مافیا در دنیای جادو
قسمت: 202
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 202 پس از حمله
در همین حال، در منطقه مرفه تر در میلفال…
سه مرد به سمت مرکز شهر دویدند درحالیکه شعلههای آتش و صدای انفجار از سمت املاک اروین به گوش میرسید.
اما در حالی که چندین نفر در حومه این منطقه ثروتمند میلفال از درب خانههایشان شاهد آتش گرفتن املاک خانواده اروین بودند، بارون آن خانواده در کنار مردان وینسنت حرکت کرد.
«اعلیحضرت، چیکار کنیم؟ ما میخوایم به نحوی کمک کنیم.» یکی از دو زیردست وینسنت، با صدا و چهرهی کسی که به نظر نگران رفاه مالی یکی از متحدانش است، این را گفت.
بارون پس از تمام اتفاقات رخ داده و پس از دیدن این دو نفر که در انفجارهای اطراف ملکش چند لحظه پیش تقریباً جان خود را از دست دادند، هیچ احتیاطی در مورد این افراد به خرج نداد.
پس وقتی این سوال را شنید گفت: «من به ستاد ارتش میرم. چرا به املاک ویسکونت سیمونز نمیرید؟ این به من کمک میکنه.»
«این…»
«نمیتونید؟»
یکی از آن دو مرد گفت: «راستش رو بگیم، جناب ارباب جوان سیمونز با رهبر ما رقابت داره. چرا برخلاف پیشنهادتون عمل نکنیم؟ ما دو نفر میتونیم به ارتش اطلاع بدیم در حالی که شما از خانواده ویسکونت کمک میگیرید.»
در حالی که احساس میکرد نسیم سرد شب بدن عرق کردهاش را خنک میکند و به تدریج از اتفاقی که افتاده بود کمتر میترسد، گفت: «اوه؟ خب، این هم کار میکنه.»
سپس گفت: «باشه بیاید از هم جدا بشیم. هر وقت بتونم جنازه همسفرتون رو به گروهتون برمیگردونم. در ضمن امیدوارم در آینده با رهبرتون ببینمتون.»
«متشکرم. ما در اختیارتون هستیم.»
«من کسی هستم که باید از شما تشکر کنه.» بارون اروین گفت و خود را از آن دو جدا کرد.
با انجام این کار، او به زودی راهی املاک خانواده سیمونز شد تا برای یافتن و تحقیق در مورد کسانی که ممکن است در این حمله شبانه دست داشته باشند کمک بگیرد.
مردانی به بیرون از خانه او حمله کرده بودند و حتی برخی موفق شده بودند به آن مکان نفوذ کنند. با توجه به اینکه همه چیز تازه اتفاق افتاده بود، اگ...
کتابهای تصادفی
