جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 710
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۱۰: تکامل رسمی و اخبار بد
پس از چند دقیقه، قلبهای شوکه شده وو کهچیان و سان یون به اندازهای آرام شد که دو مرد با وضوح بیشتری در مورد آنچه در مقابلشان اتفاق میافتاد فکر کردند.
اما در حالی که آن دو هنوز در تلاش بودند تا اتفاقاتی که افتاده را هضم کنند، بای زهمین برای چند ثانیه به پدرش نگاه کرد. بای دلان نیز به بای زهمین نگاه کرد و آن دو به سادگی بدون گفتن حتی یک کلمه سر برای یکدیگر تکان دادند، حتی با وجود اینکه تقریباً نیم ماه است که یکدیگر را ندیده بودند و بای زهمین در یک ماموریت بسیار خطرناک بود و اگر به اندازه کافی قدرتمند و باهوش نبود که بقایش تضمین شود و میتوانست به راحتی جان خود را از دست بدهد.
بای دلان مردی بود که به روش قدیمی ساخته شد. برخلاف بسیاری از والدین مدرن که فرزندان خود را ناز میکردند و همه چیز را به آنها میدادند، از زمانی که بای زهمین هنوز کوچک بود به او دستور میداد که هر چقدر هم که برایش هزینه داشته باشد، از طریق سختکوشی کسب درآمد کند. بهعنوان مثال، زمانی که بای زهمین برای خرید یک جلد رمان ساده به پول نیاز داشت، اما برای به دست آوردن آن پول مجبور بود چمن در باغ را جمع کند.
اما حالا اوضاع فرق میکرد. بای زهمین میخواست به بالاترین وجود، ارباب عالی چین جدید تبدیل شود. برای این کار باید سخت کار میکرد و بای دلان به جای گفتن کلماتی که عزم او را متزلزل میکرد، بیصدا از پشت سر او را حمایت میکرد.
پسرش زنده برگشته بود و این مهم بود.
با این حال، بای زهمین نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد که بای دلان مانند یک پیرمرد ترسیده از مرگ رفتار کرد و منگ چی را محکم در آغو*ش گرفت قبل از اینکه چندین بار دور بدنش بچرخد، انگار که میخواهد مطمئن شود. حتی یه خراش هم رویش نبود.
«پدر، بهت گفتم که خوبم!» منگ چی پاهایش را با صدای بلند کوبید و گونههایش را پف کرد.
«نه نه، چطور میتونیم مطمئن باشیم؟» بای دلان متقاعد نشد. «پرنسس من تو این مدت کم تبدیل به یک تکاملدهنده روح سطح ۳۸شده، حتما سختیهای زیادی رو پشت سر گذاشتی. یه چیزی به من بگو، اون احمقا که اذیتت نکردن؟ اگر از من بخوای، اینقدر به باسنش لگد میزنم تا قرمز بشه!»
«پدر!» منگ چی واقعاً میخواست همین الان خودش را زیر زمین دفن کند!
علاوه بر این، منگ چی واقعاً میخواست به پدرش اشاره کند و به او بگوید که غیرممکن است او به بای زهمین لگد بزند، اما او علیرغم اصراری که برای فرار از صحنه دستان او احساس میکرد، توانست خود را مهار کند.
او دیگر دختر کوچکی نبود که با آن اینطور رفتار شود! بالاخره او یک زن بود!
«هاهاهاها!» فنگ هونگ در حالی که پدر و دختر با یکدیگر بحث میکردند با صدای بلند خندید. او نمیتوانست جلوتر قدم بگذارد و به گفتوگو بپیوندد. «برادر دلان، دخترت کلید این بود که چرا تونستیم این همه چیز خوب به دست بیاریم و پسر تو دلیل اصلی زنده موندن ما با وجود تموم سختیها بود!»
به طور ناخودآگاه، فنگ هونگ شروع به برخورد محترمانهتری با بای دلان نه تنها به خاطر بای زهمین بلکه به خاطر منگ چی کرد. در حالی که سطح واقعی و قدرت منگ چی در چشم قدرتی مانند فنگ هونگ چیزی نبود، ارزش واقعی منگ چی غیرقابل اندازهگیری بود، و زمانی که او توانست دانش بیشتری با مطالعه رونها و دایرههای جادویی به دست آورد قدرت او میتوانست ترسناک و مورد توجه قرار گیرد.
بای دلان با تعجب به فنگ هونگ نگاه کرد. در گذشته، اگرچه فنگ هونگ همیشه مودبانه به سمت او سر تکان میداد، اما این اولین باری بود که او ابتکار عمل را به دست میگرفت تا با او صحبت کند. بای دلان میتوانست احساس کند که قدرت فنگ هونگ کنونی بهگونهای نبود که پایینتر از وو کهچیان باشد!
-به نظر میرسه که پسر من تونسته از موانعی که با ظاهر چهار صنفی برپا شده بود عبور کنه.
بای دلان با گوشه چشم به بای زهمین نگاه کرد و حتی بیشتر از قبل احساس غرور کرد.
«برادر هونگ، دوست داری داستان این که چه اتفاقاتی افتاده رو برای من تعریف کنی؟»
فنگ هونگ آهی کشید و سر تکان داد: «برادر، بهتره قلبت رو برای چیزی که قراره بشنوی آماده کنی.»
آن دو مرد به طور معمول شروع به صحبت كردن كردند كه گويي چندين سال با هم دوست بودهاند. فنگ تیان وو و منگ چی صحنه را ...
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی
