سیستم بقا
قسمت: 40
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
بعد از حدود یک ساعت جلوی خانهای قدیمی دو طبقه ایستادند. جیانا با ریتم خاص خودش زنگ آیفون را نگه داشت. بعد از مدتی صدای پایین آمدن از پلهها شنیده میشد. «39 قدم، تا سه میشمارم و اون در رو باز میکنه!»
دیا سعی کرد فاصلهی مناسبی از مادرش حفظ کند. «زحمت کشیدی، معلومه که صدا نزدیکتر شده. نیازی به دونستن تعداد پلهها نیست.»
صدای جدیدی توجهشان را جلب کرد. «کیه؟ چه خبرته؟»
جیانا با بازیگوشی جواب داد: «ببخشید خانم! شما اینجا جدیدی؟ همه قدیمیا آهنگ ورود من رو میشناسن.»
«خاله شمایین؟»
«چقدر حرف میزنی بچه در و باز کن.»
با باز شدن در، هر کدام واکنش خاص خودشان را داشتند. جیانا با فاکتور گرفتن احوال پرسی، مشتی به شانه ی دختر جوان زد و بلافاصله شروع به بالا رفتن و بازی چند پله در یک قدم، کرد. درست مثل کودکی که بعد از مدت ها صبوری، رها شده بود. دو نفر دیگر تکان نمی خوردند، هر کدام به دلیل نگرش خاص خودشان، نمی دانستند چطور برخورد کنند. دیا با برقی از نفرت و اخم های در هم رفته نگاهش را به زمین دوخت. و آتان با چشمانی که چون دریای متلاتم می درخشیدند به دختر جوان خیره شد، هر ثانیه که می گذشت ضربان قلبش به شدت بالا می رفت، طوری که به راحتی صدای تپیدنش را می شنید. علاوه بر قلب، افکارش هم شروع به طغیان کردند. «نمیدونم چرا اینقدر دلتنگشم! آخرشم هیچکس به اندازه ی مامان منو نمیشناسه. »
دختر جوان با لبخندی گرم و صمیمی در انتظارشان ایستاده بود، مو های فر مشکی اش را تاب داد و چند تار را پشت گوشش کشاند، چشمان قهوه ای اش به سمت ماشین کشیده شد اما خیلی زود توجهش را به دیا و آتان داد و بعد از یکی دوبار سرفه، گفت: «تشریف نمیارین؟»
آتان نفسی عمیق کشید و افکارش را سرکوب کرد، قدمی به جلو برداشت و جواب داد: «چرا، فقط از دیدن دختر کوچولویی که هر روز بزرگ تر می شه، تعجب کردم.»
دیا هم با اکراه به طرف رز رفت و بعد از احوال پرسی و در آغوش کشیدنش، زیر لب غر زد: « پسره ی هول عوضی. دختر کوچولو؟ فقط یه سال ازت کوچیکتره! کی میخوای سر عقل بیای.......» احساس می کرد کنار این جفت مادر و پسر خیلی عمر نمی کند.
بعد از ورود به خانه سادگی آن توجهشان را جلب کرد، هیچ مبلمانی به چشم نمی خورد، کف خانه با فرش پوشیده بود و پشتی ها دور تا دور سالن را پر می کردند. چندین طاقچه مثل کشو داخل دیوار فرو رفته بود و با چند قاب عکس قدیمی و وسایل کهنه تزیین می شد. با وجود قدیمی بودن خانه، انواع و اقسام رنگ ها و هنر های دستی در هر گوشه آن به چشم می آمد، روکش های سرمه دوزی شدی پشتی، گلیم و تابلو فرش و پوست خشک شده ای که به دیوار نشیمن آویزان شده بود.
