فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 42

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 42 – پایمال کردن بچه پولدار (پارت پنجم)

«باید بهش باج بدم؟»

اوگر(غول) حمله ای انجام نمیداد و پایگاه نیز در برابر تهاجمات خارجی محافظت می شد.

کانگ جون فکر نمی کرد که این لزوما پیشنهاد بدی باشد.

البته، غرورش به راحتی اجازه نمی داد که سرش را جلوی یک اوگر خم کند.

اگر بخاطر جریمه نبود، احتمالا میتوانست 500 گره برای استخدام اوگر به عنوان مزدور بدهد. اگر اوگر از قلمرو او در ساختمان اکو محافظت می کرد آن وقت کانگ جون می توانست سربازان جونگ کوانگ هیون که آن جا بودند را فریب دهد.

500 گره برای شکست دادن جونگ کوانگ هیون بدون از دست دادن نیروهای خودش می ارزید.

این خیالش را راحت می کرد.

اوگر میتوانست همانطور که هست باقی بماند و کانگ جون میتوانست ماموریت را تمام کنند.

با این حال، جذبه یک آمار ثابت و یکی از مهم ترین ها بود. بنابراین، کاهش یک امتیاز جذبه، جریمه سختی برای قبول کردن بود.

«نه، پشیمون میشم.»

یک روز، ممکن بود بخاطر همین یک امتیاز، اشک خون بریزد.

مشکل این بود که کانگ جون هیچ اقدام متقبالی برای نه گفتن آماده نکرده بود. اوگر خشمگین ممکن بود با سرعت به جلو بیاید و او اطمینانی از برنده شدن نداشت.

«اگر مبارزه اجتناب ناپذیره پس باید برنده بشم.»

ممکن بود که نبردی طاقت فرسا شود.

فقط چند روز وقت برای نابود کردن جونگ کوانگ هیون بچه پولدار[1] وجود داشت.

اوگر هم یک پولدار به دنیا آمده بود.

غول طبقه هفتم! مثل این بود که در واقعیت صاحب یک ساختمان 7 طبقه باشد.

«من از روی اوگر رد خواهم شد.»

چشم های کانگ جون با شعله هایی پر شد.

در اون لحظه، پیام دوباره ظاهر شد.

[اوگر گرموز بار دگر درخواست باج می کند.]

[میخواهید که به او باج بدهید؟ بله / نه ]

«نه! رد می کنم.»

کانگ جون تصمیمش را گرفت.

[اوگر گرموز به شدت از دست شما به علت رد کردن معامله عصبانی است.]

ناگهان نعره ای شنیده شد.

«کواااهههه»

صدا به حدی بلند بود که ساختمان را لرزاند.

مانند غرش یک دایناسور بود. فقط با این تفاوت که بجای دایناسور، اوگر گرموز بود.

«چقدر عالی. تقریبا با همون یه نعره داشتم می افتادم.»

به هر حال الان زمان تحسین اوگر نبود.

کانگ جون به سرعت به قلمرواش در اتاق 307 رفت.

او شمشیر آهنی که قبلا ذخیره کرده بود را برداشت.

سوووک.

احساس لرز عجیبی پیدا کرد زمانی که شمشیر را نگه داشت.

«این دیگه چه احساسی بود؟»

شمشیر به شدت آشنا به نظر می رسید، انگار که کانگ جون با این شمشیر، خیلی وقت است که تمرین می کرده! این غیر قابل درک بود اما شمشیرزنی بیشتر از تکواندو احساس می شد.

«بخاطر این بود؟»

بعد از یادگیری شیوه شمشیر زنی خون بهشتی، بدن کانگ جون به بهترین فرم برای شمشیر زنی تبدیل شده بود.

«این ارزشش رو داره.»

سپس یک پیام ظاهر شد.

[ماموریت 7 – دفع اوگر گرموز]

غرامت: تجربه، 100 گره، شمشیر جنگجو{نادر}

در پایان، یک ماموریت نمایش داده شد.

یک ماموریت برای دفع اوگر گرموز.

«پاداش های فراوان»

1000 گره !

همچنین یک سلاح با درجه نادر به او داده میشد، شمشیر جنگجو.

«باید هرطور شده اون رو شکست بدم، پس بهتره که برای یک ماموریت باشه.»

غلط نبود که بگوییم به پادشاهان، ماموریت هایی که میخواستند داده می شد.

