مافیا در دنیای جادو
قسمت: 55
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۵۵: زمان بیداری_۴
هنگامی که صدای باستانی و قدرتمند استاد معبد متوقف شد، ستون هرمی در وسط سکوی بیداری به شدت درخشید و نورش به سقف برخورد کرد.
در آن لحظه، همه کسانی که در آن سکو بودند، احساس کردند که مانا در اطراف بیش از پیش آشفته شده است، گویی که ناگهان وارد "دیگی" با "آب" جوشان، شدهاند.
بدن آنها احساسات متفاوتی داشت، برخی احساس لرز و برخی دیگر اسپاسم عضلانی داشتند. تمام مانا در بدن آنها در آن لحظه بهنظر خارج از کنترل آنها بود، و آنها احساس میکردند نمیتوانند بدن خود را با این جوهر طبیعی تقویت کنند.
وینسنت در این لحظه ابتدایی، چشمان خود را بسته نگه داشت و سعی کرد تا حد امکان این تجربه منحصربهفرد سرزمین پولاریس را احساس کند.
در همین حین، در حالی که نبض در بدنش میچرخید، گرمایی از پیشانیش بلند شد.
برای کسانی که خارج از سکوی بیداری بودند، غیرممکن بود که آنچه را که در داخل میگذرد، احساس کنند. فقط کسانی که این تجربه را پشتسر میگذارند میتوانند هر احساسی را که در این مراسم ایجاد میشود احساس کنند.
از این رو وینسنت با این احساسات آشنا نبود، هر چند پیش از این شاهد بیداریهای لارن و روری بوده است.
اما او به خاطر این نبضهایی که از بدنش میگذشت گیج نشد.
وینسنت روی خودش متمرکز ماند و این احساسات بیرونی را نادیده گرفت تا به درون خود نگاه کند و وجود خودش را بررسی کند.
با این کار احساس کرد چیزی به وسط پیشانیش خورد و تمام مانا در بدنش شروع به تغییر کرد.
با تصور قدرتهایی که به دست خواهد آورد، لبخندی روی صورتش شکل گرفت.
شکل و رنگ جواهر چه خوب باشد چه نباشد، داشتنش از نداشتنش بهتر است!
ترک!
اما همانطور که در انتظار لبخند میزد، احساس کرد شکاف بزرگی در وجودش پدیدار شده است.
او بلافاصله لبخند روی صورتش را از دست داد و فکر کرد که گوهری که در شرف ادغام با او است در حال شکستن است، چیزی کاملاً غیرعادی.
اما این چیزی نبود که پشت این صدا بود!
پس از چند ثانیه ترس، ناگهان وینسنت احساس کرد که مانا در بدنش به دو قسمت کاملاً نابرابر تقسیم شد.
بیش از ۸۰ درصد مانا به یک طرف رفت و کمت...
کتابهای تصادفی