در این زمان پیر زنی تقریبا 70 ساله به سختی خودش را از دست دخترش رها کرد و نوه هایش را در حالی که در و دیوار را زیر و می کردند، به آغوش کشید. هر کلمه ای که می گفت دندان های مصنوعی داخل دهانش حرکت می کردند. «آتان شنیدم حالت خوب نیست، بشین برات یه شربت خاکشیر درست میکنم معجزه میکنه. بعد از آن نگاهش به طرف دیا رفت: «بازم که مثل همیشه اخم کردی!» با دیدن اخم های دیا لبخندی زد و دهانش را باز کرد، فک بالای دندان های مصنوعی به همراه دهانش حرکت نکردند و در کنار لبخندش، منظره ای خنده دار شکل دادند.
«مامان بزرگ!»
«یکم دیگه اخمات تو هم باشه اینا بیرون هم میپرن ها»
دیا از روی اجبار لبخندی زد و گفت:
«الان خوبه؟»
«خوب که نیست ولی حس این که دندونامو در بیارم ندارم! برو با دختر خالت سرگرم شو، شما جوونا بیشتر همدیگه رو میفهمین!»
«دو تا کم بود، دو تا دیگه هم اضافه شدن!»
جیانا نگاهش را به طرف رز برد که با گوشی اش ور می رفت. « مامانت کجاست بچه؟»
«سر کاره، زندگی خرج داره خاله!»
بعد از مدتی رز به طرف آتان رفت، بیخیال خودش را به او چسباند و عکس چند مرکز خرید و هتل رستوران را باز کرد «نظرت چیه بریم یه دوری بزنیم؟»
«عیبی نداره، بریم. منم چند وقتیه یه تفریح درست حسابی نداشتم!»
رز بدنش را جا به جا کرد و لبانش را به سمت لاله گوش آتان کشاند « خیال نکن فراموش کردم، کادوی من کجاست پسر کوچولو؟ »
آتان نفسی کشید و به چشمان قهوه ای رنگش خیره شد
« بزرگترین کادو کنارته خانوم بزرگ!»
«این دیالوگ منه نه تو! اصلا قهرم دیگه باهام صحبت نکن.»
«باشه پس دیگه باهات صحبت نمیکنم!»
هنوز جمله اش تمام نشده بود، که شانه اش گاز گرفته شد. دستی به سر رز کشید و با چهره ای تسلیم شده گفت:
«باشه، باشه. الان بهت میدمش! خودت و کنترل کن.» پلاکی ظریف از طلای سفید، با نقش پروانه را از جیب پیراهنش بیرون آورد و سرش را به طرف رز خم کرد، لبخندی زد و گردنبند را به گردنش انداخت. بعد زیر و رو کردن آن، با رضایت به چشمانش خیره شد.
« خوشگل شدی، بهت میاد! ولی کادوی من چی میشه؟ »
«خوشگل بودم! اینم کادوی توعه پسرم»
به همراه صدایی شیرین، گرما را روی گونه اش احساس کرد و دیوانه وار لبخند زد. با این وجود خوشحالی اش زیاد دوام نیاورد و رشته افکارش با صدای سرفه پاره شد. به طرف صدا برگشت، چشمان دیا مثل خنجری تیز آن دو زیر نظر داشت.
«یکم حیا داشته باشین، دو دقیقه دیگه ادامه پیدا کنه معلوم نیست به کجا برسه! حداقل دور و برتون رو نگاه کنین »
با اینکه لحن صدایش پایین بود و فقط با خودش غر می زد، کلماتش برای دیگران مخفی نماند. با دیدن وضعیت جیانا که از اول به نجوا های زوج جوان گوش می داد، ریموت ماشین را به طرف آتان پرت کرد و گفت:
«برو تا خواهرت پاچه ی هممون رو نگرفته!»
رز لبخندی زد و بعد از یک نگاه پیروزمندانه به طرف دیا، خودش را به آغوش جیانا انداخت و زمزمه کرد: «ممنون مامان!»
بعد از رفتنشان، دیا چشمانش را به طرف جیانا چرخاند. از شدت عصابنیت ضربان را روی سرش احساس می کرد، بالاخره نتوانست خودش را کنترل کند و صدایش را بلند کرد: «چرا اینکار و می کنی؟»
«چه کاری؟ واضح صحبت کن! »
«چرا هیچ واکنشی به رابطشون نشون نمیدی تو که میدونی اون هرزه فقط دنبال پولشه !»
