جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 647
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۴۷- زمین مرموز در آستانه تکامل کامل
گروه تا دو ساعت دیگر پیش رفت و اگرچه امکان دیدن خورشید از جنگل وجود نداشت، زیرا درختان مرتفع فضای داخلی را کاملا پوشانده بودند، گویی دنیایی جدا از بقیه بود، اما در حقیقت، تخمین اینکه اکنون هوا تاریک بود حتی بدون نگاه کردن به ساعت ممکن بود.
برای شروع، دما به اندازه کافی کاهش یافته بود تا سربازان عادی از سرما شروع به لرزیدن کنند، و انگار که مشکلات همینطور بیشتر و بیشتر میشدند، زوزه ها، غرغرها و غرشهای موجودات جهش یافتهجهشیافته که معمولاً در طول روز ساکت تر بودند، بهطور غیرمعمولی زیاد شده بود.
«بایزهمینبای زهمین، فکر نمیکنی بهتر باشهی اینجا توقف کنیم و کمپ بزنیم؟» سان لینگ تصمیم به دخالت گرفته بود زیرا میدید که مرد جوانی که همه را رهبری میکند قصد توقف ندارد.
«نه.،» بایزهمینبای زهمین با قاطعیت بدون نگاه کردن به عقب پاسخ داد. «برپایی کمپ در وسط جنگل فکر نمیکنم ایده خوبی باشه. حتی اگه تمام شب هم نگهبانی بدیم، ممکنه دشمن از بالای درختا و یا حتی از زیر زمین بهمون شبیخون بزنه.»
«اما با این سرعت همه برای مبارزه فردا خسته تر میشن.» سان لینگ با اخم خفیفی استدلال کرد.
«وقتی که به قله رسیدیم میتونن استراحت کنن. به هر حال اینطور نیست که خیلی طول بکشه، ما که این همه راه رو اومدیم، فکر نمیکنم دوساعت دیگه راه رفتن باعث خستگی کامل سربازا بشه.» او بدون تردید ادامه داد:، «وقتی به پنج بتکده رسیدیم بالاخره میتونیم آسمون رو دوباره ببینیم. دشمنامون هیچ پوششی نخواهند داشت و به جای اینکه از همه طرف مورد حمله قرار بگیریم، حداقل فقط باید از خودمون مقابل موجودات معمولی خشکی یا در بدترین حالت چند موجود پرنده دفاع کنیم.»
سان لینگ هنوز میخواست دوباره چیزی بگوید اما شانگوان بینگشو سرش را تکان داد و او را متوقف کرد.
«وقتی اون یه تصمیمی میگیره حتی یه دنده ترین افراد جهان هم مقابلش کم میارن.»
سان لینگ به زور لبخند زد و همانطور که و سرش را تکان میداد، همانطور که با صدای آهسته میگفت سرش را تکان داد، : «راست میگی باید بیخیالش شم. اون قطعاً تجربه بیشتری از من در رفتن به جنگلهای جهش یافتهجهشیافته داره. ، مطمئعنم میدونه داره چیکار میکنه.»
گروه به آرامی به حرکت خود ادامه داد. با این حال، بایزهمینبای زهمین روی این واقعیت حساب نکرد که باید چندین بار متوقف شوند تا به سربازان عادی اجازه دهند تا مقداری سوپ گوشت جهش یافتهجهشیافته گرم بخورند تا از یخ زدن آنها جلوگیری شود.
در پایان، تنها کاری که او میتوانست انجام دهد این بود که به هر یک از آنها چند پوست جانور جهشیافته بدهد که از قبل خشک شده بودند، زیرا سرما در طول شب واقعاً غیرقابل تحمل بود، مگر اینکه کسی یک پناهگاه محکم داشته باشد یا نوعی لباس گرم که دارای مانا باشد پوشیده باشد.
«اینا همهش به لطف تو بود.» بای زهمین به آرامی موهای منگ چی را نو*ازش کرد و با صمیمیت او را تحسین کرد: «اگه تو از قبل در مورد سربازای معمولی خبر نداده بودی الان به مشکل میخوردیم.»
«هههه!» منگ چی لبخند شیرینی زد و اصلاً نگران وضعیت فعلی نبود.
در طول کل سفر، در حالی که آنها عملاً بدون وقفه مورد حمله قرار گرفته بودند، با افراد قوی بسیاری که کنترل دفاع را به دست گرفته بودند، نیازی به این نبود که بایزهمینبای زهمین شخصاً هر بار به جلو گام بردارند. بنابراین، او توانسته بود برای کمک به خواهر کوچکترش در انتخاب مناسب ترین کلاس برای او ، ( البته با کمک سری لیلیث )، بر اساس نادر بودن نام و ویژگیهای آنها، مدتی استراحت کند.
در پایان، کلاسی که منگ چی به عنوان حرفه مرحله اول انتخاب کرده بود، و اولین مسیری که برای یافتن سرنوشتش باید در آن قدم میگذاشت، نامش گوروی جهانی بود. متأسفانه، بایزهمینبای زهمین رونی(کتیبهای) در اختیار نداشت، بنابراین امکان نداشت که منگ چی همین حالا استاد رونها شود و احتمالاً باید منتظر آینده میماند، زمانی که او موفق شود رونی به دست آورد..
تقریباً سه ساعت بعد، حوالی نیمه شب، گروه انسانها به رهبری بایزهمینبای زهمین در نهایت موفق شدند هدفی را که از صبح در جستجوی آن بود...
کتابهای تصادفی

