جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 670
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۷۰: عشق لیلیث و مرکز کهکشان
رونق!
پیکر بای زهمین از آسمان افتاد و مانند صخرهای بیجان به سختی به زمین سنگی میدان برخورد کرد. خوشبختانه با وجود ترکهای سطحی، تنها چیزی که در هنگام سقوط شدید رخ داد لرزش خفیف بود اما به هیچ وجه آسیبی به دایره جادویی وارد نشد.
سینه بای زهمین با هر نفس به شدت بالا و پایین میرفت و در حالی که به آسمان پرستاره عاری از هرگونه ابر در دامنه نسبتاً بزرگی بهعنوان پیامد ثانویه درگیری بین حمله او و کانگ گیوئینگ نگاه میکرد، نتوانست صورتش را از منقبض شدن و تبدیل شدن به یک گریم وحشتناک از درد بازدارد.
اگرچه ممکن بود بای زهمین سقوطی به سبک پر داشته باشد، اما دردی که تکتک سلولهای بدنش را فرا گرفت و اندوهی که پس از رفتن ابدی کسی که میتوانست دوستی عالی باشد، روحش را آزار میداد، باعث شد نتواند برای فعال کردن دستکاری جاذبه به اندازه کافی تمرکز کند.
«اوغ.»
همانطور که او بلافاصله سعی کرد بایستد، رگهای خونی در ماهیچههای پاهایش تکهتکه شدند و خون از شکافهایی که اکنون هر وسیلهای را که بر تن داشت فرا گرفته بود، شروع به نشت کرد. در مورد دستکشهای جنگی گرانبهای او، آنها قبلاً نابود شده بودند و چیزی از آنها باقی نمانده بود.
سووش!
نسیم ملایمی موهای تیره بای زهمین را که در این لحظه به دلیل خون خودش کاملاً قرمز شده بود بهآرامی تکان میداد.
«خوبی؟»
«... حداقل من نمیمیرم.»
«... احمق.»
لیلیث به بای زهمین کمک کرد، اما زمانی که فکر کرد به او کمک میکند تا بایستد، در واقع کمی شگفتزده شد که تنها کاری که لیلیث کرد این بود که سرش را با احتیاط بلند کرد تا آن را بهراحتی روی رانهای نرم و کرکیاش قرار دهد.
با وجود اینکه لباس ابریشمی مشکی بین پوستهایشان بود، لازم نبود مستقیماً آنها را حس کند تا بداند که قطعاً بهعنوان هشتمین عجایب جهان برچسب زده میشوند... در واقع بای زهمین احساس میکرد که او به احتمال زیاد با توجه به هویت لیلیث و موقعیت او در مقیاس جهانی قدرت و زیبایی، آنها را دست کم میگرفت.
«لباست با خون من کثیف میشه.»
«نگران نباش، بهخاطر لایه مانای اطراف لباسم چیزی کثیف نمیشه.»
«... نمیتونستی بگی که اصلا برات مهم نیست؟»
«فکر میکنی این یکی از اون لایت ناولهای مورد علاقته که قبلا خوندی؟»
«هاها- اوغ...»
بای زهمین در حالی که چشمانش را به آرامی میبست نفسی آهسته کشید.
در چند ثانیهای که گذشت هر دوی آنها ساکت بودند و فقط باد بوی خون بای زهمین را میبرد اما بوی خون تعداد زیادی از موجودات جهشیافته و دیگر موجودات تکاملیافته را که در اثر لرزههای نبرد کوتاه اما مرگباری که به تازگی به پایان رسیده بود کشته شده بودند به همراه داشت.
بای زهمین در حالیکه هنوز چشمانش را باز نکرده بود بهآرامی زمزمه کرد: «... هی لیلیث.»
«مم؟»
لیلیث در حالی که با چشمانی لطیف به چهره خسته و رنگ پریده او نگاه میکرد و دستان نرم و ظریف خود را برای پاک کردن دقیق لکههای خون به کار میبرد با صدای آهستهای پرسید: «این نوع نبردها... اغلب اتفاق میفته؟»
دستان لیلیث لحظهای مکث کردند تا اینکه با کف دستانش خون را از روی صورت بای زهمین پاک کرد، سپس خون دستانش را با مانا پاک کرد و این کار را با نهایت احتیاط تکرار کرد. گویی از چیزی بسیار ظریف و با ارزش مراقبت میکرد و بعد با صدایی آرام پرسید: «منظور تو نبردیه که تو اون باید با دشمنی روبرو بشی که در واقع دشمن تو نیست؟»
«مم.»
کتابهای تصادفی