شبیه به خرسی در لباس انسان، جلو آمد و به تکاملدهندگان روح نگاه کرد؛ افرادی که میخواستند شایستگیشان را برای پیوستن به اتحادیهی لاکپشت سیاه ثابت کنند.
«اسم من هوانگ تیانئه. من رهبر اتحادیهی لاکپشت سیاه هستم.» صدایش بلند و قوی بود و چشمانش به بزرگی چشمان جغد. «اتحادیهی لاکپشت سیاه در حال حاضر هزار و چهارصد و سی و یک تکاملدهندهی روح داره و در واقع میشه گفت اتحادیهایه که بیشترین تعداد اعضا رو بین چهار اتحادیهی رسمی داره. با این حال، ما ضعیفترین اتحادیه محسوب میشیم؛ چون اکثر تکاملدهندههای روحی که داریم یه سری مهارتهایی دارن که در نهایت توانمندیهای فیزیکیمون رو فقط یکمی بیشتر میکنن.»
به نظر میرسید که حرفهای هوانگ تیان رشتهی عصبی خاصی را در افرادی که پشت سرش قرار داشتند، تحت تأثیر قرار داد؛ چرا که تقریباً همهی آنها اخم کردند. با این حال، هیچکس برای انکار حرفهای غیرقابل انکارِ او پیشقدم نشد.
هوانگ تیان با صدایی عمیق و در حالی که چشمانش از غرور میدرخشیدند، با صدای بلندی گفت: «البته این درسته که ما به عنوان ضعیفترین اتحادیه شناخته میشیم، ولی من بهش معتقد نیستم. ممکنه ما قویترین حملهها رو نداشته باشیم، ممکنه سریعترین نباشیم و ممکنه خیلی توی میدون جنگ تأثیرگذار نباشیم... اما فقط به لطف ماها که توی خط مقدم میجنگیم هست که افراد پشت سرمون میتونن با آرامش حمله کنن.»
«جادوگرها میتونن مهارتهاشون رو فعال کنن و از عهدهی محافظت کردن از مانا بر بیان، اون هم به لطف چی؟ به لطف ماها که سپرهامون رو مقابل اونا بالا میبریم! و کماندارها میتونن به لطف ماها که حملات دشمن رو دفع میکنیم، با دقت هدفگیری کنن! و آدمکشها میتونن مخفیانه از بین سربازان دشمن عبور کنن چون که ما عقب نگهشون میداریم!» هوانگ تیان غرشی کرد و هوای اطرافش را به لرزه در آورد، طوری که قدرتش را به دیگران ثابت کند.
در واقع، همهی تکاملدهندههای روحی که تازه وارد شده بودند، چندین قدم به عقب رفتند و حتی برخی از آنها با برخورد به موج صوتی، به زمین افتادند.
«همهی شما، هرکدومتون که به اتحادیهی لاکپشت سیاه ملحق میشید، برادرِ برادران من خواهید بود، و بنابراین برادر من هم خواهید بود. از نظر من و از نظر بیشتر از دویست هزارتا بازماندهای که الان وجود داره، همهی شما قهرمان خواهید بود!»
چشمان تکاملدهندههای روحِ جوانتر با گوش دادن به سخنرانی پرشور هوانگ تیان میدرخشید و خون همهشان را به جوش آورد. نود درصد از تکاملدهندههای روحی که آرزوی پیوستن به اتحادیهی لاکپشت سیاه را داشتند، شامل جوانان بیست تا سی ساله میشدند.
کدام جوانی بود که آرزو نداشت در زندگیاش به نتایج عالی دست پیدا کند؟ کدام مرد جوانی تابهحال آرزوی یک زندگی باعظمت نداشته است؟ کلمهی «قهرمان» مطمئناً کلمهی مناسبی برای رؤیاپردازان بود.
نانگونگ لینگشین به آرامی زمزمه کرد: «این یارو هوانگ تیان با اینکه خیلی گندهست، به شکل غیرمنتظرهای باهوشه. با حرفهایی که زد تکاملدهندههای روح جدید دویست درصد از توانایی خودشون رو واسه نبردهای آینده به کار میگیرن.»
هوانگ تیان با دیدن چشمان درخشان تقریباً همهی حضار، خوشحال به نظر میرسید. او یک قدم عقب رفت تا در نهایت اجازه دهد شخص دیگری نیز صحبت کند.
مردی خوشقیافه که حدوداً بیستوپنج ساله به نظر میرسید، جلو آمد و همه را با کمی تحقیر که در چشمانش موج میزد، تماشا کرد. با این حال، لبخندش گرم بود. او خودش را معرفی کرد: «اسم من فن کیوئه. من یکی از چهارده رهبر ثانویهای هستم که مسئولیت رهبری چهارده گروهِ اتحادیهی لاکپشت سیاه رو بر عهده دارن. امروز من قراره اون کسی باشم که مهارت هر کدوم از شما رو آزمایش میکنه.»
در میان تکاملدهندههای روح جدید، چند زن نیز حضور داشتند و وقتی فن کیوی خوشقیافه را دیدند و صدای گرمش را شنیدند، به نظر میرسید که مجذوبش شدهاند.<...
کتابهای تصادفی
