پادشاه ابعادی
قسمت: 105
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 105: سالن نگهبان (2)
اگر ضربه به او میخورد، پاها و گردنش به معنای واقعی کلمه قطع میشد.
کانگ! کااانگ!
کانگجون شمشیر خود را به سرعت تاب داد و امواج روبرویش را نابود کرد.
-شگفت زده شدم... چنین حملهای اصلا چطوری ممکنه؟!
دو مهارت سبک شمشیر خونین بهشتی زمان باز استفاده نداشت.
با این حال، از آنجایی که خود عمل بسیار بزرگ بود، استفاده مجدد از آن بیش از یک ثانیه طول کشید.
مخصوصاً، برش تسلیم ناپذیر بهشتی باید دو ثانیه طول بکشد.
با این حال این مرد همزمان از هر دو استفاده کرده بود. جهت آن نیز تنظیم شده بود.
اگر کانگجون میتوانست این کار را انجام دهد، قویتر از قبل میشد.
در هر حال، بین حرکت شمشیر این سوالات برای کانگجون مطرح شد.
سئوکئوک!
او گردن حریف را برید و دشمن در انفجاری از دود ناپدید شد.
[2000 قدرت آشوب بهدست آمد.]
قدرت آشوب بهدست آمده دو برابر شده بود.
در همین حین دو مرد دیگر ظاهر شدند. با نگاه کردن به جو، آنها همان قدرت رزمی مرد قبلی را داشتند.
یکی از آنها به کانگجون خیره شد و گفت: «فقط با چشمهات نگاه نکن. بلکه با قلبت هم بنگر! که باعث روشن فکری در سبک شمشیر خونین بهشتی و تعالی خواهد شد.»
برتری یافتن!! قبل از اینکه کانگجون بتواند شگفت زدگیاش را ابراز کند، مرد دوباره با صدای رک صحبت کرد: «علاوه بر این، قدرت آشوب رشد یافته در اینجا، بالها رو بدون شکست تقویت میکنه. این شانسیه که دو بار در خونت رو نمیزنه! هرچقدر بدون مرگ دووم بیاری بیشتر بهدست میاری.»
به محض پایان مکالمه، جرقهای از شمشیر مرد بلند شد. برای مرد کنارش هم همینطور بود.
چند برش بهشتی به سمت او پرواز میکردند؟
کانگجون احساس ناخوشایندی داشت اما تمرکز کرد و جلوی آنها را گرفت. سپس به جلو دوید و مردان را برید.
مرد در حالی که در دود ناپدید میشد هیچ فریادی سر نداد.
[2000 قدرت آشوب بهدست آمد.]
[2000 قدرت آشوب بهدست آمد.]
او در یک لحظه 6000 قدرت آشوب بهدست آورد.
-قدرت آشوب برای ارتقا به مرحله 6 مورد نیاز است: 6000/256000
اگر در آینده 125 نفر را میکشت، میتوانست قدرت آشوب لازم را برای تقویت آن به مرحله 6 بهدست آورد.
قدرت آشوب به رشد کرده در اینجا شکست نمیخورد! اگر حرفها درست بود، به این معنی بود که در مرحله 6 نیز میتوانست موفق شود.
قلب کانگجون به شدت میتپید.
این یعنی که او باید زنده بماند حتی اگر استخوانهایش شکسته شود.
چهار نفر دیگر هم حاضر شدند. بعد پنج نفر، شش، هفت...
کانگجون در حالت خلسه به زمین زدنشان ادامه داد.
پس از چندی...
کانگجون متوجه شد که از دو برش بهشتی به طور همزمان استفاده میکند.
و همچنین استفاده همزمان از سه مرتبه ممکن بود!
برای برش تسلیم ناپذیر بهشتی هم همینطور بود!
چه خبر بود؟
لحظه روشن فکری بود. به نظر میرسید که او تحت تأثیر تماشای مردانی که از این مهارتها استفاده میکردند، قرار گرفته بود.
از آن زمان به بعد، استفاده از سبک شمشیر خونین بهشتی بسیار سادهتر بود.
چرا ناگهان احساس کرد که کودکیست که بزرگ شده است؟
او متقاعد شده بود که مهارت شمشیرزنیاش به سطح دیگری رفته.
