فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم بقا

قسمت: 36

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

مار سرخ رنگ با خیال راحت لم داده بود و از سواری لذت می‌برد، هر از گاهی حلقه‌ی شال مانندش را دور گردن رایان محکم تر می‌کرد و شوکی به بدن کرخت پسرک بی حال می‌داد. قبل از این، دامنه‌ی کوه در سکوتی ارامش بخش غرق شده بود که با ورود آنها از هم فرو پاشید.

صدای غرغر رایان قطع نمی‌شد که بار دیگر در واکنش به بیخیالی شاهدخت، همان خطوط را تکرار می‌کرد. زیر سنگینی وزن مار، کمرش را خم کرده بود، عرق بر چهره ی رنگ پریده‌اش نشسته بود و ناله کنان از دامنه ی کوه بالا می‌رفت. «مار عوضی، خیال کردی من نوکرتم؟ باور می‌کنی از همینجا راهم و کج می‌کنم و برمی‌گردم؟»

حلقه‌ی مار دور گردنش سفت تر شد و سکوت را به دامنه‌ی کوه برگرداند، همه چیز به همین منوال ادامه یافت تا این‌که بوی خطر مشامشان را تیز کرد.

همان آرامش و سکوت برقرار بود اما هر چه پیش می‌رفتند، حاشیه دیدشان کاهش می‌یافت. مه غلیظ، مانند دروازه‌ای از جهانی دیگر آن‌ها را از زیبایی و طراوت دامنه کوه جدا کرد و به پرتگاهی از تاریکی کشاند.

رایان برای ادامه دادن به قدم‌هایش مردد بود، ایستاد و چند ثانیه ای مکث کرد. حس بدی داشت، ترسی عجیب مثل خوره به دلش افتاد و ضربان قلبش را افزایش داد.

مار با احساس تعللش، زبان به گونه اش زد و فلس های سرد روی سرش را به صورت رایان مالید. رایان در این‌که شاهدخت را برای همراهی و تکیه در موقعیت های دلهره آور پیش رویشان در کنارش داشت و مرگ و زندگی‌ آن‌ها به همدیگر گره خورده بود‌، تردیدی نداشت، اما صدایی در دلش او را از ادامه دادن به مسیر منع می‌کرد.

«به نظرت این‌دفعه قراره تا کجا پیش بریم؟» بار اولی نبود که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد، دلیلی برای ترسیدن نداشت اما حین پرسیدن سوال از شاهدخت ناهماهنگی در صدایش به نشانه ترس احساس می‌شد، با تعجب از واکنشی که بدون دلیل به اتفاقات پیش رو نشان داده بود، زمزمه کرد: «چه مرگم شده، از چی می‌ترسم؟»

مار بار دیگر زبانش را به صورت رایان کشید و باعث لرزش بدنش شد، رایان با نگاهی با سایه ی مار در تاریکی مه، نیشخندی زد و گفت: «از کی در مورد خطر می‌پرسم؟ تو خودت از هر چیزی که انتظارمون و می‌کشه، برای من خطرناک تری!»

قدم‌هایش را تند کرد و ادامه داد : «هر چی هم که پیش بیاد، حداقل از کم خونی شدید نمی‌میرم!»

اگر می‌توانست قیافه مار را ببیند. پوزخند روی صورت شاهدخت، لرزی دیگر به بدنش می‌انداخت. این بار تاریکی به کمکش آمد.

مدتی نگذشت که چشم‌هایی براق در میان تاریکی مه، قدم‌های رایان را متوقف ساخت. «بالاخره سر و کلشون پیدا شد!»

صدای نجوایی که در گوشش پیچید، به پوزخندی تمسخر آمیز روی چهره‌اش انجامید.

«موجود سطح H شناسایی شد.»

«موجود سطح H شناسایی شد.»

«موجود سطح........»

«گورکن ها شما را در مسیر خواسته‌هایتان راهنمایی می‌کنند، خودتان را به امیالتان بسپارید و به گور رفتن را با همدیگر تجربه کنید!»

«چالش چهارم آغاز شد!»

«مسخرمون کردی؟ چند تا جونور سطح H می‌خوان مارو به گور بکشونن؟ گور کنن آره؟ درسته چون گور خودشون رو کندن!» صحبت‌هایش تمام نشده بود، که حس ناراحتی و خشم تموم وجودش را در بر گرفت. ناخوداگاه خنجری کوچک در دستانش برق زد، شاهدخت خون را به کناری پرتاب کرد و به سرعت خنجرش را به همان طرف حرکت داد. جملاتی عجیب پشت سر هم از زیبانش جاری شد، انگار مدت ها این دلخوره ها و شکایت ها را قورت داده بود.

«توی عوضی تموم مدت خونمو مکیدی! همیشه از من سوءاستفاده کردی، همیشه عذابم دادی. همه ی اینا تقصیر توعه مار عوضی، همه‌ی این درد‌ها همه‌ی این زخم‌ها همشون تقصیر توعه، از وقتی دیدمت چیزی جز عذاب برام نداشتی. تو.......!»

نگاهش به برق چشمان عسلی رنگ شاهدخت افتاد، نه این افکار مال او نبود! بارها با او مرگ را پشت سر گذاشت و به دفعات در شختی و آسانی با او زندگی کرد. سیاهی را با او تجربه کرد و روشنایی را در کنارش کشید. چه‌طور می‌توانست چنین افکاری در مورد شاهدخت داشته باشد ؟

برق نیش‌های مار که به طرفش می‌جهید او را از افکارش بیرون کشاند، از زیر حمله ی شاهدخت کنار رفت و در جهتی مخالف آن روی زمین غلتید. چشم‌های عسلی شاهدخت از میل برق می زدند و بدنش ثانیه‌ای برای رسیدن به خواسته‌اش درنگ نمی‌کرد.