اما اگر سختی آن مانند اینجا از ابتدا افزایش پیدا می کرد، ماموریت صدم چقدر سخت می شد؟ عقل سلیم به او می گفت که ماموریت صدم خیلی سخت تر خواهد بود.

«بذار فعلا فقط راجع به همین ماموریت فکر کنیم.»

چیزی است که خودش باعث‌ آن شده. و آن قدر هم چیز بدی نیست که ماموریت سختی بود.

در بیانی دیگر، حتی اگر از صد ماموریت رد شوند، غنائم، به سختی سطح ماموریت ها بستگی خواهد داشت.

کوانگگ!

در اون لحظه بود که یک بمب به ساختمان برخورد کرد. ساختمان همینطور که صدای غرش عظیمی شنیده میشد لرزید.

«کواااااااه»

اوگر فریاد می کشید.

«بالاپشت بوم.»

کانگ جون سر جایش خشک شده بود. مشخص بود که اوگر گرموز از پشت بام ساختمان دان، روی پشت بام ساختمان اکو پریده بود.

«اون واقعا یه حر&ومزاده‌ی خُله.»

درهر صورت، او باید مبارزه می کرد و زمانی برای تردید نبود.

کانگ جون مستقیما به پشت بام رفت.

مرکز پشت بام، مانند حیاط یک مدرسه بسط یافته بود.

یک چیزی آن جا ایستاده بود.

او چهار متر قد داشت. او مانند مینیاتوری[2] بود که چندی پیش، رودیام به آن تبدیل شده بود.

اگرچه، او سرسخت تر هم بود. استخوان و جمجمه هایی از کمربندش آویزان بودند. جمجمه های هیولا و انسان ها.

«کوکوکو! پادشاه نازک نارنجی[3]، تو بعد از شنیدن صداش غرش من اومدی. هنوزم اونقدر دیر نیست. قول بده که بهم یک باجی میدی. بعدش من نجاتت میدم.»

چشمانی سیاه که با موهایی خاکستری پوشیده شده بود به طرز ترسناکی می درخشیدند.

نگاه وحشیانه ای نمایان شد. تمام بدنش را عضله هایی که به سختی فولاد بودند فرا گرفته بود. یکی از مشت های گره کرده اش از سر یک انسان بالغ بزرگ تر بنظر می رسید.

اوگر این گونه بنظر می رسید.

یک ضربه از آن مشت ها قادر بود که او را بکشد.

فقط یک ضربه! کافی بود تا یکی را به جهنم بفرستد. واقعا، آن قدرت بنظر می رسید که قادر به کشتن اوست.

هرچند، کانگ جون لبخندی زد و فریاد کشید.

«تو جرئت می کنی که از من باج بخوای! چرا یکی از زیردستان من نمیشی؟ اونطوری از جونت میگذرم.»

«چی؟»

گرموز، مبهوت به کانگ جون خیره شده بود؛ با حالتی که باورش نمی شد. حرف های کانگ جون راجع به گذشتن از جان گرموز کاملا خنده دار بود.

«پادشاه نازک نارنجی، میدونی این چیه؟ این جمجمه‌ی پادشاهیه که جرات کرد مثه تو مقابل من بایسته.»

جمجمه پادشاه! این حقیقت داشت؟ یک پادشاه اینجا بوده. کانگ جون شگفت زده شد.

«کوکوکو، بنظر نمیاد که باورت شده باشه. نگاه کن. شنلی که الان پوشیدم از نشان پادشاهیه که اینو ازش گرفتم.»

گرموز، به سرعت چرخی زد و شنل خود را نشان داد.

شنل به مانند یک شال، پوشیده شده بود و باعث شده بود که مسخره بنظر برسد.

کانگ جون خندید.

«خب که چی؟ فکر میکنی فقط بخاطر داشتن نشان یک پادشاه، تبدیل به پادشاه شدی؟»

گرموز اخم کرد.

«نه، من یه پادشاه نیستم. اونایی که پادشاه میشن از الانشم مقرر شدن. اما تقدیر من اینه که اونایی که درخواستمو رد میکنن، بخورم. من پادشاهارو مطیع خودم می کنم و بهشون فرمانروایی میکنم. کوکاکاکات!»

«این مثه رویای یک سگ می مونه.»

«چی؟ تو الان چی گفتی؟»

«بهت نشون میدم که رویات اشتباهه. حالا زر زدن رو تموم کن و حمله کن.»