مثل شکستن دیوار غولپیکری بود که او نتوانسته بود در حین بالابردن سطح به آن غلبه کند.
تنها چیزی که آشکار بود این بود که او فوقالعاده قوی شده بود!
-این همون حرفای رینکاره؟
کانگجون بالاخره متوجه شد که او در مورد چه چیزی صحبت میکرد.
-با این حال اگر فرصتی بهت داده شده صرف نظر از اینکه چقدر دردناک خواهد بود باید تمرکز کنی تا به روشن فکری برسی.
-این روشن فکری بهت قدرت بیشتری نسبت به شکار مداوم هیولاها میده.
حرفهایش این بود.
سطح او تغییر نکرده بود اما قدرت حمله او چندین برابر افزایش یافته بود.
صرفاً بالا بردن سطح او به او اجازه نمیداد که دیواری غیرقابل عبور را بشکند.
با این حال، لحظهای که در آن کانگجون به روشن فکری دست یافت...
مردانی که با کانگجون میجنگیدند ناپدید شدند و مرد جدیدی با حال و هوایی غیرقابل مقایسه با قبل ظاهر شد.
«مسیر تعالی خیلی دوره، تو تازه راه ورود بهش رو یافتی.»
او بلافاصله پس از صحبت کردن شمشیر خود را بهدست گرفت.
با وجود اینکه 20 متر فاصله داشت، برق شمشیرش به کانگجون رسید.
کانگجون مبهوت شد و به سرعت جلوی آن را گرفت.
«اوه!»
کانگجون 10 متر به عقب رانده شد. او با شمشیر جلوی آن را گرفت اما احساس میکرد چکش به او اصابت کرده باشد!
-این چیه؟
کاملا روشن بود که برش بهشتیست.
با این وجود از آن فاصله درست شبیه به تیری که پرتاب میشود شلیک شد.
این بار دو تلالو در حال پرواز بودند. کانگجون بدنش را چرخاند و از آن دوری کرد.
پس از برخورد برش بهشتی، زمین همچون انفجاری لرزید.
کانگجون به جلو دوید و شمشیر خود را بهدست گرفت.
کاکانگ! کانگ! کاکانگ!
دو شمشیر با هم برخورد کردند. پیدا کردن فاصله شکاف آن هم وقتی که به نظر میرسید مرد سبک شمشیر خونین بهشتی برتر را داراست آسان نبود.
سئوکئوک!
با این حال، کانگجون موفق شد گردن مرد را ببرد.
[3000 قدرت آشوب بهدست آمد.]
این تازه آغاز راه بود!
خیلی زود، دو مرد با توانایی یکسان آمدند.
-لعنت...باید یه جوری پیروز بشم!
به هر حال او ایده رسیدن به روشن فکری را به شکل کور کورانه دوست نداشت. دشمن هر زمان که روشن فکر میشد قویتر میگشت.
که پر کردن قدرت آشوبش را دشوارتر میکرد.
با این همه، او نمیتوانست روشن فکری را بهدست نیاورد.
شاید بهدست آوردن روشن فکری مهمتر از افزایش سطحش بود.
-باید تا جایی که میشه تحمل کنم!!
کانگجون ناامیدانه جنگید.
اینجا مکانی بود که دوبار نمیتوانست واردش شود.
اگر میتوانست یک بار دیگر بالهایش را ارتقا دهد، هیچ احساس پشیمانیای نداشت.
در همین حین که کانگجون در سالن نگهبان بود...
یو سونگهوان - هاردیس در پایگاهش در ساختمان سیونگ شوکه شد.
در اصل، ملاقات با مشاور نظامی او آنس، حاکمی در سایه، عادی بود.
علاوه بر این، باید طوماری از فرمانده هکسیا میرسید.
با این حال، این چه بود؟
ناگهان زنی را دید که منتظرش بود.
چهره زنی که ردای قرمز پوشیده بود زیبا بود اما چشمان قرمز خونی او حس وهم انگیزی به او میداد.
«تعجب نکن، هاردیس. اسم من کلنیاست. من با نام کولادیکوس به اینجا اومدم.»
«ر...راجب چی حرف میزنی؟»
یو سونگهوان عصبانی شد. او نمیدانست چرا یکی از زیردستان کولادیکوس پادشاه شیطان دوم اینجا ظاهر شده است.
کلنیا با سردی خیره شد.
«فراموش کردی؟ تو الان یکی از زیردستای کولادیکوسی.»
«م...منظورت چیه؟»
حالت یو سونگهوان گرفته شد.
او ناگهان خوابی را که دیروز دیده بود به یاد آورد.
«پس اون یه رویا نبود؟»
«تو فقط میخواستی که اون یه رویا باشه. با این حال، وقتی صحبت از فرمانرواهای درگیر در هوامونگ میشه، یک رویا صرفا رویا نیست. حالا که موافقت کردی که به کولادیکوس بپیوندی دیگه راه برگشتی نیست.»
«اوه...ا-این مسخره ست!!!»
یو سونگهوان موهایش را گرفت و جیغ زد.
مهم نیست که او چگونه در موردش فکر میکند، این اتفاق نمیتواند رخ دهد.
تبدیل شدن به زیردست پادشاه شیطان که به زمین حمله کرد دیوانه کننده بود.
«هو هو هو! به غیر از شما، کولادیکوس تعداد زیادی از فرمانرواها رو انتخاب کرده. اما تو خوش شانس هستی هاردیس!!»
«خوش شانس؟ چی میگی؟»
«دیگه قوانین هوامونگ محدودت نمیکنه. نیازی به انجام ماموریتها نیست یا اگه شکست بخوری به جهنم نمیری!»
«واقعا؟»
«البته. علاوه بر این افرادت هم در امان هستن.»
در پایان این سخنان، یو سونگهوان توانست آنس و نیروهایش را ببیند.
پس از خرید ساختمانها، او دائماً نیروهای خود را احضار کرده بود، بنابراین 2000 جنگجوی اورک داشت.
«به زودی، یه نبرد بزرگ تو میدون نبرد خونین رخ خواهد داد. اکثر فرماندهان فراخوانده میشوند و فرمانرواها در هوامونگ رها میشن. بعدش تو میتونی همراه من فرمانرواهای اطراف رو از بین ببری.»
یو سونگهوان به خود لرزید.
«در حال حاضر، ماه سرخ طلوع کرده است. جنگ بین فرمانرواها منع شده...»
«احمق! حرفهای من رو نشنیدی؟ تو دیگه فرمانروا نیستی! لازم نیست نگران قوانین هوامونگ باشی!!»
کلنیا با لبخند معناداری گفت:
«هوهو! چرا صادق نیستی؟ میتونی این فرصت رو صرف کسی که ازش خوشت نمیاد بکنی! فرمانروا لوکان! اون اولین کسیه که ازش میبریم!!!»
یو سونگهوان متعجب شد. بلافاصله سرش را تکان داد.
«اون کسی نیست که به راحتی بشه شکستش داد.»
«همچنین اون امروز به میدن نبرد خونین میره. میتونیم پایگاهش رو نابود کنیم.»
«اوه! این روشم هست.»
«هه، اگه همه پایگاها از بین برن میدونی چه بلایی سر فرمانرواها میاد.»
«هه...البته که میدونم.»
لبخندی روی صورت یو سونگهوان بود.
کلنیا بدجور خندید.
«و حتی اگه اونجا هم نباشه، لازم نیست نگران باشی. کورائو به زودی اینجا میاد.»
مدت کوتاهی پس از پایان حرفش، صدای بلندی شنیده میشد انگار که چیزی سنگین روی پشت بام افتاده باشد.
چشمان کلنیا روشن شد.
«اون اینجاست.»
یو سونگهوان با کلنیا به پشت بام رفت.
در وسط پشت بام هیولایی عظیم الجثه با بالاتنه یک مرد و پایین تنه یک اسب قرار داشت.
ارباب سانتور! کورائو!
او یکی از لردهای تحت فرمان پادشاه شیطان دوم بود.
کورائو به کلنیا و یو سونگهوان نگاه کرد و فریاد زد.
«آماده هستین؟؟»
«بله، ارتش آماده حرکت تو هر زمانیه.»
کلنیا در مقابل کورائو بسیار مودب بود. یو سونگهوان نیز به دلایلی سرش را خم کرد.
سپس کورائو به یو سونگهوان گفت: «هاردیس! بهخاطر تو تونستم با کلنیا بیام اینجا. اگر در این نبرد پیروز بشی، یکی از فرمانروایان این هوامونگ خواهی شد و داراییت هزاران برابر میشه.»
«اوه... جدی حقیقت داره؟»
فرمانروای زمین هوامونگ! او در واقعیت هزار برابر ثروتمندتر میشد!
قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد.
این چیزی بود که او حتی به عنوان یک فرمانروا رویایش را نداشت.
لبخند رضایتی روی صورت یو سونگهوان بود.
پس از مدتی، در مقر ارتش دفاعی زمین هوامونگ...
رینکار و سایر فرماندهان ارشد در حال برگزاری جلسه بودند که شخصی در حالی که فریاد میزد به سمت آنها آمد.
«دشمن داره حمله میکنه! اونا به سمت پایگاه لوکان میرن! خیلی زیادن.»
رنگ از صورت فرماندهان ارشد پرید.
«پادشاه شیطان دوم قدرتش رو بازیابی کرده؟؟ وضع براشون خیلی بده الان.»
«اگه افرادش زیادن، میشه ضرر رو جبران گرد. فرصتی نداریم باید بریم و بررسی کنیم.»
فرماندههان بلافاصله به سمت میدان نبرد خونین و پایگاه لوکان حرکت کردند.
رینکار که اولین نفری بود که از راه رسید، به آسمان نگاه کرد و اخم کرد.
«پادشاه شیطان دوم در حال اومدنه. سه فرمانده هم همینطور! الان میخوان چیکار کنن؟»
بدنش بلافاصله از محل ناپدید شد.
کواررونگ! کوا کوا
رینکار و پادشاه شیطان دوم بلافاصله در فاصله بسیار دوری با هم برخورد کردند.
علاوه بر این، لیگاس و سایر فرماندهان ارشد با سه فرمانده شیطان برخورد کردند.
کوررونگ! ووررورو!
«کیکیکیکی!»
«کوکوک!»
تعداد زیادی از هیولاها فرود آمدند. افق آسمان به به معنای واقعی پر از هیولا بود.
«برو و جلوشون رو بگیر. این پایگاه رو مطلقا نمیشه گرفت.»
فرمانده اول بینهایم به سایر فرماندهان دستور داد. با تماشای ارتش متجاوز بیپایان پادشاه شیطان دوم، حالت قیافهاش در هم رفت.
-اون تمام قدرت خودش را در اینجا بسیج کرده. ما ضرر کردیم.
بلافاصله رو به یکی از فرماندهان فریاد زد: «به فرماندههای دیگه بگو به اینجا بیان و فورا از این مکان حمایت کنن.»
«چشم!»
خیلی زود، همه فرماندهان درجه پایین، که فرمانروایان را رهبری میکردند، به میدان نبرد خونین نقل مکان کردند.
در آن لحظه...
حاکمان تحت فرمان پادشاه شیطان دوم، از جمله هاردیس، حرکت خود را آغاز کردند.
در میان آنها، هاردیس 2000 جنگجوی اورک را رهبری کرد و به سمت ساختمان یوگانگ متعلق به کانگجون حرکت کرد. در کنار او کلنیا ساحره تاریک و ارباب سانتور در جلو قرار داشت.
اولین کسی که به آنها توجه کرد کاجل بود.
کاجل که به دلیل پاداشهای موفقیت کانگجون تواناییهای خود را به طور پیوسته افزایش داده بود، توانست اردوی هاردیس را از راه دور ببیند.
او بلافاصله وضعیت را به کایران گزارش داد.
«کایران! ارتش هاردیس به اینجا میان. ظاهراً یک لرد عالی پادشاه شیطان دوم رهبرشون باشه.»
«هممم.»
کایران وحشت نکرد. تا حدودی متعجب بود، اما او چندین بار این وضعیت را به عنوان فرمانروا تجربه کرده بود.
بنابراین، او میدانست که پادشاه شیطان دوم ممکن است از این راه حمله کند.
نه، در واقع این همان چیزی بود که او به آن امیدوار بود.
حالا او برای جنگ فتح توجیهی داشت.
به همین دلیل بود که او برای افزایش قدرت پایگاه در زمانی که ماه سرخ بالا میآمد بسیار اشتیاق داشت.
-هاردیس...حس میکنم باید ازت متشکر باشم!!!
پوزخندی روی صورتش بود.
کتابهای تصادفی

