فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم بقا

قسمت: 34

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

بدنش را به طور کامل دور رایان پیچاند، قصد داشت طعمه اش را خفه کند و به یکباره ببلعد، فلس هایش به رنگ جگری می درخشیدند و به هاله و فضای مخوف تونل، محرکی دوباره می دادند. همچنان رشد می کرد، مثل کرمی که رویای پروانه شدن، هوش از سرش پرانده باشد؛ دور خودش حلقه می زد و حالتی پیله مانند شکل می داد، پیله ای به رنگ خون که هر لحظه با رگه هایی از تپش به دنبال انفجار و رهایی خود می گشت.

ملکه هنوز اتفاقات اطرافش را درک نکرده بود، متحیر به پیله خیره شده و در افکارش، هر تپش، جرقه ای به فیتیله ی باروت زندگی اش می انداخت. نمی دانست چقدر گذشته اما توانایی حرکت کردن نداشت. انگار زمان به عقب برگشته و در وضعیتی وارونه بر علیه او دوباره به جریان می افتاد.

در برابر پیله ی روبه رویش، احساس کوچکی و خواری می کرد، اگر حرکتی انجام نمی داد مطمئن بود که تمام کلونی ای که سالیان سال، ذره ذره اش را با زخم و درد های متعدد ساخته، به یک باره فرو می‌پاشید و از این بدتر پایان عمرش را رقم می زد.

روی سرش دو جای نیش بزرگ، زخم عمیقی را به جای می گذاشت، یکی از شاخک هایش آویزان و تقریبا افتاده بود، باله هایش به طور کامل شکسته، تنه اش پر از خراش های ریز و درشت و در اطراف بدنش مردابی سرخ به وجود آمده بود.

زخم های روی بدنش باز شده و به سرعت خون ریزی می کردند، سیاهی چشم هایش جای خود را با اشک های غلیظ قرمز عوض کرده ولی همچنان مات به پیله خیره مانده بود و وحشت در عمق وجودش ریشه می دوانید.

با تپشی دیگر از پیله، سرفه ای خونین زد، احساس بی حالی و کم کم بی حسی در بدنش پخش می شد تا این که ناگهان تمام حجم خون از دست رفته، آهسته و معجزه وار به درون زخم ها جریان یافتند. به دنبال آن فریاد های ملکه در تونل طنین انداز شد، با بازگشت درون رگ هایش احساس سوزش و دردی شدید را به او تحمیل می کرد. سوزشی وصف نشدنی به طوری که انگار تمام سطح پوست و گوشتش را با کاغذ خراش می دادند.

جای جای بدنش مثل قلبی جدید می تپید و ترکیبش با درد ذهن ملکه را به نابودی می کشاند. طاقت نیاورد و دوباره از شدت عذاب خودش را به دیواره های تونل کوباند. این که هنوز سر پا مانده بود خودش جای تعجب داشت. اما با فکر به آن همه ی کلونی مثل تجسم یا بخشی از وجود خود ملکه، انعکاس می یافت.

تا این که بالاخره احساس لذتی بی نظیر در بدنش اوج گرفت، از کرختی و درد به نقطه ای رسید که انگار جانی دوباره پیدا کرده و از نوع متولد شده بود، زخم های بدنش با سرعتی چشمگیر بهبود و خون بسیار سریع تر از قبل در بدنش جریان می یافت. پمپاژ تسریع شده ی جریان خون، حجم انرژی بسیار بیشتری را برایش تأمین کرد

بالاخره بعد از مدت ها، حد بدنش را زیر پا گذاشت و به پیشرفت بزرگی رسید. قدرت وجودش را دگرگون ساخت و هاله ای باشکوه از آن به جا گذاشت. احساسی که داشت کاملا با واژه ی سلطنت مطابق شده بود.

شعور و آگاهی اش به سطح جدیدی رسید، تکاملی که بسیار بیشتر از افزایش قدرت، برایش افتخار و شادی به همراه داشت. به لطف آن، فضای اطرافش را با دیدی وسیع تر بررسی کرد. احساس داشتن شعور. و قدرت کامل تفکر و رسیدن به آرزوی همه حیوانات، هدیه ای عالی برایش به بار آورد که ارزش فدا کردن همه کلونی را به حد خود می رساند.

همانطور که از قبل به او قول داده بودند معامله ی خوبی برای مورچه رقم خورد و بسیار از انجام دادن آن رضایت داشت. با قهقهه به موجود پیله مانند نزدیک شد.

قدم هایش زمین را به لرزه در می آورد و با هر قدم به جلو پیروزی اش را محتمل تر نشان می داد.

انتقام، شیرینی پیشرفت را آماده کرده و او را صدا می زد، حضورش هر لحظه، پیله ای که به امید زندگی می تپید را به مرگ فرا می خواند.

در نگاه مورچه، مار هم مثل او که زیر دستانش را فدا کرده بود، از قطره قطره خون موجود کوچک برای تقویت خودش بهره می برد. هوشمندانه و قابل ستایش به نظر می رسید، اما در برابر عظمت و قدرت شعور، فدا کردن موجودی پست، پا روی غرورش می گذاشت.

به عنوان موجودی والا و فرمانده ی موجودات زیر دست فقط باید در برابرش سر خم می کرد و می توانست لیاقت خدمت به او را داشته باشد. اما مسیر اشتباهی را پیمود که مقصدی به جز مرگ نداشت.

اینقدر مس+ت غرور و شادی شده بود که به هیچکدام از این اتفاقات توجهی نکرد، انگار نه انگار اصلا زخمی شد و بی دلیل بهبود یافت. مثل رویایی که شب قبل را در آن سپری کرده باشد با احساس قدرت و برتری ذاتی اش به فراموشی سپرده شد.

