جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 721
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۲۱: بازسازی رکورد انبوه
زامبی مرتبه دوم تقریباً یک دقیقه کامل بیصدا بای زهمین را تماشا کرد و ناگهان گفت: «هر چیزی رو که میدونستم به تو گفتم. الان زمانش شده که تو به چیزی که قبلاً روی آن توافق کرده بودیم عمل کنی.»
«مم؟» بای زهمین سرش را بلند کرد، چشمانش را از زمین برداشت و به زامبی نر نگاه کرد. او در حالی که با صدایی متحیر پرسید: «سهمم از معامله رو انجام بدم...؟...» واقعا گیج به نظر میرسید. اما معاملهای که بر سر آن توافق کردیم چی بود؟»
«تو..!» چشمان زامبی مرتبه دوم گشاد شد و خلق و خوی او تهدید به انفجار در محل شد. با این حال موفق شد نفس عمیقی بکشد و بعد از چند ثانیه آنقدر آرام شد و به سختی گفت: «قول دادی... تو قول دادی که اگر به سوالاتت پاسخ بدم اجازه میدی زنده برم.»
«اوه!» بای زهمین یک بار دستانش را کف زد و چشمانش چنان برق زدند که انگار به تازگی روشنگری دریافت کرده است. سرش را تکان داد و با صدایی جدی گفت: «البته به قولم پایبندم. من تو رو نمیکشم و به تو اجازه میدم تصمیم بگیری که میخوایی بری یا نه.»
«... تو به من اجازه میدی تصمیم بگیرم که میخواهم برم یا نه...؟» زامبی مرتبه دوم زمزمه کرد.
آیا انسان نر روبرویش دیوانه بود؟ زامبی مرتبه دوم نتوانست فکر کند که شاید بای زهمین چندین پیچ در سرش شل شده باشد.
فراموش کنید که آیا میخواهد این مکان لعنتی را ترک کند یا نه، زامبی مرتبه دوم نمیتوانست صبر کند تا هرچه سریعتر از این جهنم لعنتی که در آن افتاده بود فرار کند!
«البته، ابتدا باید از تو بپرسم که آیا میخوایی بری یا میخوایی اینجا با ما بمونی و برای من کار کنی.» بای زهمین با حالتی جدی در صورتش سری تکان داد.
صدای او بسیار واقعی بود، درست مثل کسی که واضح است. با این حال، در گوش زامبی مرتبه دوم، کانگ لان، و فو شوفنگ، کلمات بای زهمین واقعاً اصلاً معنی نداشت.
آیا او به یک زامبی میگفت که به آن فرصت میدهد تا برای او کار کند...؟ کانگ لان و فو شوفنگ کمی ناامید به یکدیگر نگاه کردند.
در واقع، اگر به خاطر این واقعیت نبود که همه تکامل دهندههای روح هنوز فاصلهای محترمانه از منطقهای که مکالمه در آن انجام میشد حفظ میکردند، احتمال زیادی وجود داشت که بای زهمین صدایشان را بشنود.
«من میخوام برم، همین حالا.!» زامبی نر بلافاصله تصمیم خود را گرفت.
در واقع هیچ تصمیمی برای شروع وجود نداشت! انتخاب بیش از حد واضح بود!
با این حال، بای زهمین کمی لبخند زد و سرش را کمی تکان داد و به آرامی گفت: «عجلهای نیست…. من هنوز از تو نپرسیدم، نه؟»
زامبی مرتبه دوم احمق نبود و بلافاصله متوجه شد که انسان مقابل او قطعاً نقشهای در سر دارد. زنگهای هشدار در سرش به صدا درآمد، اما مهم نیست که چه زمانی به آن فکر کرد، او به سادگی نتوانست راهی برای این جوان بیابد که به قول خود عمل کند و در عین حال او را در مورد ماندن یا رفتن مردد میکرد.
«تو... میخوایی چه کار کنی؟»
بای زهمین دستش را بلند کرد و به او اشاره کرد که یک دقیقه صبر کند. بدون انتظار برای پاسخ، بای زمین برگشت و دید که کونگ جون حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰۰۰۰ زامبی را در یک سوراخ غول پیکر انداخته است.
در نقطهای، مورچه مرتبه سوم منطقه را با سنگ محاصره کرده بود تا از عبور آسان زامبیها جلوگیری کند. نبرد به پایان رسیده بود، حداقل فعلاً به نظر نمیرسید که دشمن دیگری از راه برسد.
«کنگ جون!» بای زهمین فریاد زد، صدای او فاصله را تکه تکه کرد و مورچه بافنده بلافاصله پاسخ داد و در عرض چند ثانیه در کنار او ظاهر شد.
بای زهمین به زامبی مرتبه دوم اشاره کرد و دستوری با صدایی عمیق بیان شد: «اینو بگیر و به مکانی خلوت ببر.»
کونگ جون سخنی نگفت و بلافاصله برای اجرای دستور که به او داده شده بود حرکت کرد.
«تو... داری چیکار میکنی؟! حرفت رو میشکنی؟! میدونستم شما انسانها موجودات کثیفی هستید که نمیدونید چطور به قولتون عمل کنید! تو هنوز مردی؟!» زامبی مرتبه دوم دیوانه شد زیرا غول شش فوتی او را در آغوش خرسی گرفت که هر چقد...
کتابهای تصادفی