« اون دختر خواهرمه در موردش درست صحبت کن، مگه چه عیبی داره؟ آتان عاشقشه، حتی اگه دنبال پولشم باشه ما چیزی کم نداریم، اونقدری هست که نتونن تو عمرشون خرج کنن، چیه نگران پولی؟»
«میدونی که منظورم این نیست، داره باهاش بازی میکنه. متوجهی؟ تنها چیزی که میخواد پولشه! نه خودش»
جیانا لبخندی زد و جواب داد: «خب که چی؟ مهم اینه که به چیزی که میخواد میرسه. اگه چیزی میخوای باید بهاش رو بدی! این برای آتان معامله خوبیه»
«پس برای دختر خواهرت چی؟ ناراحت نیستی خودش و برای چندر غاز میفروشه! شما که اوضات اینقدر خوبه چرا حمایتش نمیکنی ؟»
«هر کسی اختیار خودش و داره بچه! مگه اون از من چیزی خواسته که بهش نداده باشم؟ این انتخابشه و منم به انتخابش احترام می ذارم!»
«تهش چی؟ سرنوشتشون چی میشه؟ به نظرت این راه درستیه مامان؟ »
«تهش جفتشون به چیزی که میخوان رسیدن.....»
همان موقع پیر زن با شربت خاکشیر از آشپرخانه برگشت و صحبت مادر و دختر را قطع کرد، بعد از اینکه آتان و رز را پیدا نکرد لبخندی زد و گفت:
«این دو تا بچه! بابا بزرگشون قبل از مرگش گفته بود با هم نامزدشون کنیم، با اینکه هممون تصمیم گرفتیم که بچه ها راه خودشون برن و خودشون تصمیم بگیرن. اما الان که بزرگ شدن همون حرف بابا بزرگشون شد، راست میگفت که عقدشون و تو آسمونا بستن!»
نگاهی به اخم های در هم رفته دیا انداخت و لیوان شربت خاکشیر را به دستش داد: «بخور عزیزم، خاکشیر برای هر دردی خوبه......»
دیا سعی کرد فاصلهی مناسبی از مادرش حفظ کند. «زحمت کشیدی، معلومه که صدا نزدیکتر شده. نیازی به دونستن تعداد پلهها نیست.»
صدای جدیدی توجهشان را جلب کرد. «کیه؟ چه خبرته؟»
جیانا با بازیگوشی جواب داد: «ببخشید خانم! شما اینجا جدیدی؟ همه قدیمیا آهنگ ورود من رو میشناسن.»
«خاله شمایین؟»
«چقدر حرف میزنی بچه در و باز کن.»
با باز شدن در، هر کدام واکنش خاص خودشان را داشتند. جیانا با فاکتور گرفتن احوال پرسی، مشتی به شانه ی دختر جوان زد و بلافاصله شروع به بالا رفتن و بازی چند پله در یک قدم، کرد. درست مثل کودکی که بعد از مدت ها صبوری، رها شده بود. دو نفر دیگر تکان نمی خوردند، هر کدام به دلیل نگرش خاص خودشان، نمی دانستند چطور برخورد کنند. دیا با برقی از نفرت و اخم های در هم رفته نگاهش را به زمین دوخت. و آتان با چشمانی که چون دریای متلاتم می درخشیدند به دختر جوان خیره شد، هر ثانیه که می گذشت ضربان قلبش به شدت بالا می رفت، طوری که به راحتی صدای تپیدنش را می شنید. علاوه بر قلب، افکارش هم شروع به طغیان کردند. «نمیدونم چرا اینقدر دلتنگشم! آخرشم هیچکس به اندازه ی مامان منو نمیشناسه. »
دختر جوان با لبخندی گرم و صمیمی در انتظارشان ایستاده بود، مو های فر مشکی اش را تاب داد و چند تار را پشت گوشش کشاند، چشمان قهوه ای اش به سمت ماشین کشیده شد اما خیلی زود توجهش را به دیا و آتان داد و بعد از یکی دوبار سرفه، گفت: «تشریف نمیارین؟»
آتان نفسی عمیق کشید و افکارش را سرکوب کرد، قدمی به جلو برداشت و جواب داد: «چرا، فقط از دیدن دختر کوچولویی که هر روز بزرگ تر می شه، تعجب کردم.»
