فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 605

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل 605

بقیه‌ی روز بدون این‌که اتفاقات زیادی رخ دهد پیش رفت. از آن‌جایی که گروهی هفت نفره به رهبری بای زه‌مین منتظر نتایج جستجوی بازماندگانی بودند که در دفترچه با رنگ قرمز مشخص شده بودند، هیچ یک از آن‌ها مایل نبود که آن‌جا را ترک کند و دلیلی هم برای این کار نداشتند.

در سفر به ویلای خانواده‌ی وو، هفت نفر از آن‌ها دیده بودند مدیریتی که وو کچیان در پایگاه انجام می‌دهد، دست‌کم «ظاهراً» خوب است. در حالی که لازم بود به خیابان‌های دورتر و مناطق فقیرتر رفت تا دید که زندگی در آن‌جا چگونه است، اما حداقل واضح بود که زندگیِ بازماندگان در مقایسه با کمپ شمالی و کمپ بایکوان، که مدیریتش به دست بای زه‌مین افتاده بود، چندین درجه بهتر به نظر می‌رسید.

اما با توجه به جایگاهی که وو کچیان در گذشته داشت، چنین چیزی قابل انتظار بود. برخلاف کمپ شمالی و کمپ بایکوان که قدرت در آن‌ها به دو نیمه تقسیم شده بود، می‌توان گفت که هشتاد درصد قدرت واقعی رنسانس چین در دستِ پدر وو‌ یی‌جون بود.

بای زه‌مین نظاره می‌کرد که شانگوان بینگ‌شو، وو یی‌جون، چن هه و خانم و آقای وو به راحتی با یکدیگر صحبت می‌کردند و پس از چند دقیقه، عذرخواهی کرد و گفت کمی خسته است و برای بازیابی انرژی‌اش باید کمی استراحت کند.

سای جینگ‌یی، ژونگ ده و نان‌گونگ لینگ‌شین بعد از شام به اتاق‌های خود رفته بودند تا استراحت کنند، بنابراین بای زه‌مین نیز تمایلی به ماندن در آن‌جا نداشت. به علاوه، بای زه‌مین فکر می‌کرد که از آن‌جایی که همه‌ی افراد حاضر در اتاق سال‌ها یکدیگر را می‌شناخته‌اند و موضوعات زیادی برای صحبت کردن با هم داشتند، حضورش در آن اتاق کمی نابه‌جا بود.

اگر چه پدر و مادر وو یی‌جون از او دعوت کردند تا کمی بیشتر بماند، بای زه‌مین مؤدبانه درخواست‌شان را رد کرد و تحت راهنمایی یک خدمتکار زیبارو، برای استراحت به اتاقش رفت.

خدمتکار پس از رسیدن به طبقه‌ی بالای ویلا، بای زه‌مین را در سکوت در راهرویی طولانی هدایت کرد.

او طبیعتاً اندام زیبایِ زن جوان روبروی خود را تحسین می‌کرد و حتی چندین بار طوری سر تکان داد که گویی از چیزی که می‌بیند راضی است. البته این موضوع باعث شد که لیلیث او را به شدت مسخره کند و بای زه‌مین هم خودش را به نشنیدن زد.

چشم‌ها برای دیدن آفریده شده بودند! و نگاه کردن به مناظر زیبا گناه نبود!

بعد از حدود یک دقیقه‌ی کامل راه رفتن، خدمتکار جلوی دری ایستاد، آن را باز کرد و بعد کنار رفت و برای احترام تعظیم کرد.

بای زه‌مین سرش را تکان داد: «بابت سخت‌کوشیت متشکرم.» و می‌خواست در را پشت سرش ببندد که صدای خدمتکار متوقفش کرد.

«اِم... آقا، ببخشید.»

بای زه‌مین ایستاد و با ابروی بالا رفته به خدمتکار نگاه کرد، «بله؟»

صورت دختر جوانی که بیشتر از 21 یا 22 ساله به نظر نمی‌رسید، سرخ شد و جرئت نداشت مستقیم به بای زه‌مین نگاه کند. به نظر می‌رسید که مردد است و از بازی کردن مداوم با انگشتانش مشخص بود که آن‌چه می‌خواست بگوید، چندان حرف خوشایندی نبود.

بای زه‌مین با دیدن این صحنه، چاره‌ای نداشت جز این‌که به تلخی در دلش لبخند بزند.

چگونه بای زه‌مین نمی‌دانست که این زیبای کوچک مقابلش چه چیزی می‌خواست بگوید؟ این نوع موقعیت اخیراً زیاد اتفاق می‌افتاد و بای زه‌مین نمی‌توانست به این فکر نکند که خوش‌قیافه بودن گاهی واقعاً اسباب زحمت است.

«ببخشید، امروز یکم خسته‌ام.» و برای این‌که دختر مقابلش را نترساند با صدای آرامی اضافه کرد: «اگه دوست داری یه روز دیگه حرف بزنیم، نظرت چیه؟»

خدمتکار جوان بلافاصله سری تکان داد و با صدایی آرام پاسخ داد: «بـ... باشه.»

بای زه‌مین با این‌که متوجه برقی از ناامیدی در چشمان دختر شد، سری تکان داد و در را بست.

لیلیث در یک چشم به هم زدن ظاهر شد. «برادر کوچولو، این روزها دل‌ خیلی‌ها رو می‌شکنی...»

بای زه‌مین در جایش ایستاد و به زنی که روی تختی به بزرگی تخت ملکه‌ها نشسته بود، نگاه کرد. لیلیث دست‌به‌سینه نشسته و لب‌هایش را آویزان کرده بود، انگار دختر بچه‌ای بود که از موضوعی ناراضی است.

بای زه‌مین نمی‌دانست بخندد یا گریه کند. در حالی که شانه‌هایش را بالا می‌انداخت، گفت: «اون دختره احتمالاً توسط وو کچیان فرستاده شده. شر*ط می‌بندم که ژونگ ده هم از این پیشنهادات ناشایست دریافت کرده و شاید چن هه بعداً دریافت کنه.»

«هوف!» لیلیث غرید و قبل از این‌که بای زه‌مین بتواند چیزی بگوید، به سادگی ناپدید شد و به‌جز گرمای مکانی که لحظه‌ای پیش رویش نشسته بود، دلیل دیگری بر وجودش در آن‌جا باقی نگذاشت.

بای زه‌مین در حالی که حسادت خفیفی را در رفتار لیلیث احساس کرده بود، قلبش از خوشحالی جوشید و با صدای بلند خندید.

بی‌صدا به تخت نزدیک شد و صورتش را به جایی که چند ثانیه پیش لیلیث روی آن نشسته بود، نزدیک کرد. بدون هیچ حرفی روی زمین و کنار تخت زانو زد و سرش را به آن قسمتی از ملحفه که کمی چروک شده بود، فشرد تا نشان دهد که چند لحظه پیش او آن‌جا بوده است.

بای زه‌مین با چشمان بسته زمزمه کرد: «خیلی حس راحتی داره... و خیلی گرمه...»

«ای پست فطرت کوچولو، واقعاً که منحر*فی!»

«هاهاهاها!»

******

روز بعد.

وقتی بای زه‌مین و بقیه در حیاط جلوی ویلای خانواده...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی