فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 119

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 119: پادشاه شیطانی سراتو (2)

سراتو حیرت‌زده شده بود.

با اینکه می‌تونست دوباره حمله کنه اما داس ویرانگر و به کانگ‌جون برگردوند.

قصد داشت بعد از پیوستن به خانواده کانگ‌جون اون داس رو پس بگیره، فکر می‌کرد حداقل از پس این کار برمیاد اما کانگ‌جون این‌قدر احمق نبود که اجازه همچنین کاری رو بهش بده.

به عبارتی، اگر سراتو مرتکب کوچک‌ترین خبط و خطایی می‌شد به‌دست کانگ‌جون نابود می‌شد. برای همین مجبور بود اون داس رو بهش تحویل بده.

بنابرین زانو زد و داس ویرانگر رو به جلو هل داد.

«من سراتو پادشاه شیطانی، وفاداری خودم به کانگ‌جون اعلام می‌کنم و این داس نشانه وفاداری منه لطفا ازم بپذیریدش.»

سراتو داس ویرانگر را به کانگ‌جون تقدیم کرد.

{پادشاه شیطانی، سراتو به خانواده شما پیوست.}

{سراتو حالا زیردست وفادار شماست.}

{شما برای اولین بار پادشاهی شیطانی به خانواده خود اضافه کردید.}

{کاریزما یک امتیاز افزایش یافت.}

به‌خاطر آوردن پادشاه شیطانی به خانواده‌اش کاریزما دریافت کرده بود.

کانگ‌جون به راحتی داس ویرانگر را به دست آورد. دلیلی نداشت آن را رد کند. مخصوصاً اینکه سلاحی با رده افسانه‌ای بود.

«باشه. قبول می‌کنم. ولی اگه اینو بهم بدی خودت از چه سلاحی استفاده می‌کنی؟»

سراتو خندید.

«مشکلی نیست چندتا سلاح دیگه دارم که می‌تونم ازشون استفاده کنم.»

سراتو سلاحی به شکل داس بیرون آورد، البته بیشتر شبیه یه داس کوچیک بود.

با این‌حال این سلاح هم رده افسانه‌ای بود و با نور قرمز و وهم انگیزی می‌درخشید. قدرت جنگی‌اش از داس ویرانگر بیشتر بود ولی قابلیت متوقف کردن قابلیت احیا را نداشت.

«سلاح نسبتاً خوبیه.»

سراتو فریاد زد: «ارباب! لطفاً هر چی لازم داشتید بهم بگید...»

«دانش سیستم ابعادی.»

«هاه؟ دانش؟»

«امروز برای اولین بار از هوامونگ زمین بیرون اومدم. پس، چیز زیادی درباره اینجا نمی‌دونم.»

سراتو طوری که انگار ذهن کانگ‌جون را خوانده باشد لبخند زد.

«کوهوهو! اگه می‌خواین درباره اینجا بدونین پس پیش خوب کسی اومدید. من مثل یه دزد دریایی هر جایی که بگید رفتم. هر سوالی داشتید ازم بپرسید، همه چیز و بهتون می‌گم.»

«خوبه. اون چیزای ستاره مانند چین؟»

«اونا بعدهایی هستن که در زیر ابعاد بزرگ‌تر قرار دارن. ما به ابعاد بزرگ، دریای ابعادی و به اون ابعاد ستاره‌ای شکل هم ابعاد کوچیک می‌گیم. هوامونگ زمین هم که شما ازش اومدید یه بعد کوچیکه.»

«که اینطور.»

کانگ‌جون قبلاً این رو حدس زده بود، ولی بعد از توضیحات سراتو همه چیز براش روشن شد.

«بعضیاشون ثابت و بعضیاشون در حرکتن، فرقشون چیه؟»

حرکتشون مسیر خاصی نداشت و فقط عقب جلو می‌رفتن.

کانگ‌جون کنجکاو بود بداند ماهیت آن‌ها چیست.

سراتو با چهره خندان جواب داد: «اونایی که حرکت نمی‌کنن دنیاهای نسبتاً بزرگی هستن و اونا که تکون می‌خورن دنیاهای خیلی کوچیک مثل هوامونگ زمینن.»

«دنیاهای کوچیک؟»

«آره. خیلیاشون فقط اندازه یه قایق بادبانین.»

«پس بهتر نیست به‌جای دنیا بهش به عنوان قسمتی از فضا نگاه کنیم؟»

«نه؛ چون هر کدوم یه دنیای مستقله پس با فضا فرق داره... شاید کوچیک باشن ولی همه اونا شرایط لازم برای زندگی رو درونشون دارن برای مثال اونی اونجاست رو ببینید، اگه از نزدیک ببینیدش منظورم و متوجه می‌شید.»

سراتو همین‌طور که حرف می‌زد به نزدیک‌ترین دنیا اشاره کرد‌: «ارباب، نظرتون چیه با کشتی بریم اون دنیا رو ببینیم؟»

نزدیک‌ترین دنیا، فضای ثابتی نبود و پیوسته به جلو و عقب حرکت می‌کرد.

«اون دنیا اندازه یه قایق جا داره؟»

«نمی‌دونم... تا وقتی دروازه ابعادی رو باز نکنیم متوجه نمی‌شیم.»

کانگ‌جون هم دوست داشت داخل اون دنیا رو ببینه پس سرش رو به نشانه تایید تکون داد: «پس راه بیوفتیم.»

«شاید نزدیک به نظر بیاد ولی درواقع دورتر از این حرفاست و یکم طول می‌کشه بهش برسیم. حتی سرعت کشتی هم کمک خاصی بهمون نمی‌کنه.»

باز هم سوال دیگه‌ای برای کانگ‌جون پیش اومد.

«می‌دونی از کجا باید یه انومالوریا پیدا کنم؟»

«اطلاعات زیادی ازشون ندارم، فقط می‌دونم خیلی کمیابن و خیلی از اینجا فاصله دارن.»

سراتو با چهره‌ای پشیمان سرش را خاروند و از حالتش معلوم بود که دروغ نمی‌گه.

ناگهان لبخند زد و گفت: «بگذریم، نظرتون چیه تا وقتی می‌رسیم کشتیم رو ببینید؟»

«کشتی رو ببینم؟»

کانگ‌جون جز بادبان‌های سیاه و عرشه‌ای بزرگ چیزی نمی‌دید. سراتو کانگ‌جون را به سمت پلکانی که به زیر عرشه می‌رفت راهنمایی کرد.

«بریم پایین می‌بینید چی هست.»

«جدی؟»

کانگ‌جون همراه سراتو پایین رفت.

منظره خیره ‌کننده‌ای در زیر عرشه وجود داشت.

چراغ‌های نورانی می‌درخشیدند.

میزی پر از نوشیدنی و الکل‌هایی که مثل جواهر جلوه می‌کردن، انواع غذاها و میوه‌ها و چندین اتاق که شبیه اتاق‌های هتل بودند در آنجا چشم نوازی می‌کردن. حتی حمام‌های بزرگی شبیه چشمه‌های آب گرم هم در اونجا وجود داشت.

در گوشه و کنار اونجا زیبارویانی نیمه برهنه مشغول ساز زدن، رقصیدن و خواندن بودن.

«اینجا دیگه کجاست؟!»

«کوکوکو، پناهگاه لذت! معمولاً همینجا وقت می‌گذرونم مگر اینکه مجبور باشم بجنگم.»

«و این زنا؟»

«اینا هیولاهای خدمتکار خانوده‌ی منن که از وقتی توی ابعاد سفر می‌کردم با زحمت پیداشون کردم. شاید به درد جنگیدن نخورن، ولی داخل خوندن، رقصیدن، غذا پختن و لذت دادن به مردا بهترینن.»[1]

«استراحتگاه پادشاه شیطانی.»

صدها هیولای مونث در اونجا بود که به نظر اشتهای خوبی هم داشتن.

همون‌طور که از اسمش معلوم بود، اونجا جایی جز محلی برای لذت بردن نبود.

در دوران باستان امپراطورها می‌تونستن از بین صدها زن شریک شب خود رو انتخاب کنن، پس عجیب نبود پادشاه شیطانی هم چنین کاری کنه.

سراتو با غرور لبخندی زد.

«کوهوهو، لطفاً از پناهگاه لذت استفاده کنید ارباب! می‌تونید هر هیولایی که دوست داشتید رو انتخاب کنید.»

«از لطفت ممنونم ولی نیازی نیست.»

کانگ‌جون به عرشه برگشت. همه اون زن‌ها مثل ساکیباس‌ها[2] زیبا بودند با این‌حال کانگ‌جون فکر نمی‌کرد این‌که رغبتی به آن‌ها ندارد مسئله عجیبی باشد.

کانگ‌جون تازه به آنجا رسیده بود پس زمانی برای این کارها نداشت.

سراتو درحال دنبال ‌کردن کانگ‌جون بود.

کشتی خیلی به دنیای کوچک نزدیک شده بود.