گرموز طوری به کانگ جون خیره شد انگار که داشت برای خورده شدن دعا می کرد. سپس عین دیوونه ها زیر خنده زد.

«کوکک، کوکوکوک! کوکاکاکات! انگار که قراره امروز یه جمجمه دیگه نصیبم شه.»

گرموز با مشت هایش به سینه اش کوبید و به سمت کانگ جون دوید. نگاه کانگ جون سرد شد.

«اگه نکشمش، میمیرم.»

او همه چیز دیگر را در آن لحظه فراموش کرد. اینکه یک پادشاه بود و نیاز داشت که پول در بیاورد.

او فقط حواسش را جذب دوئل کرد.

گرموز در 10 متری او قرار داشت.

“ هاله باد!”

سرعت حرکات و حملاتش توسط باد تقویت شد، یکی از مفید ترین مهارتا بود.

«کوکاکاکات! بمیر، پادشاه کوچولو.»

مشت اوگر در جلوی کانگ جون رها شد. اگر توسط آن مشت، ضربه می خورد، مثل این بود که یک کامیون با سرعت 120 کیلومتر بر ساعت به او برخورد کند.

جاخالییی داد!

اگر از این جلوگیری نمی کرد مرده بود.

کانگ جون سریعا حرکت کرد.

جاخالی! جاخالی جاخالی!

مشت های گرموز، پیوسته در حرکت بودند. او خشمگین بود که کانگ جون از آن‌ها جلوگیری کرده.

تاببب! پاپات!

هرچند، کانگ جون میتوانست از حملات گرموز در یک روش پایدار دوری کند.

سوسوک! سوسوسوسوک! سوسوسوک!

پایش در جهت عجیبی حرکت کرد و ناگهان چرخید. بدن کانگ جون، واکنش نشان داد و از صدمه دیدن توسط گرموز، دوری کرد.

به طرز شگفت آوری، حرکت پای شمشیر زن خون بهشت، خود به خود باز شد. سطح کانگ جون فعلا برای نشان دادن قدرت حقیقی‌اش خیلی کم بود. خوشبختانه، او با هاله باد ترکیب شد و اجازه داد که از حمله گرموز خلاص شود.

اما فقط همین بود. کانگ جون با عجله از حمله جاخالی داد.

«لعنت! وقت ضربه زدنم ندارم.»

او به سختی حتی میتوانست فرصت کند که نفس بکشد. هرچند، نباید خیلی بی صبر باشد. حتی اگه یک ذره از تمرکز‌‌ش را از دست میداد، این پایان کار می بود.

در همین حین، گرموز در حالی که حملاتش پیاپی جاخالی داده می شدند فریاد کشید.

«کواااهه! این موش!»

در آن لحظه، کانگ جون به سمت جلو جهشی کرد و شمشیرش مستقیما مانند پرتو نوری جلوی گردن گرموز را برید.

سوپاک!

یک ضربه بود. او نقطه ضعف گرموز را مورد هدف قرار داده بود. این حقیقتا استفاده‌ی ناخودآگاه از سبک شمشیر زنی خون بهشتی بود.

اما گرموز خودش را در همان لحظه عقب کشید. شمشیر کانگ جون، فقط کمی روی گردن گرموز کشیده شد. پوست سخت و کلفتش فقط کمی خراشیده شد.

«لعنت!»

کانگ جون در ذهنش نفرینی کرد. یک فرد عادی دچار صدمه مهلکی می شد.

اما گرموز تنها یک خراش برداشت، حتی با اضافه شدن آسیب باد. پوست گرموز سخت بود اما قدرت شمشیر آهنی هم بد بود.

«کواهه! حرکت قشنگی بود.»

در طرف دیگر، گرموز توسط حمله کانگ جون غافلگیر شده بود. از آن موقع به بعد، گرموز با احتیاط بیشتری حرکت کرد.

او حملات هجومی را به سمت کانگ جون، طوری آغاز کرد که انگار با قوی‌ترین حریف تمام عمرش روبرو شده.

«آخ، هیچ شکافی نمی بینم.»

به لطف هاله باد، جادوی سیاه او مکررا مصرف می شد. او معجون های اضافه کردن جادوی سیاه را داشت اما فرصتی برای نوشیدنش در زمانی که سعی میکرد از مشت های اوگر جلوگیری کند، وجود نداشت.