رگه های خون روی پیله تپش بیشتری داشتند، به طوری که ملکه ی کلونی با هر تپش انتظار انفجار آن را داشت، با رسیدن کنار آن اندکی درنگ کرد، هنوز کمی تردید سدی برای او در برابر حرکت علیه پیله می ساخت.

نسبت به خودش تحقیری تلخ وجودش را فرا گرفت، با این همه قدرت هنوز از موجودی بسیار ضعیف تر واهمه داشت. روی سطح پیله به آرامی چندین مجرا شروع به باز شدن کردند، در همین حین ملکه با احساس خطر شدید به سختی به طرفش حمله ور شد.

منتهی دیگر دیر شده بود، مایعی تیره و منزجر کننده از درون پیله به بیرون تراوش کرد، دیدن این صحنه غرور و انزجار ملکه را کامل تر و حرکتش را سرعت بخشید.

در آخرین لحظه شوک را کاملا در چشم هایش می شد دید، قبل از این که چشمانش تبدیل به پوسته ای توخالی شوند با چهره ای حیرت زده طعم آغ+وش مرگ را چشید.

پوسته ی توخالی که زمانی نماد و تجسم نیستی بودند تبدیل به پودر و مثل خاکستر در فضای تونل منتشر شد. بدنش به یکباره خشکید، مجسمه ای با چهره ای حیران و در عین حال مخوف با گودی چشمان خالی طی چندین ثانیه طوری ناپدید گشت که انگار هیچوقت وجود نداشت، از آن همه ابهت مقداری خاکستر باقی ماند که با فضای اطراف ترکیب و در آن محو شد.

با مرگ ملکه، کلونی شروع به از هم پاشیدن کرد، دیوار تونل می لرزیدند و در پی آن ریزش منطقه ای هموار به جا گذاشت.

«موجود سطح G را کشتید!»

«10 امتیاز زندگی به دست آمد.»

«چالش سوم به پایان رسید.......

طمع، بزرگترین دشمن سازه های بزرگ است، هر چه بیشتر داشته باشی بیشتر طلب می کنی. این سرشت طبیعت و هستی است. فقط زمانی می توانی نسبت به داشته هایت قدر شناس باشی که دیگر آن ها را نداشته باشی!

با جریان طبیعت پیش برو اگر بر خلاف جهت آبشار شنا کنی شاید احساس غرور یا برتری قبل از سقوط لذت بخش باشد اما با دیدن ارتفاع وجود همه چیز را به ترس و نابودی واگذار خواهی کرد......

به طرف قلعه پیش برو آبشار ها در کمین تو اند! »

......

دختری جوان با موهای قرمز و چشم های عسلی روی زمین دو زانو نشسته بود، در همین حین پسری با ظاهری نامرتب و صورتی بی رمق، مثل چهره ی کسی که مدت ها چیزی نخورده و از گرسنگی رنج می کشد، با گودی چشم های تیره و فرو رفته روی پای دختر استراحت می کرد.

با انگشتان ظریفی که انگار هیچ آلودگی و سختی ای سعادت لمس آن را نداشته موهای پسر را تاب می داد.

هنوز کمی احساس ناراحتی و عذاب وجدان داشت، نمی دانست برای همدمش مرگ بهتر بود یا نه، از این سفر پر فراز و نشیب سالم خواهند گذشت یا فقط بار ها درد و مرگ دوباره را به خاطر خود خواهی اش برای او رقم می زد.

از یک طرف به خاطر پیدا کردن دوستی جدید و احساس محبتی تازه خوشحال و از طرفی بابت این که خیال می کرد همه چیز به پسر تحمیل شده و این ارزش و علایق چیزی جز دروغ هایی که از رویای آن ها نشأت گرفته نیست و روزی فراموش خواهد شد.

سرش را پایین برد، موهای بلندش فضایی مخصوص ساخته و چهره شان را می پوشاند. با قیافه ای درهم و نگاهی گذرا به صورت رایان زمزمه کرد:

«بابت همه چیز ممنون و متأسفم، شنیدم آدما سازگار ترین موجودات با شعور دنیان. حتی بعضیا اونا رو با سوسک مقایسه می کنن.

می دونی اشتباه یا درست تو و من با هم این مسیر رو انتخاب کردیم. می تونستی راحت بمیری و به آرامش برسی، این حق انتخاب و داشتی اما الان حق انتخاب نداری.

من سرنوشتم و به یه موجود سوسک مانند مثل تو سپردم پس امیدوارم نا امیدم نکنی.

و این که ممنونم که تا الان همراهم بودی امیدوارم ازم متنفر نشی من نمی خوام صدمه ای ببینی، خونت هم خیلی خوشمزه بود. هر وقت دوباره بهتر شدی.... میدونی منظورم اینه که هر وقت دوباره در خطر بودیم ممنون می شم که یکم نوشیدنی داشته باشم.»

دختر جوان ناپدید شد و باری دیگر شاهدخت خون بدن رایان را در آغ+وش کشید.

[ همدم خون ] : « سطح قدرت تا G+ (اوج) و همچنین قابلیت های اصلی روح برای مدت کوتاهی بازیابی می شوند.

با افزایش سطح هر کدام از دو همدم بازیابی قدرت روح افزایش می یابد.»

توصیفات:«خون حاوی محبت است و این محبت زمانی که قلب بخواهد اثر وجودی خودش را بازتاب می دهد!»

کتاب‌های تصادفی