به نظر نمی‌رسید دنیا با سرعت زیادی حرکت کنه، با این‌حال وقتی به اون نزدیک شدن کانگ‌جون می‌تونست حرکتش رو حس کنه.

کشتی سراتو تقریباً به دنیای کوچک رسیده بود.

بعد از چند لحظه‌...

{دنیای جدید، جزیره فریا کشف شد.}

{جزیره فریا دنیایی بدون نگهبان است، پس می‌توانید وارد آن شوید.}

{شما وارد جزیره فریا شدید.}

دریای ابرها ناپدید شد.

در واقع این ابرها نبودند که ناپدید شدند، این کشتی سراتو بود که از ابرها گذشت و وارد دنیای کوچک جزیره فریا شد.

صحنه‌ای که روبروی آن‌ها پدیدار شد کاملاً با میدان نبرد هوامونگ زمین متفاوت بود.

ابرهای بنفش در آسمان آبی به اهتزاز در اومده بودن.

در زیر ابرها، جزیره‌ی بزرگی دیده می‌شد که با دریا احاطه شده بود.

«این جزیره فریاست؟ برا یه جزیره خیلی بزرگه.»

سراتو به جزیره اشاره کرد و گفت: «این جزیره کل این دنیاست.»

«کلش؟ پس دریا چی؟»

«جز دریا و این جزیره دیگه هیچی اینجا نیست.»

«هوممم.»

واقعاً هم همینطور بود؛ با خروج از ساحل جزیره، دریا مثل سراب ناپدید ‌شد.

«اینجا جای عجیبیه.»

کانگ‌جون نمی‌تونست اونجا رو با زمینی که خودش در اون زندگی می‌کرد مطابقت بده.

همون‌طور که هوامونگ و ابعاد بزرگ با زمین تفاوت داشتن پس چاره‌ای جز قبول کردن این موضوع نداشت؛ البته قبول کردن این مسائل عجیب تبدیل به عادت کانگ‌جون شده بود.

خوشبختانه کانگ‌جون می‌تونست با یه انگشت پادشاه شیطانی رو کله پا کنه، پس نیازی به فکر کردن درباره این مسائل نداشت.

وقتی به جزیره رسیدن، کانگ‌جون بلاخره هوای تازه و با نشاط رو احساس کرد.

جزیره چندتا برکه داشت و به نظر می‌رسید که نیمی از جزیره پوشیده از آبه.

صخره‌های سنگی مختلف و انواع گیاهان شگفت انگیز در اون‌جا بود.

حتی مشابه گیاهانی که در اون‌جا بود رو نمی‌شد روی زمین پیدا کرد. کانگ‌جون در این فکر بود که اینجا هم خونه‌ای بسازه یا نه که ناگهان پیام غیرمعمولی روبروش ظاهر شد.

{جزیره فریا، جزیره‌ای نوساز، کوچک و سرشار از مانا و انرژِی است.}

{شما می‌توانید به عنوان پادشاه عالی در اینجا پایگاه بسازید.}

{به محض ساخته شدن پایگاه، جزیره فریا جزء قلمروی شما می‌شود و به پایگاه‌های دیگر شما متصل می‌شود.}

{آیا از ساختن پایگاه اطمینان دارید؟}

{برای ساخت از قطعه ابعادی استفاده می‌شود.}

کانگ‌جون پرسید: «یعنی چی؟ می‌تونم اینجا پایگاه بسازم؟»

سراتو به نشانه تایید سر تکان داد و گفت: «این توانایی ویژه پادشاه‌ِ، وقتی اینجا پایگاه بسازید به هوامونگ زمین وصل می‌شه.»

«اینجا به درد ساخت پایگاه می‌خوره؟»

ساختن پایگاه اونم اینجا یعنی زندگی کردن داخل یه جزیره‌ خالی از سکنه.

کانگ‌جون دوست داشت گاهی استراحت کنه و از تماشای منظره لذت ببره ولی این کار ارزش مصرف یک قطعه ابعادی نداشت.

سراتو گفت: «تضمینی نیست دیگه بتونین دنیای جدیدی مثل اینجا پیدا کنید. اکثر دنیاهای کوچیک قدیمین و صاحب دارن.»

«هومممم.»

«پایگاه ساختن همیشه به درد می‌خوره. تازه منابعی که اینجا هست هر جایی پیدا نمی‌شه.»

کانگ‌جون نسبتاً با حرف‌های سراتو قانع شده بود. به هر حال هنوز می‌توانست قطعات ابعادی پیدا کند. پس تصمیم گرفت امتحانی هم که شده پایگاهی بسازد.

«بله، بساز...»

