جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 621
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۲۱ - سؤال منتقدانه
«بای زهمین.»
در حالی که بای زهمین از این سیاهبختی احساس تاسف میکرد و به این فکر میکرد که چگونه میتواند از کسانی که به امید دیدار دوباره با عزیزانشان میجنگیدند، اما همچنان سلاحهای خود را برای آرمان او بلند میکردند، دلجویی کند، صدای آرام مادر وو ییجوین او را از تاریکی که خود را در آن یافته بود بیرون آورد.
«بله؟»
سان لینگ نمیدانست بای زهمین به چه فکر میکند، او راهی برای دانستن نداشت. اما در واقع برای زنی هوشیار مثل او سخت نبود که متوجه شود کسی که دخترش دوست داشت، بعد از باز کردن دفترچه یادداشت و دیدن محتویات آن، شانههایش با ضعف فرو افتاد و برق چشمانش به طرز محسوسی کم شد. شاید به این دلیل و اینکه او فرد مورد علاقه دخترش بود، و سان لینگ میخواست کمی روحیه او را بالا ببرد.
«میدونم که کلمات کافی برای تسکین درد وجود نداره و هر کلمهای که باشه هرگز نمیتونه واقعاً مرگ یه نفر رو تسکین بده. با این حال مطمئنم همرزمهای کشته شدتون قطعاً شما رو به خاطر مرگ یا ناپدید شدن عزیزانشون مقصر نمیدونن.» سان لینگ با لبخندی آرامش بخش گفت: «تو فقط یکم بیشتر از ۲۰ سال سن داری، اما تونستی هزاران و هزاران مایل توی این دنیایی که مرگ هر گوشه در کمینه، سفر کنی. مطمئنم بیش از چند بار بوده که سنگینی روی شونههات، باعث سست شدن زانوهات شد... اما حتی اون موقع هم تسلیم نشدی. حالا به خودت نگاه کن، به قولت عمل نکردی؟ تیمت رو سلامت تا اینجا رهبری کردی... حالا به جای عزاداری برای کسایی که اینجا نیستن، بهتر نیست به این فکر کنیم که چطور به کسایی که کمک میخوان کمک کنیم؟»
بای زهمین به زن مقابلش نگاه کرد و در دل آهی کشید. بدون اینکه متوجه شود، نتوانست جلوی سه کلمهای را که از دهانش فرار میکرد را بگیرد: «متاسفم خاله سان.»
«متاسفی؟» سان لینگ پلک زد. «چرا از من عذرخواهی میکنی؟»
«...نه، چیزی نیست.» بای زهمین بعد از اینکه به آرامش رسید سرش را تکان داد. به هیچ وجه نمیتوانست بگوید دلیل عذرخواهی کردنش به این خاطر بود که سان لینگ و خانوادهاش به او محبت میکردند، اما او به این فکر میکرد که چگونه رهبری را از آنها بگیرد.
حتی اگر پس از تصاحب همه چیزها، بای زهمین به خانواده وو موقعیت تزلزل ناپذیری در دولت خود خواهد داد، این یک واقعیت بود که او غاصب حکومت بود. اما در واقع بای زهمین از این واقعیت پشیمان نبود. پشیمان بود چون میدانست که با آشکار شدن حقیقت، قطعاً همه خوبیها و نیکیها محو خواهند شد.
درست در همان لحظه و در حالی که منگ چی و وو ییجوین به آرامی کلماتی را که فقط خودشان میشنیدند را زمزمه میکردند، یک نفر دیگر در درب اتاق نشیمن بزرگ ظاهر شد.
«اوه؟ چه سوپرایزی!»
همه به سمت در ورودی نگاه کردند و بلافاصله متوجه شدند وو ککیان کتش را درمیآورد، دلیلی بر این که او تازه به خانه رسیده بود. علاوه بر این، با توجه به خستگی در چهرهاش به نظر میرسید که اخیراً کار زیادی داشت که او را از خواب مناسب باز داشته بود.
«عمو وو، حالتون چطوره؟» بای زهمین به احترام او از جایش برخاست و به این فکر کرد که چه نوع موقعیتی باعث شد یک تکامل دهنده روح مرتبه دوم تا این حد خسته شود.
دلیل احترام بای زهمین به وو ککیان این بود که این مرد نه تنها پدر وو ییجوین بود، بلکه به نحوی به خانوادهاش کمک کرده بود. علاوه بر این، با وجود اینکه بای زهمین هنوز از پایگاه بازدید نکرده بود، از آنچه تاکنون دیده بود به نظر میرسید وو ککیان یک حاکم با کفایت بود. یکی دیگر از دلایل احترام بای زهمین به آن مرد.
«اوه، دوست جوان... کاش حالم بهتر بود.» وو ککیان لبخند تلخی زد و به دخترش چشم دوخت تا به او سلام کند.
وو ییجوین در مورد وضعیت عاطفی که خانوادهاش درگیر آن شده بودند، آرام تر به نظر میرسید و بای زهمین به لطف پدرش که دو روز پیش اتفاقی به آن اشاره کرده بود، از آن وضعیت خبر داشت. ...
کتابهای تصادفی

