سیستم بقا
قسمت: 41
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
نگاهش به صفحه گوشی قفل شده بود و پیام دیا را می خواند «اگه فکر میکنی دروغ میگم، امتحانش کن. اون آدمی نیست که فکر میکنی.....»
انگشتان کشیده اش شروع به بازی روی کیبورد کردند و کلماتی را تایپ کرد.
«زیادی فکر میکنی، آدما رو از دارا یا ندار بودنشون قضاوت نکن.»
«باشه تو درست میگی! اگه فکر میکنی اینجوری نیست پس امتحانش کن.»
«چرت و پرت نگو دیا، به تو ربطی نداره.»
صدای آهنگ داخل ماشین پخش می شد، رز با یک دست فرمون ماشین را نگه می داشت و با دست دیگرش بشکن می زد. صدای گیرای رز، از خود خواننده کم نداشت. برای آتان مخصوصا بیشتر توجهش به صدای او بود و از نگاه کردن به چهره اش لذت می برد.
رز صدای موسیقی را پایین آورد و پرسید:
«چیشد یه دفعه اخمات تو هم رفت، با کی چت میکردی؟»
«با یه علاف که شب و روز نمیشناسه!»
«این علاف که میگی دختره؟»
«شاید، شایدم نه»
«اوهوم» ای گفت و خواندن آهنگش را از سر گرفت:
......
«سرم رو سینته، گوش میدم به حرفاتو
لالایی منه، دم دم نفس هاتو
چشام کمونه کرد، افتاد روی عکساتو
همه دنیام شده، خاطرات من با تو
.....
نمیدونم اگه، یه روز بری میمیرم؟
نباشی من دیگه، غذا نخورده سیرم
بهت میگم تویی همه دین و آیینم
میگی : آره ولی، نگاهی کنه میرم!
....
که زخم قلب من، نمونه ی کارته؟
برا تو رقصیدم، بازم این احوالته؟
...
چیکار کنم میاد، لبخند روی لبات
نفسام قطع بشه، اونم بشه دوات؟
...
نمیدونم اگه، یه روز بری میمیرم؟
برو، بیادتم. حتی زیر زمین هم....»
آتان پلکی زد و درست وسط آهنگ ضبط ماشین را خاموش کرد.
«چرا قطعش کردی؟»
«چون اگه بیشتر بهت گوش میدادم خوابم میبرد!»
«حوصلت سر رفت؟»
«نه ولی چشام می رفت، زمان خیره شدن بهت رو از دست می دادم.»
«خیلی کثافتی آتان، گفتم میخوای چی بگی!»
«می خوام بگم دوستش دارم!»
«اوه، اونوقت کی رو؟»
« اونی که انعکاسش کل چشمامو گرفته»
«خیلی مسخره ای!»
چیه، حوصلت سر رفت؟»
«نه ولی صدام رفت، زمان خوندن برات رو از دست دادم.»
..............
در طبقه دوم رستوران کنار دریاچه، یک جفت زن و مرد با دهانی باز اطرافشان را زیر و رو میکردند. مرد با تعجب سوت زد و پاهایش را روی میز انداخت. سپس منو را برداشت و بی دغدغه شروع به سفارش کرد.
«اریکا، به عمرت همچین جایی اومدی؟ زندگی به این میگن. اینا هم زندگی میکنن ما هم زندگی میکنیم! »
اریکا با نگاه به رفتار رابرت، اخم کرد و گفت:
«درست بشین، مثل چیز ندیده ها رفتار نکن و حداقل یه امشب و سعی کن آدم باشی!»
«چیه؟ تو که نمیخوای حساب کنی. بذار یه شب هم، ما از زندگی لذت ببریم.»
«پای آبروی رز وسطه، میدونم واست مهم نیست ولی اگه میخوای دوباره همچین روزایی رو به زندگیت ببینی باید اعتبارش و حفظ کنی.»
رابرت با عجله پاهایش را جمع کرد و غر زد:
« خیله خب حالا! ببینم میذاری یکم نفس بکشم.»
بدون توجه به حرف های رابرت نگاهی به ساعتش انداخت و پرسید:
«دیر نکردن؟ مطمئنی درست اومدیم؟»
«اره خیالت تخت، تو این شهر یه رستوران رویال لانژ بیشتر نداریم.»
«پس چرا نمیان، از شر تو راحت شم حداقل!»
«خیلیم دلت بخواد. ولی خب نگران نباش الانا باید بیان.»
اریکا نگاهی به آسمان انداخت، فضای شیک و روباز کافه رستوران باعث شد آهی از روی افسوس بکشد.
«اونوقت از کجا به این نتیجه رسیدی؟»
رابرت با چشمانش به نقطه ی پشت سر اریکا اشاره کرد و گفت: « یه نگاه بنداز!»
عده ای مشغول تدارک صحنه بودند و برای رقص و آواز آماده می شدند. اریکا هر چقدر نگاه کرد چیزی در مورد رز ندید، سرش را برگرداند و با چهره ای ناراضی پرسید:
«خب این چه ربطی به اومدن اونا داره احمق؟»
«مثلا رفیق صمیمیش تویی، هنوز متوجه نشدی؟»
«متوجه چی؟»
« وقتی صدای آهنگ و بساط رقصیدن به پا بشه، هر جا باشه خودش رو میرسونه......»
اریکا لیوان آب را سر داد و با نفسی عمیق خودش را آرام کرد.
«تو رو *** بیا و من و از دست این بشر نجات بده، اخه اینم آدمه تو دعوت میکنی؟ »
با بلند شدن صدای موسیقی رابرت دوباره با چشمانش به صحنه پشت سر اریکا اشاره کرد
«ایندفعه چیه؟ علاقه ای به اجرا ندارم.»
«اون و نمیگم احمق، رز و میگم. پشت سرته!»
نگاهی به طرف پله ها انداخت، رز دست در دست پسری متمایز با چشمان آبی و موهای مشکی به سمتشان آمد، همینکه اریکا به طرفشان دست تکان داد، دوباره صدای سوت بلند شد.
«نه تنها بچه پولداره، بچه خوشگل هم هست! رز عجب چیزی رو تور کرده. »
انگشتان کشیده اش شروع به بازی روی کیبورد کردند و کلماتی را تایپ کرد.
«زیادی فکر میکنی، آدما رو از دارا یا ندار بودنشون قضاوت نکن.»
«باشه تو درست میگی! اگه فکر میکنی اینجوری نیست پس امتحانش کن.»
«چرت و پرت نگو دیا، به تو ربطی نداره.»
صدای آهنگ داخل ماشین پخش می شد، رز با یک دست فرمون ماشین را نگه می داشت و با دست دیگرش بشکن می زد. صدای گیرای رز، از خود خواننده کم نداشت. برای آتان مخصوصا بیشتر توجهش به صدای او بود و از نگاه کردن به چهره اش لذت می برد.
رز صدای موسیقی را پایین آورد و پرسید:
«چیشد یه دفعه اخمات تو هم رفت، با کی چت میکردی؟»
«با یه علاف که شب و روز نمیشناسه!»
«این علاف که میگی دختره؟»
«شاید، شایدم نه»
«اوهوم» ای گفت و خواندن آهنگش را از سر گرفت:
......
«سرم رو سینته، گوش میدم به حرفاتو
لالایی منه، دم دم نفس هاتو
چشام کمونه کرد، افتاد روی عکساتو
همه دنیام شده، خاطرات من با تو
.....
نمیدونم اگه، یه روز بری میمیرم؟
نباشی من دیگه، غذا نخورده سیرم
بهت میگم تویی همه دین و آیینم
میگی : آره ولی، نگاهی کنه میرم!
....
که زخم قلب من، نمونه ی کارته؟
برا تو رقصیدم، بازم این احوالته؟
...
چیکار کنم میاد، لبخند روی لبات
نفسام قطع بشه، اونم بشه دوات؟
...
نمیدونم اگه، یه روز بری میمیرم؟
برو، بیادتم. حتی زیر زمین هم....»