لبه ی خنجر را نوازش کرد، صدایی سرد در اعماق وجودش او را به مبارزه در برابر شاهدخت فرمان می‌داد و در کنار این فرمان قلبش با هر تپش او را به رها شدن و تسلیم شدن در برابر میل و اراده شاهدخت دعوت می‌کرد.

ناخوآگاه خنجر را به طرف مار کشاند و با پرشی به سمت شاهدخت حمله ور شد.

شاهدخت خون، به حمله ی مقابلش واکنشی نشان نداد و تنها برای رسیدن به خواسته‌اش به طرف گردن رایان حرکت کرد، خنجر روی فلس های مار کشیده شد و زخمی بزرگ بر جای گذاشت.

ناله ای دردناک کشید، اما از حرکت به طرف طعمه اش باز نماند، انگار برایش تمام دنیا در رسیدن به هدفش خلاصه می‌شد.

با ادامه ی حرکت شاهدخت ، قطرات خون روی صورت رایان پاشید و تمام تنش را در سرمایی سوزناک رها کرد. «خون!»

تکرار کلمه ی خون تعادلش را از هم پاشید و چند ثانیه ای او را از حرکت وا گذاشت. همین چند ثانیه کافی بود تا شاهدخت، نیش‌هایش را در گردن رایان فرو کند. خنجر را به طرف بدن شاهدخت حرکت داد اما در میانه راه متوقف شد، درد مکیده شدن خون از بدنش به همراه عذاب زخمی کردن شاهدخت، نایی برای ادامه دادنش نگذاشت.

صدای افتادن خنجر روی زمین، از تسلیم شدنش در برابر خواسته های شاهدخت و رها کردن جانش برای رهایی او از بازی دادنش به دست گورکن‌ها خبر داد. انگشتانش را روی فلس‌های سرد شاهدخت کشید و جای زخم روی بدنش را نوازش کرد.

با سرعت کشیده شدن خون از بدنش، توان ایستادن را از دست داد و روی زمین افتاد. در حین افتادن شاهدخت را در اغوش کشید تا صدمه‌ای به بدن زخمی‌اش نرسد.

قبل از این‌که هوشیاری‌اش را به ضعف بدنش ببازد، چند کلمه ای زمزمه کرد: «متاسفم که بهت صدمه زدم، با مرگم می‌تونی به گورکن‌ها غلبه کنی. خوشحالم که تو این زندگی هم کنارم بودی......»

چشمانش را بست و با خودش لب زد: «اخرش هم با مکیده شدن همه ی خونم تموم شد!»

بعد از مدتی فلس‌های مار بدون هیچ اثری از جای زخم شروع به درخشیدن کردند، بدنش در نور ناپدید شد و جای خود را به دختر جوانی با موهای پریشان آتشین داد.

«همدم خون فعال شد.»

[ همدم خون ] : « سطح قدرت تا G+ (اوج) و همچنین قابلیت های اصلی روح برای مدت کوتاهی بازیابی می شوند.

با افزایش سطح هر کدام از دو همدم بازیابی قدرت روح افزایش می یابد.»

توصیفات:«خون حاوی محبت است و این محبت زمانی که قلب بخواهد اثر وجودی خودش را بازتاب می دهد!»

بدن گورکن‌ها یکی پس از دیگری محو می‌شدند و چیزی جز ذره های خاکستر پراکنده، از آن باقی نمی‌ماند.

«همدم روح شما یک موجود سطح H را کشت. »

«1 امتیاز زندگی به دست آمد. »

«همدم روح شما یک موجود سطح H را کشت.»

«1 امتیاز زندگی به دست آمد.»

«همدم...........»

«1 امتیاز....»

چشم های عسلی شاهدخت خون، همراه با درخشش حاشیه های نارنجی اش یک ثانیه هم از روی چهره‌ی رنگ پریده ای که در آغو+شش خوابیده بود، برنگشت. به اتفاقاتی که در اطرافش می‌افتاد توجهی نداشت، چرا که تنها چیزی که به آن اهمیت می‌داد را در آغو+ش گرفته بود.

بو+سه‌ای به زخم‌های رایان زد و با لمس انگشتان باریکش روی زخم، جای نیش‌ها به طور کامل ناپدید شدند و به دنبال آن صدای دختر جوان برای بار دوم رایان را مورد خطاب قرار داد:

«موجود سوسک مانند به اسم انسان، واقعا فکر می‌کنی من نمی‌تونم جلوی خواسته هام و بگیرم و یه زندگی رو بهت مدیون می‌شم؟»

ظاهر گرگ خاکستری جلوی چشمانش را گرفت و باعث شد جملاتش را تغییر دهد : «باشه تو بردی من بهت مدیونم و میل زیادی به خونت دارم، اما منم می‌دونم چطور از چیزی که دوست دارم مراقبت کنم تا همیشگی باشه، با یکبار نوشیدن بی رویه منبع تغذیه‌م رو از دست نمی‌دم، پس نگران نباش و بهم شک نکن!»

و اینبار بی هوشی, رایان را از لرزشی دوباره نجات داد........

کتاب‌های تصادفی