{پایگاهی در جزیره فریا در حال ساخت است.}

{ساخت پایگاه جزیره فریا به پایان رسید.}

ساخت پایگاه در یه چشم به هم زدن به پایان رسید.

دایره‌ای محافظ به شعاع صد متر با پرتالی در مرکز ساخته شد.

پس از ساخته شدن پرتال فردی ازش بیرون پرید.

اون فرد کسی نبود جز مشاور نظامی کانگ‌جون، کایران.

«ارباب!»

«کایران، چرا اومدی اینجا؟»

«هاها، به هر حال پایگاه جدید ساختید. چطور می‌تونستم نیام؟ می‌خواستم اعلام کنم کار ساخت برج شانس روی ساختمون دلتا تموم شد. راستی اینجا کجاست؟»

کایران تا به حال هوامونگ رو ترک نکرده بود، پس از ابعاد کوچیک خبر نداشت.

کانگ‌جون توضیح مختصری داد و سراتو رو که کنارش ایستاده بود به کایران معرفی کرد.

«با هم آشنا شید. مشاور نظامی من کایران و پادشاه شیطانی سراتو.»

کایران از شنیدن اینکه پادشاه شیطانی به خانواده کانگ‌جون پیوسته تعجب کرد و با خنده‌ گفت: «به خانواده ارباب خوش اومدید. من مشاور نظامی ایشونم، کایران.»

«پادشاه شیطانی سراتو.»

سراتو سر تکان داد و پاسخ کوتاهی داد. جز اربابش به کسی علاقه‌مند نبود!

کایران واکنش ناجوری داده بود ولی برایش مهم نبود. همیشه وقتی کسی به خانواده ملحق می‌شد همین واکنش رو انجام می‌‌داد. به هر حال در نهایت با هم آشنا شده بودن.

کایران به کانگ‌جون خیره شد و گفت: «پس من اینجا انبار پایگاه و تأسیسات دفاعی می‌سازم. بد نیست گاهی نیروهای دفاعی رو هم بفرستم اینجا.»

«باشه انجامش بده. فقط دقیقاً نمی‌دونم چطور از اینجا استفاده کنم.»

«بسپاریدش به من.»

کایران شیفته جزیره فریا شده بود. به عنوان مشاور نظامی پیشرفته، به این نتیجه رسیده بود که جزیره فریا مکان مهمی است.

درست همان لحظه...

ناگهان، نوری آبی از بال‌های کانگ‌جون درخشید و تبدیل به یه زن شد.

روح آب، آکوانا.

قبلاً پوست آبی کدری داشت که حالا تبدیل به آبی سحرآمیزی شده بود.

چشمانش همون‌طور که به منظره نگاه می‌کرد برق می‌زدن.

آکوانا خمیازه‌ای کشید: «خوب خوابیدم.»

و بعد از کش و قوس کردن با لبخند جلو آمد و در هوای تازه نفس کشید. به نظر می‌آمد که دارد از جزیره فریا لذت می‌برد.

آکوانا به کانگ‌جون نگاه کرد. نگاه خیره‌اش از قبل آرام‌تر بود و پر هیبت‌تر به نظر می‌رسید.

احتمالاً تاثیر کاریزمای کانگ‌جون بود.

«پادشاه کانگ‌جون، به لطف شما بخشی از قدرتم رو برگردوندم. واقعاً ازتون متشکرم.»

«خوشحالم که قدرتت برگشته.»

«وقتی خوابیده بودم به پیشنهادتون فکر کردم.»

منظور آکوانا درخواست کانگ‌جون برای پیوستن به خانواده‌اش بود. چشمانش به طرز مرموزی برق می‌زد.

«من کسی نیستم که عضو خانواده بقیه بشه، ولی شما فرق دارین.»

کانگ‌جون خوشحال شد: «پس یعنی به خانوادم ملحق می‌شی؟»

«اگه اینجا رو بدین بهم آره.»

«می‌شه بپرسم چرا اینجا رو می‌خوای؟»

«اینجا پر از مانا و انرژی زندگیه، برای همین خیلی به درد تولد ارواح جدید می‌خوره. اگه بهم اجازه بدین اینجا رو تبدیل به دنیای ارواح می‌کنم.»

«باشه، مشکلی نیست.»

کانگ‌جون به سادگی درخواست آکوانا را پذیرفت.

[1] منم موخوام ಥ‿ಥ

[2] ساکیباس: شیطانی که در رویای مردان با ظاهری بسیار زیبا و فریبنده ظاهر و با برقراری رابطه جن*سی با آن‌ها قادر به مکیدن انرژی زندگی اون‌هاست.

کتاب‌های تصادفی