جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 620
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۲۰ - اولین ملاقات دو زن برابر با یک میدان مین است
روز بعد، حول و هوش ساعت ۷:۳۰ زمانی که خورشید در آسمان میدرخشید، منگ چی و بای زهمین از خانه بیرون رفتند و در اطراف منطقه امن قدم زدند.
منگ چی که از گوشهی چشم به فردی که در کنارش بود و به تک تک چیزهایی که میدید با جزئیات نگاه میکرد، گفت: «برادر بزرگ، این اولین باریه که به منطقه امن توجه میکنی؟»
«ام.» بای زهمین آرام سر تکان داد. «وقتی برای اولین بار به اینجا اومدم هدف اصلیم این بود که تو و پدر و مادرمون رو پیدا کنم، پس حوصله هیچ چیز دیگهای رو نداشتم. تا اینکه بالاخره به هم رسیدیم، از اینکه اینجا به بعدش رو خودت میدونی.»
«بله. بدون شک میدونم.» منگ چی آهسته خندید و با لحن شیطنت آمیزی گفت: «تو تبدیل به یه تنبل گندهبک شدی که مهم نیست چی میشد، حاضر نمیشدی خونه رو ترک کنی.»
لبخند منگ چی واقعا زیبا بود، به گرمی اشعه خورشید که با قدرتش سرمایی که هنوز از شب قبل باقی مانده بود را دور کرد. اگرچه منطقه امن در مقایسه با کل پایگاه بسیار کوچک بود، اما در کل بسیار بزرگ بود. با این حال، تعداد بازماندگانی که زود خانههای خود را ترک میکردند، عموماً کسانی بودند که مشاغل مهمی در ارتش یا دولت داشتند، بنابراین اکثر آنها هنوز در تختهای گرم خود میخوابیدند.
با این حال، تعداد کمی خوش شانس بودند که توانستند لبخند زیبای منگ چی را ببینند. به نظر میرسید که همه او را میشناختند و با لبخند بزرگی به او سلام میکردند. از یک زن و شوهر میانسال با لباس شیک گرفته تا خدمتکاری که در حال تمیز کردن شیشههای جلوی خانهای مجلل در نزدیکی خانه خانواده بای بود.
«تو خیلی محبوب هستی، نه؟» بای زهمین لبخند خفیفی زد و ناگهان گفت: «کنجکاوم که اگه این افراد میدونستن با وجود سن و سالت هنوز میخواهی با برادر بزرگت یه اتاق مشترک داشته باشی، چه واکنشی نشون میدادن.»
«تو... تو اجازه نداری در موردش صحبت کنی!» منگ چی با صورتی که به اندازهی گوجه سرخ شده بود بلافاصله با سعی کردن دهانش او را بپوشاند.
«هاهاها!»
وقتی بای زهمین دید که منگ چیِ معمولاً آرام اینطور رفتار میکرد، زد زیر خنده.
آن دو بیش از بیست دقیقه راه رفتند و با خوشحالی درباره همه چیز صحبت کردند. یک مرد خوش تیپ و یک زن زیبا طبیعتاً توجه بسیاری را به خود جلب میکردند، اما هیچکس به هیچ وجه جلو نیامد که مزاحم آنها شود. به هر حال، تا زمانی که فرد قدرت عالی نداشته باشد، جرات مزاحمت برای کسی که ممکن بود در موقعیت بالاتری داشته باشد را نخواهد داشت.
آیا مایه تاسف نخواهد بود که به خاطر آزار دادن کسی که نباید آزار میدادی، لگد خورده یا کشته شوی؟ بنابراین، وقتی دو خواهر و برادر به مقصد اول خود رسیدند، تمام خوابآلودگی از چهرههایشان ناپدید شده بود و هنوز لبخند به لب داشتند که گواه لذت بردن از پیادهروی بود.
«... راستش رو بخوای، فکر نمیکردم هیچوقت به اینجا برگردم.» منگ چی در حالی که به ویلای بزرگ جلوی چشمانش نگاه می کرد آه کشید.
«اوه، این منو به یاد چیزی میداندازه.» بای زهمین ناگهان متوجه چیزی شد و در حالی که به او نگاه میکرد با گیجی گفت: «منگ چی، چه لطفی کردی که عمو وو به تو بدهکار بود؟ بالاخره نباید از چنین لطف مهمی برای به دست آوردن چیز بی اهمیتی استفاده کرد.»
برای بای زهمین عجیب به نظر میرسید که منگ چی به محض کسب آن از چنین لطف بزرگی استفاده کرده بود. به هر حال، قدرت پدرشان به اندازهای زیاد بود که عملاً هر کاری میخواست انجام دهد و موقعیتش آنقدر بالا بود که بسیاری از چیزها را نادیده بگیرد.
منگ چی کمی تردید کرد، سپس سرش را تکان داد و با خجالت گفت: «برادر بزرگ، نپرس. چیز مهمی نیست.»
بای زهمین چند ثانیه به او خیره شد و بعد نگاهش را برگرداند.
منگ چی کاملاً کلهشق بود و تغییر دادن نظرش در مورد چیزی سخت بود. از این جنبه کاملاً شبیه بای زهمین بود. بنابراین، با وجود اینکه مشکوک شده بود، بیشتر از این او را تحت فشار قرار نداد.
از طرفی دلیل اینکه منگ چی به او چیزی نگفت این بود که نمیخواست برای بای زهمین مشکل ایجاد کند. بای زهمین تمام این مدت، فقط به خاطر دختری به نام وو ییجوین جلوی خود را گرفته بود، که یعنی او یک دوست ارزشمند برایش بود. با این حال، منگ چی میدانست که اگر به او بگوید مشکل چیست، موضوع کوچکی نخواهد بود. حتی اکنون که میدانست برادر بزرگ سلطه جو و مغرورش چه تواناییهایی داشت.
پس از به صدا درآوردن زنگ در، خدمتکار در ویلا را باز کرد و بعد از اینکه خود را معرفی کردند، زن زیبا عقب رفت تا ورود آن دو را اعلام کند.
بر اساس آنچه که بای زهمین قبلاً آموخته بود، همه ساکنان منطقه ممتاز ژنراتورهای برقی داشتند که از پنلهای خورشیدی استفاده میکردند. این ژنراتورها میتوانستند حداقل ۱۹ ساعت در روز، برای روشن نگه داشتن چراغها و یخچالها یا فقط یخچال ها، انرژی کافی به طور نامحدود تولید کنند. از آنجایی که در حال ...
کتابهای تصادفی

