مافیا در دنیای جادو
قسمت: 94
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۹۴ وزن تصمیمات؟
«بله. من ارباب جوان رو زمانی که مدتی پیش از ملک من توی روستا دیدن کرد، ملاقات کردم.» وینسنت با لحنی مصمم گفت. «اینطور بود که من به تجارت با بارون ایروین علاقهمند شدم.»
بارون اروین مردی عجول نبود و با نزدیک شدن به پایان عمر خود، به خوبی میدانست که چگونه در مواجهه با چیزهای مهم خود را کنترل کند.
هنوز آرام اما بسیار بیشتر از قبل علاقهمند پرسید: «شما دوتا در مورد چی صحبت کردید؟ میدونی بعدش کجا رفت؟ پسرم بعد از اینکه از املاک شما توی روستای مارتل خارج شد ناپدید شد.»
«اون ناپدید شد؟» وینسنت در حالی که اخم کرد و به بارون و سپس روری نگاه کرد پرسید.
روری مهارتهای بازیگری را از مادرش آموخته بود و وینسنت را در این اجرا برای بارون و محافظش همراهی کرده بود.
«اینطور شده؟» جوان مو قرمز با لحنی متعجب پرسید. «اون روز داشتیم حرف میزدیم. اون گفت که حین عبور از نزدیکی روستا در مورد ما شنیده و به قیمتهای ما برای تجارت خانواده ایروین علاقهمنده.»
وینسنت سری تکان داد و صحبت کرد: «ما نمیخواستیم زیاد توی روستا بمونیم چون اون روز با خواهر کوچیکم به میلفال میرفتیم. پس بعد از رفتنش دیگه دنبالش نگشتیم. بعد از اینکه ساکن شدیم تصمیم گرفتیم بیایم اینجا.
من انتظار نداشتم که او واقعاً گم شده باشه... برای شما و خانوادهتون متاسفم، بارون. میدونم چقدر سخته که ندونی یه عزیز کجاست.»
بارون وقتی غم و اندوه را در چشمان وینسنت دید که به یاد لارن افتاده بود تقریباً اشک ریخت.
حتی جنگجوی باتجربهای که در کنارش بود به وینسنت اعتقاد داشت و فکر میکرد که این دو احتمالاً ربطی به ناپدید شدن استاد جوانشان ندارند.
فکرش را بکنید، همانقدر که با استعداد بودند، برای تهدید سومین گروه استاد جوان بسیار ضعیف بودند!
«پس همین بود... شما دو نفر در مورد تجارت صحبت کردید.» بارون کمی آرام شد، آهی کشید چون نمیتوانست چیز بیشتری از این دو بیابد.
اما با توجه به آنچه او میدانست، خاندان فولر به نظر میرسید که روشهای مبتکرانهای در تجارت داشته باشد و قیمتهای سودمندتر آنها برای تولیدکنندگان و مصرفکنندگان واقعاً به اندازهای جذاب بود که پسرش بتواند با آنها تجارت کند.
حتی اگر آن مرد...
کتابهای تصادفی


