مافیا در دنیای جادو
قسمت: 135
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۳۵: روباه حیله¬گر
وینسنت با نگاه کردن به چشمان این زن زیبا که به همان زیبایی نوآ بود، به او لبخند زد و پرسید: «بانو استپلز با من چه¬کاری داشتید؟»
در همین¬حال ایو با شنیدن نام خانوادگی شلبی، با آگاهی از میراث او به زن مو نارنجی خیره شد.
زن بلوند کنار وینسنت فکر کرد؛ 'استپلز، هوم؟ این خانواده یکی از بارون¬های محلی نیست؟' و کوچکترین دختر بارون استپلز را شناخت.
وینسنت به¬راحتی او را تشخیص داده بود اما از اینکه او معلم این آکادمی بود تعجب نکرد.
در یک خانواده اصیل فقط یک نفر در واقع عنوان نجیبزاده را داشت و اگر همه¬چیز خوب پیش میرفت، تنها یک نفر آن را به ارث می¬برد. هر کس دیگری در خانواده باید راه خود را پیدا می¬کرد، به¬خصوص خواهر و برادر کوچکتر وارث.
اما حتی اگر کسی برای کمک به خواهر یا برادر بزرگتر در خانواده میماند، باید به او کمک میکرد یا حتی برای صلاح خانواده ازدواج میکرد.
افرادی مانند شلبی آزادی کار و چیزهای بیشتری داشتند.
اگرچه او دختر یک نجیبزاده بود، اما بهترین منابع خانواده¬اش را روی او متمرکز نکرده بودند. بیشتر منابع پدرش به خودش، و پسر بزرگش میرفت و بقیه منابع به جز او و سه زن بارون، بین دو فرزند دیگر تقسیم شد.
شلبی تنها کسری از آنچه برادر بزرگترش بهدست میآورد، دریافت میکرد، و حتی اگر این مقدار در مقایسه با ۹۹ درصد مردم پادشاهی سیدل زیاد بود، برای او راضی کننده نبود.
او در اوقات فراغت خود بهعنوان معلم در این آکادمی کار می¬کرد و حتی آخر هفته¬ها به مأموریت¬های انجمن مزدوران محلی می¬رفت.
انجام این کار برای اعضای خانواده¬های نجیب مرسوم بود، بنابراین وینسنت به اندازه ایو که دید بسیار متفاوتی نسبت به جهان داشت، شگفت-زده نشد.
سؤال او را شنید و گفت: «یک دقیقه به من فرصت بدید، و بعدش ما صحبت می¬کنیم.»
شلبی رو به کلاس خود کرد و دستور داد: «بنشینید و صفحه ۴۳۵ کتابهاتون رو باز کنید. ازتون میخوام تا وقتی که با آقای فولر صحبت میکنم، متنی رو که توی این صفحه شروع میشه، بخونید.»
«ها؟ اما معلم…»
«شما تمام متن رو میخونید.» شلبی به شاگردانش با احتیاط نگاه کرد و مرد جوان...
کتابهای تصادفی