آتان پلکی زد و درست وسط آهنگ ضبط ماشین را خاموش کرد.
«چرا قطعش کردی؟»
«چون اگه بیشتر بهت گوش میدادم خوابم میبرد!»
«حوصلت سر رفت؟»
«نه ولی چشام می رفت، زمان خیره شدن بهت رو از دست می دادم.»
«خیلی کثافتی آتان، گفتم میخوای چی بگی!»
«می خوام بگم دوستش دارم!»
«اوه، اونوقت کی رو؟»
« اونی که انعکاسش کل چشمامو گرفته»
«خیلی مسخره ای!»
چیه، حوصلت سر رفت؟»
«نه ولی صدام رفت، زمان خوندن برات رو از دست دادم.»
..............
در طبقه دوم رستوران کنار دریاچه، یک جفت زن و مرد با دهانی باز اطرافشان را زیر و رو میکردند. مرد با تعجب سوت زد و پاهایش را روی میز انداخت. سپس منو را برداشت و بی دغدغه شروع به سفارش کرد.
«اریکا، به عمرت همچین جایی اومدی؟ زندگی به این میگن. اینا هم زندگی میکنن ما هم زندگی میکنیم! »
اریکا با نگاه به رفتار رابرت، اخم کرد و گفت:
«درست بشین، مثل چیز ندیده ها رفتار نکن و حداقل یه امشب و سعی کن آدم باشی!»
«چیه؟ تو که نمیخوای حساب کنی. بذار یه شب هم، ما از زندگی لذت ببریم.»
«پای آبروی رز وسطه، میدونم واست مهم نیست ولی اگه میخوای دوباره همچین روزایی رو به زندگیت ببینی باید اعتبارش و حفظ کنی.»
رابرت با عجله پاهایش را جمع کرد و غر زد:
« خیله خب حالا! ببینم میذاری یکم نفس بکشم.»
بدون توجه به حرف های رابرت نگاهی به ساعتش انداخت و پرسید:
«دیر نکردن؟ مطمئنی درست اومدیم؟»
«اره خیالت تخت، تو این شهر یه رستوران رویال لانژ بیشتر نداریم.»
«پس چرا نمیان، از شر تو راحت شم حداقل!»
«خیلیم دلت بخواد. ولی خب نگران نباش الانا باید بیان.»
اریکا نگاهی به آسمان انداخت، فضای شیک و روباز کافه رستوران باعث شد آهی از روی افسوس بکشد.
«اونوقت از کجا به این نتیجه رسیدی؟»
رابرت با چشمانش به نقطه ی پشت سر اریکا اشاره کرد و گفت: « یه نگاه بنداز!»
عده ای مشغول تدارک صحنه بودند و برای رقص و آواز آماده می شدند. اریکا هر چقدر نگاه کرد چیزی در مورد رز ندید، سرش را برگرداند و با چهره ای ناراضی پرسید:
«خب این چه ربطی به اومدن اونا داره احمق؟»
«مثلا رفیق صمیمیش تویی، هنوز متوجه نشدی؟»
«متوجه چی؟»
« وقتی صدای آهنگ و بساط رقصیدن به پا بشه، هر جا باشه خودش رو میرسونه......»
اریکا لیوان آب را سر داد و با نفسی عمیق خودش را آرام کرد.
«تو رو *** بیا و من و از دست این بشر نجات بده، اخه اینم آدمه تو دعوت میکنی؟ »
با بلند شدن صدای موسیقی رابرت دوباره با چشمانش به صحنه پشت سر اریکا اشاره کرد
«ایندفعه چیه؟ علاقه ای به اجرا ندارم.»
«اون و نمیگم احمق، رز و میگم. پشت سرته!»
نگاهی به طرف پله ها انداخت، رز دست در دست پسری متمایز با چشمان آبی و موهای مشکی به سمتشان آمد، همینکه اریکا به طرفشان دست تکان داد، دوباره صدای سوت بلند شد.
«نه تنها بچه پولداره، بچه خوشگل هم هست! رز عجب چیزی رو تور کرده. »
کتابهای تصادفی
