جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 618
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۱۸ - دو خانواده = دو جهان متفاوت
عصر گذشت.
زمان را نمیتوان چیزی فیزیکی در نظر گرفت. زمان واحد اندازهگیری که موجودات زنده هوشمند برای ساختار بخشیدن به زندگی خود از آن استفاده میکردند. بنابراین، با توجه به تجربیاتی که فرد در یک لحظه معین از سر میگذراند، زمان میتوانست سریعتر یا کندتر به نظر برسد.
به عنوان مثال، زمانی که شخصی لحظاتی سرگرم کننده یا شادی را سپری کند، زمان به احتمال زیاد بسیار سریع میگذرد تا جایی که گذر آن را از دست میدهد. اما اگر همان فرد لحظهای از کسالت، درد یا ترس را پشت سر بگذارد، زمان احتمالاً بسیار کند پیش میرود تا جایی که یک ثانیه به اندازه یک عمر احساس خواهد شد.
بنابراین، با توجه به زندگی و تجربیاتی که هر یک از بازماندگان درون تأسیسات بشری تحت نام رنسانس چین در عصر آن روز داشتند، زمان میتوانست سریع، عادی یا بسیار کند بگذرد.
برای خانواده بای زهمین، زمان آنقدر سریع میگذشت که بدون اینکه متوجه آن شوند پیش میرفت. قبل از اینکه بفهمند وقت شام بود و قبل از اینکه بفهمند شام تمام شد و وقت خواب بود. هر کدام از آنها از هر ثانیه نهایت لذت را میبردند، تا حدی که برای اولین شب، خانوادهی چهار نفره، چندین تشک را روی کف اتاق نشیمن بزرگ که در آنجا میخوابیدند، انداختند.
بای دلان و یه لینگر لبخند میزدند و دو فرزندشان را تماشا میکردند که بار دیگر مانند بچههای کوچک رفتار میکردند.
وقتی منگ چی که همیشه بالغ به نظر میرسید، بالشی را برداشت و با عصبانیت آن را به سمت دزد شیرینی بای زهمین پرتاب کرد، کمی از شخصیت خود خارج شد.
اما پاسخ بای زهمین که همیشه سرد و حسابگرانه رفتار میکرد، به گونهای بود که منگ چی بی گناه انتظارش را نداشت. به محض رسیدن حمله، غریزه دفاعی او ظاهر شد و به راحتی خواهرش را بالای تخت بزرگی که بیش از سه متر عرض داشت، انداخت و با قلقلک کرد دادن، شروع به تنبیه او کرد تا اینکه او را به مرز ناامیدی کشاند.
...
-ویلای خانوادگی وو.
برخلاف تفریحی که تعداد کمی از اعضای خانواده بای داشتند، ویلای بزرگ و مجلل در این زمان کاملاً ساکت بود. راهروهای طولانی و بیش از چهار طبقه برای تعداد کمی از مردم بسیار عریض به نظر میرسید، هرچند میشد چند خدمتکار را دید که به شکل مکرر در گوشه و کنارها پرسه میزدند.
تنها جایی که مقداری گرمای انسانی داشت اتاق نشیمن بود که در آن گروهی هفت نفره جمع شده بودند تا بعد از شام با هم گفتگو کنند و برای استراحت آماده شوند.
اما، در واقع افرادی که صحبت میکردند دو یا سه نفر بودند و گاهی نفر چهارمی در آن گفت و گو شرکت میکرد. بقیه با خستگی در چهرههایشان ساکت بودند و تنها زمانی که کسی از آنها سؤال میکرد، در صحبت مشارکت میکردند.
تقریباً سی دقیقه بعد، وقتی ساعت ۲۳:۱۵ را نشان داد، ژونگ ده از جایش بلند شد. حرکت او طبیعتا توجه همه را به خود جلب کرد اما قیافهاش کاملاً سفت بود، به آرامی گفت: «ببخشید یکم احساس خستگی میکنم. فعلا برای استراحت به اتاقم میرم.»
پس از گفتن شب به خیر، ژونگ ده به سادگی ناپدید شد و تحت راهنمایی یک خدمتکار به اتاق خود بازگشت. اما او تنها کس نبود. مدتی بعد از رفتنش، سای جیانگیی و نانگونگ لینگشسین نیز خود را مرخص کردند و به اتاقهای خود بازنشسته شدندگشتند.
سان لینگ محیط اطراف را بررسی کرد و لبخند پیچیدهای به طور خودکار در گوشه لبش شکل گرفت زیرا متوجه شد که در آن لحظه فقط او، دخترش وو ییجوین و دوستان دوران کودکی وو ییجوین باقی مانده بودند.
«... به نظر میرسه دوستاتون دوست ندارن با من کنار بیان؟» سان لینگ به سه مرد فرد جوانی که در کنار و روبروی او نشسته بودند نگاه کرد و درحالی که نمیدانست بخندد یا گریه کند گفت: «تمام عصر سعی کردم باهاشون خوب رفتار کنم چون واقعاً از کمکشون به ییجوین و شما دو نفر برای رسیدن به اینجا سپاسگزارم. اما میتونم احساس کنم که هر سه نفر مودبانه فاصله میگیرن، دو زیباروی جوون این موضوع رو به خوبی پنهان میکنن، اما اون مرد جوون ژونگ ده خیلی واضح رفتار میکنه، فقط دو ساعت پیش اومد، اما اینقدر زود به اتاقش برگشت.»
این اولین باری بود که سان لینگ این نوع واکنشها را تجربه میکرد و بیشتر آنها جوانانی در سن دخترش بودند. اما او دلیل این اتفاق را نمیفهمید.
آیا کار اشتباهی انجام داده بود؟ اما سان لینگ فن بیان خود را بسیار قوی میدانست، بنابراین فکر نمیکرد این دلیل واقعی باشد...
«نه... اینطور نیست، مامان...» وو ییجوین کمی تردید کرد، سپس با ا تلخی ...
کتابهای تصادفی



