فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مافیا در دنیای جادو

قسمت: 229

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
 
فصل 229 آخرین روز در جنگل دارکوب آلپ «1» 
مردانش با دیدن اجساد دشمنان و شنیدن سؤال وینسنت، زانوهای خود را در مقابل او خم کردند. 
یکی از آن‌ها گفت: «رئیس، موفقیتت توی جذب حلقه زرد رو تبریک می‌گم. ما اصلا به موفقیتتون شک نکردیم! بلکه ازش مطمئن بودیم. می‌تونم بهتون بگم که بقیه افراد گروه هم مطمئن بودن. به همین دلیل معاون تصمیم گرفت عقب بمونه تا برای بقیه وقت بخره.» 
صورت وینسنت زیر نقابش حالت عجیبی به خود گرفت. «اون تنها موند؟» 
سرباز دیگری در پاسخ گفت: «نه. چند نفر از افرادمون هم باهاش موندن تا برای ما وقت بخرن.» 
جولیان نظر داد: «نمی‌دونم گروه دیگه داشتن چیکار می‌کردن. اما بعد از جدا شدنمون، صدای تیراندازی و انفجار و بعدش لرزش زمین توی سراسر منطقه پیچید. بخاطر این لرزش‌ها، ما این شبکه از تونل‌ها رو پیدا کردیم که به‌نظر کلی حشره مثل اونایی که کشتی توی این بخش از منطقه دارکوب آلپ پنهان شده بودن.» 
جولیان آنقدر اوضاع را به خوبی خلاصه کرد تا وینسنت بفهمد که او و گروهش هنوز در امان نیستند، اما همچنین گروه روری هنوز شانسی داشتند. 
رهبر معلمان درحالی که آه عمیقی می‌کشید، نظر داد: «حین رسیدن به اینجا تعدادی از همراهانمون رو از دست دادیم.» 
حالا که اوضاع بخاطر موفقیت وینسنت آرام شده بود، این معلمی نمی‌توانست برای مردان کشته شده متأسف نباشد. 
یکی از سربازان درحالی که جرات نداشت به رئیس خود نگاه کند، گفت: «درو و تئو بخاطر حشراتی که کشتید، جونشون رو از دست دادن.»  شرمنده بود که توسط یکی از آن دو نجات یافته است. 
او باید به جای درو می‌مرد! 
وینسنت از مرگ این مردان احساس تاسف کرد. 
«فهمیدم... شرم‌آوره. متاسفم که شما رو توی همچین موقعیت وحشتناکی قرار دادم.» 
با این حال او برای افراد زنده‌مانده نیز نگران بود. 
«اما زمانی برای عزاداری نداریم. ما توی قلمرو دشمن هستیم و دوستانمون به کمک نیاز دارن.» 
قوی‌ترین معلم گروه با تعجب پرسید: «می‌خوای کاری کنی؟» 

کتاب‌های تصادفی