مافیا در دنیای جادو
قسمت: 66
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل۶۶: خیانت؟
ایو پس از مواجهه با این تغییر ناگهانی موقعیت، لحظهای ساکت شد، اما به سرعت از دو مردی که لحظاتی پیش او را به دیوار فشار میدادند، دور شد.
او به آن مردان بسیار قویتر از خود نگاه کرد، شاگردان سطح متوسط، لحظاتی پیش بااعتماد به نفس بودند اما اکنون از ترس مرگ عرق کرده بودند.
"حرومزادهها!" او فکر کرد، اما با توجه به سؤالات وینسنت و قدرت باورنکردنیای که او نشان میداد، سریع به سمت او رفت و توضیح داد.
«وینسنت، این افراد امروز صبح توی روستا حاضر شدند و مدتی بعد از رفتن نینا به آکادمی در خونه ما رو زدن. اونها سلاحهای ما رو حمل میکردن و اطلاعاتی در مورد تو و نحوه ساخت تفنگهای ما میخواستن. نمیدونم این سلاحها رو از کی گرفتن، اما فکر کنم اگه یکی از گروه بازرگانای ما به دست اونها کشته نشده باشه، یه خائن توی گروه ما هست.»
چشمان وینسنت از این کلمات ریز شد. «امیدوارم اینطور نباشه. خیانت توی خانواده ما مجازات اعدام داره.» او به مردم خود در اطراف یادآوری کرد که او و روری را همراهی کرده بودند و حالا وارد آن خانه شده بودند و سلاحهای خود را به سمت سه غریبه زیر هدف وینسنت نشانه رفته بودند.
به مردانش نگاه کرد و دستور داد. «به آکادمی ستارگان برید و وضعیت نینا رو ایمن کنید. بعداً اون رو تحویل میگیرم.»
«بله رئیس!»
«پس... پس تو پشت اون اسلحهها هستی؟» مرد جوان بلوند که تفنگ ساچمهای به سمت سرش نشانه گرفته شده بود، در حالی که گفتگوی وینسنت با آن افراد را میشنید، با صدای آهستهای پرسید.
وینسنت او را نادیده گرفت و از ایو پرسید. «اینها کی هستن؟ من اونها رو نمیشناسم.»
ایو پاسخ داد: «من فقط چیزی رو میدونم که چند دقیقه پیش به من گفتن. از قول اون دو نفر، این مرد بلوند باید پسر بارون باشه.»
«بارون؟» روری چشمانش را ریز کرد، زیرا این فقط همه چیز را پیچیدهتر میکند.
«درسته. من سومین پسر بارون ایروین هستم!» بلوند جوان با اطمینان گفت در حالی که حس میکرد میتواند با تهدید این افراد از دستشان فرار کند.
«فوراً اسلحهات رو زمین بذار، وینسنت! اگه نمیخوای با یه نجیبزاده به مشکل...
کتابهای تصادفی