این روی سلامتی‌اش هم صدق می کرد. اگه کانگ جون زخمی می شد، نمیتوانست کاری جز مبارزه کند.

کانگ جون نفس عمیقی کشید. گرموز داشت دیوانه می شد.

کانگ جون داشت زحمت زیادی می کشید، در حالی که گرموز لبخندی حاکی از سرگرم شدن را بر روی صورتش داشت.

بعد از مدتی…

چشم های کانگ جون درخشیدند.

«نمیشه کاریش کرد. خطرناکه ولی ارزشش رو داره.»

بدن کانگ جون جهشی کرد، در حالی که مشت گرموز به سمت سرش می آمد. نه، بنظر می آمد که به سمت جلو پرید.

تکان دادن مشت-

گرموز فکر کرد که کانگ جون پریده؛ برای همین مشت هایش را تکان داد.

سیوک!

گرموز شوکه شد، اما سریعا جلوی شمشیر را با دستش گرفت. کانگ جون داغون شد.

«نتیجه نداد!»

گرموز واقعا واکنش های شگفت انگیزی داشت.

کوانننگ!

سپس چیزی غیر منتظره اتفاق افتاد، شمشیر کانگ جون که به دست گرموز کوبیده شده بود، شکست.

در همان لحظه، تکه های شکسته‌ی شمشیر به سمت چشمان گرموز پرت شدند.

پااک!

«کوااک!»

کانگ جون موقعیت را از دست نداد، در حالی که گرموز با چشمانی بسته اینور آنور گیج میخورد. باقی مانده‌ی شمشیرش به سمت گردن گرموز کشیده شد.

چواااک!

اگرچه تیغه کوتاه تر بود، موفق شد که زخم عجیبی بجا بگذارد.

«کوووااه! من تورو می کشم.»

گرموز نعره ای کشید و به سمت کانگ جون دوید. کانگ جون جلوی مشت گرموز را با شمشیر‌ش گرفت.

بام!

«کوااک!»

کانگ جون 20 متر به عقب پرت شد.

«آخ، لعنت!»

او به محض زمین خوردن پرید.

سلامتی: 162 از 310

فقط یک ضربه! با اینکه توسط شمشیر هم دفاع شد اما تقریبا نصف جانش رفت.

خون از دهانش میریخت اما کانگ جون فقط به گرموز خیره شد.

«....؟»

در همین لحظه، گرموز ناپدید شد. او چرخید و دید که گرموز در حالا بالا رفتن از دیوار ساختمان کناری دان است.

«اودوک! بزودی می بینی، امروز میذارم بری، اما دفعه بعد فرق داره.»

بعد از آن، گرموز دیگر دیده نشد.

اون فرار کرد؟

کانگ جون به سختی توانست روحیه اش را بازیابی کند، در حالی که به اطراف نگاه می کرد.

[ماموریت هفتم با موفقیت انجام شد.]

پیامی در آن لحظه نمایش داده شد.

[به عنوان جایزه، تجربه کافی برای افزایش سطح به شما داده خواهد شد.]

[۱۰۰۰ گره به عنوان غرامت داده شد.]

[شمشیر جنگ جو به عنوان غرامت داده شد.]

«ا! من به سختی موفق شدم.»

کانگ جون دستی بر روی قلبش قرار داد. او خیلی خوش شانس بود که اوگر گرموز را فراری داده بود.

به لطف اتمام ماموریت هفت، لول کانگ جون به 13 رسید.

به علاوه، یک شمشیر سیاه، جلوی کانگ جون ظاهر شد.

[1] این اصطلاح در حقیقت برای فردی که بسیار در ناز و نعمت بزرگ شده یا لفظی که در عامیانه از زبان انگلیسی به عنوان “ ریچ کید” استفاده می کنیم میتواند معنی شود.

[2] نام موجودی در اساطیر یونانی که سر و دم گاو و در عین حال بدن یک انسان را دارا می باشد

[3] در اینجا از لفظ Puppy در زبان انگلیسی استفاده شده که معنای تحت الفظی آن توله سگ بوده که بیشتر به ناز بودن آن ها اشاره داشته و برای ترحم شخص مقابل استفاده میشود، بنده به علت بد فرم بودن واژه توله سگ در زبان فارسی آن را تحت عبارت “ نازک نارنجی” در متن منتقل کردم.

کتاب‌های تصادفی