قلعه ی شیطان
قسمت: 54
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
در شمال قلمرو هازارد ، ژنرال بزرگ آندد با رهبری 150,000 آندد شیطانی کماندار ،100,000 آندد شیطانی شمشیرزن ، 20,000 واحد شمشیرزن نخبه ، 10,000 واحد کماندار نخبه ، 1,000 واحد جادوگر آندد شیطانی و 100 ژنرال آندد شیطانی که هر کدام بخش هایی از ارتش را رهبری می کردند در مقابل ارتشی ده میلیونی که در دوردست ها دیده می شدند صف آرایی کردند .
در این بین ژنرال بزرگ در حال صحبت با هژنا بود که به عنوان نیروی کمکی با تمام ساحره ها از جمله حتی ساحره های آندد توسط هازارد دستور گرفته بود تا جای ممکن ارتش امپراتوری را معطل کنند تا هازارد بتواند مسائل جنوب را پادشاه مرگ حل کند و به آنها بپیوندد ، البته در اول هیچ مشکلی وجود نداشت چرا که سی مادیان رتبه وارلرد در آنجا بودند تا به آنها کمک کنند ولی حال با فراخوانده شدنشان هژنا مانند بید می لرزید و هر ثانیه نگاهش از ژنرال بزرگ آندد که به آرامی در جلوی صفوف ارتش خود ایستاده و موهای بلند سفیدش بر باد سوار شده بودند به ارتش ده میلیونی دوک لاموراک که معروف به داشتن بیشترین تعداد پالادین با توانایی استفاده از جادوهای مقدس که نقطه ضعف آندد ها بود جا به جا می شد.
«حالا دقیقا چه معجزه ای میخواد رخ بده؟»
با آن نگاهش به فرمانده جنگ ژنرال بزرگ آندد بود ولی ژنرال تنها با داشتن استراتژی زمین بالاتر و چینش U شکل ارتش و مسدود کردن کنار بال های ارتش با هر چه در توانش بود برای استفاده حداکثری از کمانداران زیاد ارتشش انجام داده بود ، با اینحال با هر ثانیه نزدیک تر شدن ارتش دوک هاله های آنها مشخص تر می شد ، و وجود چهل رتبه وارلرد و حتی یک وارلرد نزدیک به حماسی باعث لرزش شدید هژنا شد .
البته فرد با قدرت نزدیک به حماسی کسی جز دوک لاموراک در جلوترین نقطه ارتش نبود .
با آن دقایق گذشت و با رسیدن ارتش ده میلیونی در فاصله سه کیلومتری آنان گروه فرستاده شده ای از سمت امپراتوری شروع به راهپیمایی به سمت آنان کردند که با آن ژنرال بزرگ آندد که دوک لاموراک را به عنوان رهبر ارتش رو به رو شناخته بود و در گروه پیش رو دید سوار بر اسب آندد نجیبی شد که از جنگ پیشین به دست گرفته بود و با آن هژنا و هشت ژنرال آندد او را دنبال کردند و در میانه میدان در جلوی گروه ده نفره امپراتوری که اعضایش شامل ، دوک لاموراک ، ارباب اعظم شوالیه های رعد سِر فوسارد ، دو مارکینز وفادار از پرچمداران لاموراک که چهره هایی جنگ دیده و بدنی غول پیکر داشتند با کاردینال کلیسای مرکزی دوکی ، رهبر مزدوران جغد های سفید گروهی متشکل از دویست هزار سرباز نخبه و تعداد زیادی در رتبه لرد ، رهبر انجمن ماجراجویان که صد هزار قهرمان را با خودش به همراه داشت ، و دو ژنرال فرستاده شده توسط دو برادرش که هر کدام پنجاه هزار نیروی زبده رتبه لرد را فرماندهی می کردند ، البته در آخر یک نفر دیگر حضور داشت که دقایقی پیش خودش را رسانده بود و با نزدیک شدن به لاموراک در زیر شنل سفیدش و گفتن آنکه برای ادای دین خود به خاندان پلینور آمده است ، لاموراک به راحتی از صدای پیر او توانست هویت او را که مربی بچگی خود بود بشناسد ولی می دانست که هیچ کدام از اعضای فرستاده شده نمی توانند حتی هاله واقعی او را احساس کنند.
با آن لاموراک هراسی جنگ نداشت ولی باز هم مذاکره را مقدم می شمرد با اینحال در جنوب قضایا به طور دیگری پیش می رفت .
هازارد داس شکسته اش را کنار انداخت و با استفاده از پادشاه عنصر مرگ سعی کرد تا بتواند ارتباط وارلرد های ارتش پادشاه مرگ را قطع کند ولی از آنچه فکر می کرد ارتباط قوی تر بود و با ضربه شمشیر پادشاه مرگ در مرکز ارتش پادشاه مرگ سقوط کرد که تعداد زیادی از آندد ها را در هم شکست چرا که آنها قدرتی به مانند آندد های شیطانی نداشتند ، ولی پس از آن بود که سیل آنها بر روی هازارد ریخت و در حالی که سعی می کرد به دنبال راهی برای نجات از زیر آوار آندد و ضربات مداومشان باشد ، پادشاه مرگ با شمشیر عظیمش بر روی او فرود آمد و شمشیرش توانست تا بدن هازارد را به دو تکه تقسیم کند .
«در آخر همه ما کشته خواهیم شد ! ملکه ساکیبوس با ارتش اورک ها این قاره را سلاخی خواهند کرد ! تو برای هدفی سوخته می جنگی!!!»
پادشاه مرگ اهمیتی نداد و با دستش همزمان با فشار نیمه بالای بدن هازارد را بلند کرد در حالی که نیمه پایین او را زیر پا خورد کرد.
« اورک ها؟ با احضار شوالیه های لاینهارت از دیگر ابعاد مطمئنا مشکلی در پیش نخواهد بود! ولی رها کردن سگ نابودی از نژاد آندد به مانند تو! پایان بدتری برای این دنیا خواهد داشت!»
با آن هازارد آماده بود تا رستاخیزش استفاده شود ولی امیدی به مبارزه دوباره نداشت چرا که با رستاخیزش سایه مرگ از بین می رفت ، یا اینحال در همان لحظه بود که گریه فضا به صدا در آمد و ده ها پورتال شروع به ظاهر شدن کردند .
«جنیباس!»
پس از گفتن نامی با خشم پادشاه مرگ ، هازارد را به کناری انداخت و ارتش خودش را به سمت پورتال ها صف آرایی کرد در حالی که ارتشش فقط صد هزار نفر از رتبه های نخبه را تلفات داده بود آن هم زمانی که هازارد دیگر ارتشی در دست نداشت .
«بشین و تماشا کن جوان !»
با آن در جلوی ارتش ایستاد و بیرون آمدن ارتشی را تماشا کرد که گویی پایان نمی یافتند ، گرگینه های دو متری تا گرگ هایی غول آسا به طول صد متر ، خون آشام هایی وحشی تا خون آشام هایی با پوستی به سفیدی ماه و چشمان نورانی سرخ تر از خون ، سپس در جلوی ارتش گرگینه ها مردی با دو متر قد در زرهی کاملا سیاه و ساده ولی ساخته شده از موادی بسیار کمیاب با نیزه ای پنج متری در دست ، و در جلوی خون آشام ها مردی با زره سرخ و بسیار مجلل ، مجهز به شمشیری بسیار نازک و بلند سه متری که هاله ای خونین از خود ساطع می کرد، هر دو در اوج سطح حماسه ای بودند در حالی که فردی در پشت آنها با شنل سیاه بلند خود و قدرتی در اواسط سطح حماسه ای ظاهر شد .
ولی گویا این پایان نبود چرا که رتبه حماسی دیگر ، دوارفی با انرژی اهریمنی با تبری عظیم بر پشتش در جلوی ارتشی از ارابه ها ظاهر شد.
هازارد با احساس چهار سطح حماسه ای به خود لرزید چرا که چنین قدرتی با ارتشی نزدیک به هشتاد میلیون آسمان و زمین مقابل او را پر کرده بود ، با اینحال ارتش دشمن پس از صف آرایی حرکتی نکرد و آنها را تماشا می کرد .
خفاش ها در آسمان بال و جیغ می زدند در حالی که مزدور ها تبر ها را به سپر ها می کوبیدند ، گرگینه ها زوزه می کشیدند و خون آشام ها دندان هایشان را نشان می دادند آن هم در حالی که ایمپ های آتشین بسیاری هرج و مرج به راه انداخته بودند و هر لحظه مانند گرگی گرسنه با دستور حمله از قفس خود آزاد می شدند .
هازارد در حال تماشا بود و با رسیدن سی مادیان از آنها خواست تا او را به قلعه برگردانند چرا که منطقه امن تری حال وجود نداشت و امیدش به تمام سیستم های دفاعی خود بود ، با اینحال در لحظه آخر ترک کردنش پادشاه مرگ را دید که در جلوی صف ارتش خود به او نگاه و در ذهنش صحبت کرد .
[می توانستم جانت را بگیرم ولی نگرفتم ، با انسان ها متحد باش اگر زنده ماندی ! چرا که برای قدرتمند تر شدن نیاز به ایمان موجودات زنده داری.]
با آن ارتباط ذهنی اش با هازارد را قطع کرد و شمشیرش را بلند کرد که با آن آندد های تحت فرمانش فریاد و زوزه شجاعانه خود را کشیدند.
کتابهای تصادفی