دیا هم با اکراه به طرف رز رفت و بعد از احوال پرسی و در آغوش کشیدنش، زیر لب غر زد: « پسره ی هول عوضی. دختر کوچولو؟ فقط یه سال ازت کوچیکتره! کی میخوای سر عقل بیای.......» احساس می کرد کنار این جفت مادر و پسر خیلی عمر نمی کند.
بعد از ورود به خانه سادگی آن توجهشان را جلب کرد، هیچ مبلمانی به چشم نمی خورد، کف خانه با فرش پوشیده بود و پشتی ها دور تا دور سالن را پر می کردند. چندین طاقچه مثل کشو داخل دیوار فرو رفته بود و با چند قاب عکس قدیمی و وسایل کهنه تزیین می شد. با وجود قدیمی بودن خانه، انواع و اقسام رنگ ها و هنر های دستی در هر گوشه آن به چشم می آمد، روکش های سرمه دوزی شدی پشتی، گلیم و تابلو فرش و پوست خشک شده ای که به دیوار نشیمن آویزان شده بود.
در این زمان پیر زنی تقریبا 70 ساله به سختی خودش را از دست دخترش رها کرد و نوه هایش را در حالی که در و دیوار را زیر و می کردند، به آغوش کشید. هر کلمه ای که می گفت دندان های مصنوعی داخل دهانش حرکت می کردند. «آتان شنیدم حالت خوب نیست، بشین برات یه شربت خاکشیر درست میکنم معجزه میکنه. بعد از آن نگاهش به طرف دیا رفت: «بازم که مثل همیشه اخم کردی!» با دیدن اخم های دیا لبخندی زد و دهانش را باز کرد، فک بالای دندان های مصنوعی به همراه دهانش حرکت نکردند و در کنار لبخندش، منظره ای خنده دار شکل دادند.
«مامان بزرگ!»
«یکم دیگه اخمات تو هم باشه اینا بیرون هم میپرن ها»
دیا از روی اجبار لبخندی زد و گفت:
«الان خوبه؟»
«خوب که نیست ولی حس این که دندونامو در بیارم ندارم! برو با دختر خالت سرگرم شو، شما جوونا بیشتر همدیگه رو میفهمین!»
«دو تا کم بود، دو تا دیگه هم اضافه شدن!»
جیانا نگاهش را به طرف رز برد که با گوشی اش ور می رفت. « مامانت کجاست بچه؟»
«سر کاره، زندگی خرج داره خاله!»
بعد از مدتی رز به طرف آتان رفت، بیخیال خودش را به او چسباند و عکس چند مرکز خرید و هتل رستوران را باز کرد «نظرت چیه بریم یه دوری بزنیم؟»
«عیبی نداره، بریم. منم چند وقتیه یه تفریح درست حسابی نداشتم!»
رز بدنش را جا به جا کرد و لبانش را به سمت لاله گوش آتان کشاند « خیال نکن فراموش کردم، کادوی من کجاست پسر کوچولو؟ »
آتان نفسی کشید و به چشمان قهوه ای رنگش خیره شد
« بزرگترین کادو کنارته خانوم بزرگ!»
«این دیالوگ منه نه تو! اصلا قهرم دیگه باهام صحبت نکن.»
«باشه پس دیگه باهات صحبت نمیکنم!»
هنوز جمله اش تمام نشده بود، که شانه اش گاز گرفته شد. دستی به سر رز کشید و با چهره ای تسلیم شده گفت:
«باشه، باشه. الان بهت میدمش! خودت و کنترل کن.» پلاکی ظریف از طلای سفید، با نقش پروانه را از جیب پیراهنش بیرون آورد و سرش را به طرف رز خم کرد، لبخندی زد و گردنبند را به گردنش انداخت. بعد زیر و رو کردن آن، با رضایت به چشمانش خیره شد.
