جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 667
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۶۷: خواب عجیب
کانگ گیوئینگ در حالی که وقایع رخ میداد، در سکوت تماشا میکرد. اما با وجود حالت بیتفاوتی که در چهرهاش داشت، فقط خودش میدانست که اندکی در دلش پشیمان است.
درست در درگیری قبلی، اولین حملهاش، برنامه ریزی کرده بود که خودداری کند و در تئوری، اولین حمله او حملهای بود تا به بای زهمین هشدار دهد که دشمن دشمن است، از لحظهای که شما را به هر نحوی به چالش میکشد. کانگ گیوئینگ می خواست بای زهمین بفهمد که در این دنیا دوستی چیزی است که فقط موجودات قادر مطلق و والا میتوانند از عهده آن برآیند و آنهایی که فکر میکنند فقط بهخاطر اینکه کسی دوستشان است در فرصت مناسب از پشت خنجر نمیزند، آنچه در انتظارشان بود یک بیداری و آگاهی ناخوشایند بود.
کانگ گیوئینگ در تمام عمرش با چنین ذهنیتی زندگی کرده بود، اما در یک لحظه بیاحتیاطی در گذشته شخصی که کمتر انتظار داشت به او خیانت کند، در حالی که در حال مبارزه با پادشاه قلمرو دیگری بود، از مهارت زنجیرهای بینهایت بر روی او استفاده کرد که باعث زخمی شد که نتوانست از آن بهبود یابد و دلیل اصلی اینکه امروز نه انسان بود و نه روح.
با این حال کانگ گیوئینگ یک اشتباه کوچک کرد... او انتظار نداشت جوانی که خود را بای زهمین مینامید، اینقدر بهطرز وحشتناکی قوی باشد.
آن هاله طلایی که قبلاً او را احاطه کرده بود، آن قدرت ترسناکی که قادر بود با یک موجود در اوج مرتبه دوم بهعلاوه قدرت حمله عظیم آن شمشیر غول پیکر محاصره شده توسط آذرخش قرمز رنگ رقابت کند، باعث شد کانگ گیوئینگ برای یک لحظه فراموش کند که شخصی که با او روبرو شده بود یک موجود مرتبه اول است. و بهعنوان کسی که تمام عمرش جنگیده بود، برای یک مبارزه خوب هیجان زده بود بعد از اینکه فقط خدایان میدانستند چند سال در تاریکی و حبس بود.
کانگ گیوئینگ زمزمه کرد: «... قدرت دوبرابر، مهارتی که بهبهای تحمل شکستگی استخوان و اشک، آمار قدرتم رو دو برابر میکنه، اما از اونجایی که بدن فیزیکی واقعی ندارم، هیچ عارضه جانبی روی خود فعلی من نداره.» آهی مملو از حسرت از لبانش خارج شد زمانی که از دور نظارهگر بود که بدن بیحرکت بای زهمین بار دیگر در آن هاله طلایی خدایی محاصره شد. «اون مهارت اون بچه.... اولین بار تو زندگیم هست که همچین چیزی رو میبینم... چقد حیف، فکر اینکه توی یه لحظه بیاحتیاطی داشتم به زندگی همچین جنگجوی همنوع با استعدادی خاتمه میدادم.»
سرانجام کانگ گیوئینگ سرش را تکان داد و برای پایان دادن به آنچه از آخرین ارادهاش باقی مانده بود، یک قدم به جلو برداشت. در نهایت، با وجود اینکه حیف بود، او دیگر موجود این دنیا نبود و واقعاً نباید زیاد در چیزهایی که به او خیلی کم یا اصلاً ربط نداشت، دخالت میکرد. او قبلاً مرده بود و به زودی آخرین قسمتهای روحش نیز بدون اینکه کوچکترین اثری از وجودش باقی بماند ناپدید میشد.
«شیایا!»
«همم؟»
کانگ گیوئینگ هنگامی که در دوردست یک شبح نقرهای را دید که با سرعت تمام به سمت او نزدیک میشد ایستاد. او در تشخیصش بهعنوان یکی از دو زنی که از قبل در کنار این جوان جنگجو ایستاده بودند، مشکلی نداشت، و با توجه به آنچه که قبلاً از درون تاریکی مشاهده کرده بود، او یک زن بسیار قدرتمند و با استعداد با مهارتهای فوق العاده و متنوع بهنظر میرسید که او را به یک کابوس برای هر کسی در میدان جنگ تبدیل میکرد.
کانگ گیوئینگ با دیدن چهره رنگ پریده و نگاه مردد او بلافاصله متوجه شد که در آن لحظه ناتوان است.
«افسوس... اگه میتونست یک حمله از طرف من رو تحمل کنه یا ۴۰۰ ثانیه ادامه بده، باعث پیروزی تیمش ...
کتابهای تصادفی


