مافیا در دنیای جادو
قسمت: 22
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۲: مذاکره؟
«سرورم، وینسِنت فولر اینجاست تا با شما ملاقات کنه.»
پس از این سخنان، خدمتکار میسون در دفتر را باز کرد و اجازه داد وینسِنت همراه با نگهبانش وارد آنجا شود.
وینس و وسلی وارد آن اتاق مجلل با یک بالکن زیبا مشرف به ساحل، یک مبل بزرگ در مرکز اتاق، دو صندلی راحتی در طرفین و یک میز رو به شومینه بین آنها شدند.
همه صندلیها و مبلها از چرم قهوهای روشن بودند که بسیار با ظاهر قدیمی این مکان مطابقت داشت.
جلوی بالکن مشرف به ساحل یک میز کار بود که مردی میانسال پشتش نشسته بود و مشغول خواندن چند کاغذ بود و مردی پشت سرش ایستاده بود.
این مرد چهرهای تیز داشت و شمشیری از کمرش آویزان بود.
وینسنت هیچ ایدهای نداشت که این شخص چقدر قوی است. با این حال، او قضاوت کرد که چنین مردی ضعیف نیست، زیرا وسلی بلافاصله چشمان خود را روی این فرد متمرکز کرد.
اما او میدانست که کسی که باید به او رسیدگی کند، مردی است که با سبیل و موهای سیاه و خاکستری پشت آن میز درحال مطالعه است.
«جناب بارون نیت موری، از آشنایی باهاتون خوشحالم. پدرم بهخاطر مشکلی نتونست شخصا حضور پیدا کنه، بنابراین من به جای اون اینجا هستم.» وینسِنت در حالی که به آن مرد نزدیک میشد گفت.
نیت با شنیدن صحبتهای این مرد جوان، چشمانش را از کاغذهایی که میخواند برداشت و به چهره کودکانه وینسِنت نگاه کرد. «تو زیاد شبیه پدرت نیستی... حتماً باید این خصوصیات ظاهری رو از خانواده مادرت گرفته باشی.»
«هوم، این حرف رو چندین بار به من گفتن. متأسفانه، من هیچوقت پدربزرگ و مادربزرگ یا داییهام رو ندیدم، که مطمئن باشم.» وینسِنت گفت و افکار غمگین خود را به دلیل مرگ کیت فرو برد.
خانوادههای معمولی این دنیا پیوندهای خونی دور را در نظر نمیگرفتند. پس از خویشاوندان درجه دوم، بسیاری دیگر مانند روی زمین به پیوندهای خونی اهمیت نمیدادند.
بهعنوان مثال، بهجز در مواردی که یک دختر برای ایجاد مزایا برای خانواده خود ازدواج میکند، آنها معمولاً از خانواده اصلی خود دور میشوند تا در خانه جدید خود، با خانواده شوهر ادغام شوند.
بنابراین، معمول بود که نوهها سالها طول میک...
کتابهای تصادفی