« خوشگل شدی، بهت میاد! ولی کادوی من چی میشه؟ »
«خوشگل بودم! اینم کادوی توعه پسرم»
به همراه صدایی شیرین، گرما را روی گونه اش احساس کرد و دیوانه وار لبخند زد. با این وجود خوشحالی اش زیاد دوام نیاورد و رشته افکارش با صدای سرفه پاره شد. به طرف صدا برگشت، چشمان دیا مثل خنجری تیز آن دو زیر نظر داشت.
«یکم حیا داشته باشین، دو دقیقه دیگه ادامه پیدا کنه معلوم نیست به کجا برسه! حداقل دور و برتون رو نگاه کنین »
با اینکه لحن صدایش پایین بود و فقط با خودش غر می زد، کلماتش برای دیگران مخفی نماند. با دیدن وضعیت جیانا که از اول به نجوا های زوج جوان گوش می داد، ریموت ماشین را به طرف آتان پرت کرد و گفت:
«برو تا خواهرت پاچه ی هممون رو نگرفته!»
رز لبخندی زد و بعد از یک نگاه پیروزمندانه به طرف دیا، خودش را به آغوش جیانا انداخت و زمزمه کرد: «ممنون مامان!»
بعد از رفتنشان، دیا چشمانش را به طرف جیانا چرخاند. از شدت عصابنیت ضربان را روی سرش احساس می کرد، بالاخره نتوانست خودش را کنترل کند و صدایش را بلند کرد: «چرا اینکار و می کنی؟»
«چه کاری؟ واضح صحبت کن! »
«چرا هیچ واکنشی به رابطشون نشون نمیدی تو که میدونی اون هرزه فقط دنبال پولشه !»
« اون دختر خواهرمه در موردش درست صحبت کن، مگه چه عیبی داره؟ آتان عاشقشه، حتی اگه دنبال پولشم باشه ما چیزی کم نداریم، اونقدری هست که نتونن تو عمرشون خرج کنن، چیه نگران پولی؟»
«میدونی که منظورم این نیست، داره باهاش بازی میکنه. متوجهی؟ تنها چیزی که میخواد پولشه! نه خودش»
جیانا لبخندی زد و جواب داد: «خب که چی؟ مهم اینه که به چیزی که میخواد میرسه. اگه چیزی میخوای باید بهاش رو بدی! این برای آتان معامله خوبیه»
«پس برای دختر خواهرت چی؟ ناراحت نیستی خودش و برای چندر غاز میفروشه! شما که اوضات اینقدر خوبه چرا حمایتش نمیکنی ؟»
«هر کسی اختیار خودش و داره بچه! مگه اون از من چیزی خواسته که بهش نداده باشم؟ این انتخابشه و منم به انتخابش احترام می ذارم!»
«تهش چی؟ سرنوشتشون چی میشه؟ به نظرت این راه درستیه مامان؟ »
«تهش جفتشون به چیزی که میخوان رسیدن.....»
همان موقع پیر زن با شربت خاکشیر از آشپرخانه برگشت و صحبت مادر و دختر را قطع کرد، بعد از اینکه آتان و رز را پیدا نکرد لبخندی زد و گفت:
«این دو تا بچه! بابا بزرگشون قبل از مرگش گفته بود با هم نامزدشون کنیم، با اینکه هممون تصمیم گرفتیم که بچه ها راه خودشون برن و خودشون تصمیم بگیرن. اما الان که بزرگ شدن همون حرف بابا بزرگشون شد، راست میگفت که عقدشون و تو آسمونا بستن!»
نگاهی به اخم های در هم رفته دیا انداخت و لیوان شربت خاکشیر را به دستش داد: «بخور عزیزم، خاکشیر برای هر دردی خوبه......»
کتابهای تصادفی

