فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم بقا

قسمت: 35

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

با حس گزگز و سرمایی که ناگهان در وجودش پیچید، از جا پرید. ناخودآگاه دستش را به طرف گردنش برد و به آرامی آن را لمس کرد، ناله‌ای خفیف زد و نگاهی به دستش انداخت، با دیدن لکه‌ی خون روی آن، اخمی کرد و به طرف مقصر برگشت. شاهدخت خون، بی تفاوت به قلعه‌ای که در قله کوه جا خوش کرده بود، نگاه می‌کرد. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد و از آن اتفاق آگاه باشد.

رایان با دیدن واکنش شاهدخت، نیشخندی زد و گفت: « متوجه نشدم ، اصلا...» سپس به آرامی زمزمه کرد: «خر خودتی مار احمق!»

با شنیدن صدای پچ پچ ، چشم‌های شاهدخت خون برق زدند، اما به دنبال آن واکنشی نشان نداد و در جهتی مخالف به راه افتاد.

«میخوای نازت و بکشم؟ تو خواب ببینی! برو...... افرین برو. اینجوری حداقل مار تو آستینم پرورش نمی‌دم.»

هر ثانیه که می‌گذشت شاهدخت از او دور تر می‌شد تا این‌که بدنش به سختی در میان درختان جنگل به چشم می‌آمد و بالاخره از جلوی چشمانش ناپدید شد. رایان با ناپدید شدن مار دستش را بلند کرد و فریاد زد : « قهر نکن، بیا یه چرتی گفتم. برگرد لطفا! جنگل امن نیست........ »

به دنبال فریاد رایان هیچ واکنشی به جز صدای باد که در میان بوته ها و درختان جنگل می‌پیچید، شنیده نشد.

دوباره با نگرانی صدا زد : «خوش خط و خال، خوش خط و خال!» بدنش هنوز گرفته بود، به سختی ایستاد و در میان درختان به راه افتاد، بعد از مدتی هیچ ردی از او پیدا نشد و رایان نا امیدانه آخرین فریادهایش را به گوش جنگل سپرد: «شاهدخت خون! برگرد....کجا رفتی؟»

با گذر زمان چاره‌ای جز برگشت به مکانی که در آن خوابیده بود، نیافت. به امید این‌که شاهدخت بعد از مدتی برگردد به طرف آن مکان بازگشت. «اون بر می‌گرده! باید برگرده، برای زنده موندن و خارج شدن از این جهنم بهم نیاز داره. »

ثانیه ها گذشت، شاهدخت خون برنگشت و این موضوع ذهن رایان را بهم ریخته بود.

«چه پیوندی؟ الهه ی نور؟ همه اینا یه رویای دیگه اس!»

زانوهایش را بغل گرفته بود و با تکیه به تخته سنگ، کلمات را مثل دیوانه ها باز گو می کرد.

«اون بر نمی‌گرده!»

«تنهام گذاشت!»

«دوباره تنها شدم»

«بر نمی‌گرده!»

«بر نمی‌‌گرده.....»

تنها امیدی که هنوز ذهنش را منسجم نگه می‌داشت کلمات خاکستری رنگ پیوندش با شاهدخت خون بود که هر از گاهی برای اثبات وجود داشتنش به آن ها خیره می‌شد و هر دفعه بار ها خطوط را مرور می‌کرد.

نام: شاهدخت خون

گونه.....

سطح....

«حالش خوبه، می‌تونم حسش کنم. اون برمی‌گرده!»

با گفتن کلمات، چشم‌هایش سیاهی رفت و از شدت تنش و خستگی خوابش برد. می‌دانست خوابیدن در چنین مکانی کار درستی نیست، اما دیگر تحمل انتظار کشیدن را نداشت. خودش هم نمی‌دانست چرا، بیشتر از همیشه وابسته بود و این وابستگی کم و بیش به اندازه ی ارزش زندگی‌اش سنگینی می‌کرد.

صدای خرو پفش هر از گاهی با کلمات درهم و گاهی نا مفهوم عجین می‌شد.

« چطور به وفاداری یه مار باور داشتم؟ شاهدخت خون چه کوفیه؟ اسمت باید خون خوار فرصت طلب و خیانت کار می‌بود...»

با ضربه‌ای دردناک از خواب پرید، روی بدنش احساس سنگینی و احاطه شدن داشت، طوری‌که انگار حیوانی وحشی خودش را روی او انداخته و آماده دریدنش بود.

ناخودآگاه و به سرعت، دستش را به طرف گردن حیوان حرکت داد، برای انجام آن نیاز به تفکر و حتی دانش قبلی نداشت، با احساس خطر بدون نیاز به اندکی درنگ، ساده ترین روشی که در وجودش نهادینه شده بود را به نمایش گذاشت.

در کسری از ثانیه، خنجری کوچک در دستانش پدیدار شد و با برشی یکنواخت گردن حیوان را نوازش کرد. اگر خونی که بعد از آن روی بدنش پاشیده شد، نبود. هیچ تغییری را در بدن جانور احساس نمی‌کرد.

«قبل از اینکه چشمانش به شاهدخت خون بیفتد با نگاه به لاشه ی آهو برقی از تامل افکارش را پاره کرد:

«یه اثر هنری!»

با دیدن شاهدخت خون که از کنار با حالتی از تمسخر به او خیره مانده بود، حسی شیرین قلبش را فرا گرفت. «اون برگشت! می‌دونستم بر می‌گرده.» با ادامه‌ نگاه پر از تمسخر شاهدخت به او و لاشه ی جانور، ناگهان متوجه چیزی شد. این بار با کشتن جانور، نجوای اعلان مرگ در هوشیاری اش زمزمه نشده بود.

22/100

با نگاهی گذرا به امتیاز های زندگی‌اش، به چشم‌های خونین شاهدخت خیره شد و پرسید:

«برای این رفته بودی؟»

شاهدخت واکنشی به رایان نشان نداد، بدنش را به قصد استراحت جمع کرد، اما همچنان چشم از او بر نداشت.

با چکه کردن قطره‌ای بزاق از روی نیش های بر آمده‌اش، تمایلش به غذا را القا کرد، رایان هم به سرعت سرش را به تایید تکان داد و برای درست کردن غذا اماده شد.

با جمع کردن مقداری چوب، صحنه‌هایی از گذشته در اعماق ذهنش رقصیدند، چوب‌ها را روی هم چید و سنگ های چخماق را نوازش کرد، با جرقه ی آتش کلمات و خادرات دفن شده ی روز های قبل، بار دیگر برایش زنده شدند.

صدایی دلنشینی به گوشش پیچید: «برو کنار بی عرضه!» شیطان موهای نقره‌ای رنگش را کنار کشید و مثل کودکی بازیگوش نفسش را جمع کرد، صورت زیبایش در عین حال پف کرده بود و حس تکرار آن، لبخندی را روی لب های رایان نقش داد.

خیلی زود گوشت آهو آماده شد، با نگاهی به چهره‌ی آشپز از کارش راضی به نظر می‌رسید. شاهدخت را صدا کرد، تکه‌ای از گوشت را چشید و با حس طعم ترد و لذیذش، زمزمه کرد: « یعنی حالش خوبه ؟»

«به چی فکر می‌کنم، شیطان رهبر یه فرقه است. چه اتفاقی می‌خواد براش بیفته؟»

نگاه شاهدخت او را از افکارش بیرون کشاند، به جای اینکه به گوشت جانور نظر کند به رایان خیره شده بود، چکه کردن بزاق شاهدخت به همراه این نگاه، لرزه‌ای به وجود رایان انداخت. آب دهنش را قورت داد و با صدایی لرزان زمزمه کرد:

«نمی‌خوری؟» با چشمانش به گوشت آهو اشاره داشت اما تمایل شاهدخت همچنان تغییری نکرد. می توانست جواب مار را احساس کند. در لحظه‌ی بعد، شاهدخت با حمله به طرفش، احتمالاتی که داشت را تحقق بخشید، همان‌طور که نشسته بود با ترس روی زمین به عقب خزید و در حین فرار، لکنت زد: «من نه........ مار احمق!»

کتاب‌های تصادفی